]پرتال آرزو ها]
]پرتال آرزو ها]
×پارت ۶ ×
ازخواب بیدار شدم دیدم که جاگا نیست و همه و سایل توی خونه هم نیستن 🫣🫢
عصبانی از خونه زدم بیرون و داد زدم : جاگا کجاییی فقط دستم بهت برسه !!
یک دفعه جاگا از پشت سرم امد بیرون با یک ظرف پر از میوه و استیک گاو 😋
جاگا : بیا یکم غذا بخور خیلی راه مونده تا شهرم رو بهت نشون بدم
میرا : باشه
بعد از ۱ دقیقه راه افتادن
میرا : چست و فرنیس رو چی کار کردی؟؟
جاگا : بهشون بند اویزون کردم و دارم با خودم مثل کوله پشتی راه میبرم (☆•☆)
میرا :سنگین نیست ؟
جاگا:نه اصلا
بعد از ۱ ربع رسیدن به شهرشون ( شب شده بود )
میرا: واییی چه شهر بزرگی!! حالا چطوری میخوایم بریم تو ؟؟؟
جاگا این لور رو میکشی و بعد در باز مشه (-_-)
رفتن تو و خونه جاگا رو پیدا کردن و گرفتن خوابیدن =_=
فردا صبح بلند شدن و صبحانه خوردن و رفتن بیرون که !!؟؟
(پایان)🤗😚
×پارت ۶ ×
ازخواب بیدار شدم دیدم که جاگا نیست و همه و سایل توی خونه هم نیستن 🫣🫢
عصبانی از خونه زدم بیرون و داد زدم : جاگا کجاییی فقط دستم بهت برسه !!
یک دفعه جاگا از پشت سرم امد بیرون با یک ظرف پر از میوه و استیک گاو 😋
جاگا : بیا یکم غذا بخور خیلی راه مونده تا شهرم رو بهت نشون بدم
میرا : باشه
بعد از ۱ دقیقه راه افتادن
میرا : چست و فرنیس رو چی کار کردی؟؟
جاگا : بهشون بند اویزون کردم و دارم با خودم مثل کوله پشتی راه میبرم (☆•☆)
میرا :سنگین نیست ؟
جاگا:نه اصلا
بعد از ۱ ربع رسیدن به شهرشون ( شب شده بود )
میرا: واییی چه شهر بزرگی!! حالا چطوری میخوایم بریم تو ؟؟؟
جاگا این لور رو میکشی و بعد در باز مشه (-_-)
رفتن تو و خونه جاگا رو پیدا کردن و گرفتن خوابیدن =_=
فردا صبح بلند شدن و صبحانه خوردن و رفتن بیرون که !!؟؟
(پایان)🤗😚
- ۲۱۲
- ۳۱ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط