عشق در چشمانت

༺ عشق در چشمانت ༻
پارت ۳۴

بعد نیم ساعت:

(ویو ات)

با هزار زور و زاری، با تهدید به قهر، حتی با قول اینکه شب دوباره برگردم عمارتش، آخرش راضی شد باهام بیاد بیمارستان.

همه‌ی راه دستمو گرفته بود، ساکت ولی لج‌باز. هرچی گفتم با دستت بازی نکن، گفت «تو نگران نباش، دست من از فولاده».

ولی وقتی نشست روی تخت معاینه و آستینش بالا رفت… دیدم زخم بیشتر از چیزی که فکر می‌کردم عمیقه.

پرستار اخم کرده بود، جدی گفت: — خوش‌شانس بودی. گلوله سطحی رد شده اما کمی عفونت کرده. اگر زود نیومده بودی، می‌تونست دردسر درست کنه. فعلاً چند روزی باید پانسمان مرتب بشه. بدون تحرک زیاد.

من با چشمای ریز شده به کوک زل زدم. اونم با خونسردی لبخند زد به من نگاه کرد و رو به پرستار گفت: — خانم پرستار، این "تحرک نداشتن" شامل بوسه و رابطه هم میشه یا فقط دویدن؟

من: — کوک!

پرستار که خنده‌ش گرفته بود، گفت: — بهتره فعلاً فقط استراحت باشه.

وقتی از اتاق درمان اومدیم بیرون، کوک زیر لب گفت:

— حالا دیدی چیزی نبوده؟ یه زخم کوچولو!

— کوچولو؟ اگه یه ساعت دیگه دیر می‌اومدیم، الان داشتیم تو اتاق عمل واسه عفونت بخیه‌هات گریه می‌کردیم!

— گریه نمی‌کردی. می‌نشستی کنارم، دستمو می‌گرفتی، قربون‌صدقه‌م می‌رفتی.

چپ‌چپ نگاهش کردم.

— قربون‌صدقه‌ت برم، اونم وقتی لجبازی و حرف گوش نمی‌کنی؟ خیلی رویی داری.

خندید، همون خنده‌ی معروفش که همیشه باعث می‌شه عصبانیت‌هام بخوابه. دستمو گرفت و گفت:

— مهم اینه که الان حالم خوبه. چون تو کنارمی.


نفس عمیقی کشیدم. با اینکه از دستش حرص می‌خوردم، ولی نگاهش… اون چشم‌ها، اون حس امنیتش… همیشه باعث می‌شد ببخشمش.

سوار ماشین که شدیم، رو به من کرد و با لحن مرموزی گفت: — حالا قرارمون یادت نره.

— کدوم قرار؟

— که شب برمی‌گردی عمارت. همون‌جا که من هستم…

پوفی کشیدم.

— معلومه که برمی‌گردم. باید استراحت کنی، منم مراقبت کنم ازت، نه؟

لبخندش پر از شیطنت شد.

— ولی من منظورم از «مراقبت»، چیز دیگه‌ست… یه چیز خیلی خاص… که خیلی بهش نیاز دارم.

چپ‌چپ نگاهش کردم.

— خیلی پررویی. هنوز از دستت عصبی‌ام که خودتو انداختی تو دل خطر، بعد همچین حرفی می‌زنی؟

دستشو آورد بالا، موهامو کنار زد و بوسه‌ی آرومی روی پیشونیم گذاشت.

— دارم حرف می‌زنم، چرا اینطوری می‌کنی؟

— کاری نکردم، فقط پرنسسمو بوسیدم.

سرمو پایین انداختم، لبم و گزیدم تا خنده‌م نگیره.

— چیکار کنم باهات آخه… بریم. منو بنداز دم باشگاه، دیرم شده.

لبخندش عمیق‌تر شد.

— چشم پرنسس.

ماشین رو به راه افتاد و من، توی دلم فقط یه چیز تکرار می‌شد:
«با اینکه گاهی سر به هوایی، اما توی قلبم… همیشه محکم‌ترین پناهمی.»
دیدگاه ها (۲)

رفیقمون رو حمایت کنید.@baran-babaei92

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۵دو ماه بعد...یونا و جون‌هو کلی از ته...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۴(ویو ات – صبح)نور ملایم صبح از لای پ...

༺ عشق در چشمانت ༻پارت ۳۳(ویو کوک – چند دقیقه بعد از قتل پارک...

سه پارتی جونگ کوک

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط