رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید
پارت ۳۸
آیدا
آیدا:(پاشو بریم علاف شدیم الکی بریم پیداش کنیم من پوستشو میکنم تو زنده به گورش کن پاشو بریم میخواست بیاد تا الان اومده بود) کامیلا با اخمی که خدا از لحظه تولد باهاش تا الان همراه کرده بود پاشد وفحش رکیکی زیر لب گفت که باعث گردشدن چشمام شد با اینکه سال ها تز رفاقت با کامیلا و آدرینا میگذره بازهم به فوش های کامیلا عادت نکردم سری از تاسف تکون دادم، راستی بنده آیدا انتظام ۲۲ساله کارگاه مافیاقلب هستم دارای دیپلم فیزیک وگاهی هم میخونم یعنی خوانندگی میکنم البته برای خودم ودوستام در برای دیگران 😶این از من خب میدونستم این ساعت آدرینا دانشگاه تشریف دارع وخب میدونستم دانشگاه کجاست برای همین پاشدیم رفتیم دانشگاه باعد ۳۰مین به دانشگاه رسیدیم دم در رفتیم که نگهبان مارو بدون کارت دانشجویی اجازه ورود نداد کلی سروکله زدم باهاش سلیطع بازی درآوردم ولی انگار نه انگار😡این وسط این وسط کامیلا سرش توی گوشیش بود بی توجه به ما داشت فیلم میدید 🤦🏻‍♀️دور دانشگاه رو گذشت زدم که هیچ راهی به جز راهی که به ذهنم میومد نداشتم پس رو به کامیلا گفتم
آیدا:(پاشو من چنگگ میگیرم تو برو بالا منم میام
اونم بی حرف پاشد اومد اول اون بعد خودم رفتم بالا وبعد پریدیم توی دانشگاه رفتیم داخل میدونستم که کدوم کلاس تشریف داره مثل اینکه کلتس تازه داشت برقرار میشد چون چند دانش آموز نبودن شایدم میزها خالی بود ولی هرچی گشتم آدرینا رو پیدا نکردم رو به دانش جوها پرسیدم
آیدا:(آدرینا مرادی توی همین کلاس تشریف دارن مگه نه؟)
که پسری با شیطنت که کاملا معلوم بودآدم درستی نیست گفت
امیر علی: آره نگران نباشید الان نیاد همینجا هستن الان افتخار آشنایی با کیو دارم
پوف کلافیه کشیدم وچیزی نگفتم


نویسنده:(شخصیت امیر علی همینه همش به فکر لاس زنی 😶😑)
دیدگاه ها (۰)

🍂🖤

رمان ملکه یخی وشاهزاده سوار بر اسب سفید پارت ۳۷آرمیلا با اون...

You must love me... P16

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط