𝓈𝓂𝒾ℓℯ
𝓈𝓂𝒾ℓℯ
Part "51"
☆ویو هانا☆
بعد از تموم شدن جشن، مهمون ها یکی یکی از عمارت رفتن.
خدمتکارها مشغول جمع کردن میزها و ظرف ها بودن.
من هم با یه دستمال توی دستم، آروم میزها رو تمیز میکردم.
تمام مدت، حرف های ماریا توی گوشم میپیچید.
یه نفس عمیق کشیدم.
هانا: اشکال نداره... من به این رفتارها عادت کردم...
همین موقع مونا از کنارم رد شد.
آروم دستش رو روی شونم گذاشت.
مونا: دخترم... ناراحت نباش.
لبخند کمرنگی زدم.
هانا: خوبم مادر...
اما خودم هم میدونستم خوب نیستم.
...
تقریبا همه خوابیده بودن.
ساعت از دوازده شب گذشته بود.
سالن بالاخره خالی شده بود.
آخرین سینی رو برداشتم و خواستم به آشپزخونه برم که یه صدای آروم شنیدم.
صدای باز شدن یه در...
سرمو برگردوندم.
از دور دیدم سارینا آروم وارد یکی از راهروهای قدیمی عمارت شد.
عجیب بود...
اون قسمت عمارت همیشه قفل بود.
کنجکاوی دوباره سراغم اومد.
آروم پشت سرش راه افتادم.
سعی میکردم هیچ صدایی از قدم هام درنیاد.
سارینا جلوی یه در چوبی قدیمی ایستاد.
سه بار آروم به در ضربه زد.
چند ثانیه بعد در باز شد.
اما کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
فقط صدای یه زن شنیده شد.
زن: همه چیز طبق نقشه پیش رفت؟
سارینا سرش رو پایین انداخت.
سارینا: بله... اما اون دختر داره زیادی کنجکاو میشه.
همون لحظه قلبم ایستاد.
اون دختر...
منو میگفت؟
زن دوباره گفت:
زن: فعلا زیر نظرش داشته باشید...
هنوز وقتش نرسیده.
صدای زن آروم بود...
اما یه قدرت عجیبی توی صداش بود.
سارینا: چشم... خانم.
همین که خواستم یه قدم عقب برم، پام به گلدون کنار دیوار خورد.
گلدون با صدای بلندی روی زمین افتاد.
تق!
سارینا سریع برگشت.
سارینا: کی اونجاست؟!
نفسم بند اومده بود...
ادامه دارد...
Part "51"
☆ویو هانا☆
بعد از تموم شدن جشن، مهمون ها یکی یکی از عمارت رفتن.
خدمتکارها مشغول جمع کردن میزها و ظرف ها بودن.
من هم با یه دستمال توی دستم، آروم میزها رو تمیز میکردم.
تمام مدت، حرف های ماریا توی گوشم میپیچید.
یه نفس عمیق کشیدم.
هانا: اشکال نداره... من به این رفتارها عادت کردم...
همین موقع مونا از کنارم رد شد.
آروم دستش رو روی شونم گذاشت.
مونا: دخترم... ناراحت نباش.
لبخند کمرنگی زدم.
هانا: خوبم مادر...
اما خودم هم میدونستم خوب نیستم.
...
تقریبا همه خوابیده بودن.
ساعت از دوازده شب گذشته بود.
سالن بالاخره خالی شده بود.
آخرین سینی رو برداشتم و خواستم به آشپزخونه برم که یه صدای آروم شنیدم.
صدای باز شدن یه در...
سرمو برگردوندم.
از دور دیدم سارینا آروم وارد یکی از راهروهای قدیمی عمارت شد.
عجیب بود...
اون قسمت عمارت همیشه قفل بود.
کنجکاوی دوباره سراغم اومد.
آروم پشت سرش راه افتادم.
سعی میکردم هیچ صدایی از قدم هام درنیاد.
سارینا جلوی یه در چوبی قدیمی ایستاد.
سه بار آروم به در ضربه زد.
چند ثانیه بعد در باز شد.
اما کسی که در رو باز کرد، دیده نمیشد.
فقط صدای یه زن شنیده شد.
زن: همه چیز طبق نقشه پیش رفت؟
سارینا سرش رو پایین انداخت.
سارینا: بله... اما اون دختر داره زیادی کنجکاو میشه.
همون لحظه قلبم ایستاد.
اون دختر...
منو میگفت؟
زن دوباره گفت:
زن: فعلا زیر نظرش داشته باشید...
هنوز وقتش نرسیده.
صدای زن آروم بود...
اما یه قدرت عجیبی توی صداش بود.
سارینا: چشم... خانم.
همین که خواستم یه قدم عقب برم، پام به گلدون کنار دیوار خورد.
گلدون با صدای بلندی روی زمین افتاد.
تق!
سارینا سریع برگشت.
سارینا: کی اونجاست؟!
نفسم بند اومده بود...
ادامه دارد...
- ۲۳۷
- ۱۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط