.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶.

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁶.
..𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..
~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~


چند ثانیه سکوت مطلق روی خانه افتاد.

جیمین حتی پلک هم نزد.
فقط خیره موند به جِما؛ آن‌قدر طولانی که لبخند روی صورت دختر کم‌کم محو شد.

_ سه ماه...؟

صدایش آرام بود، اما آن آرامش عجیب بیشتر از هر فریادی تهدیدکننده به نظر می‌رسید.

جِما لبش رو تر کرد و با تردید سر تکون داد:

_ آره.

جیمین ناگهان از جا بلند شد.
حرکتش آن‌قدر ناگهانی بود که جِما ناخودآگاه یک قدم عقب رفت:

_ جیمین...

پسر بدون اینکه جواب بده جلوتر رفت.
یک قدم.
بعد یکی دیگر.
جِما عقب رفت تا اینکه کمرش به دیوار خورد.
نگاهش برای لحظه‌ای بین صورت سرد جیمین و راه خالی کنار او چرخید.

دستش رو کنار سر دختر، روی دیوار گذاشت و با اخمی عمیق نگاهش کرد:

_ فکر کردی اینجا جای بازیه؟

جِما ساکت موند، بعد آروم گفت:

_ سه ماه فرصت می‌خوام...

جیمین با تمسخر تکرار کرد:

_ تو حتی منو نمی‌شناسی.

_ می‌شناسمت!


جیمین صورتش رو به صورتش نزدیک تر کرد، حالا تنها یک نفس فاصله داشتن، با هر دم عمیق پسر که نفسش از بینیش به صورت دختر پخش می‌شد تنش رو میلرزوند. اما دروغ بود اگه میگفت از این نزدیکی نهایت ذوق رو داشت!

نگاه درخشانش روی چشمای کدر شده‌ی پسر زوم شد که جیمین با شکاکی پرسید:

_ تو..کی هستی؟

جِما تکون کوچیکی توی جاش خورد و سعی کرد جملات مناسبی برای بیان پیدا کنه:

_ قبلا بهت گفتم....

جیمین بالافاصله حرفش رو قطع کرد و با تحکم گفت:

_ انتظار نداشته باش با چند جمله کلیشه‌ای درباره همکلاسی بودنمون بهم بازگو کنی و باور کنم...

نگاهش رو بین چشم هاش و لب های سرخ دختر گردوند و ادامه داد:

_ هدف واقعیت دقیقا چیه؟

ادامه دارد‌‌‌...
حمایت یادتون نره نانازا
دیدگاه ها (۰)

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³². 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.میا چند دقیقه بعد...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ³¹. 𝑚𝑎𝑛𝑑𝑎𝑡𝑜𝑟𝑦 𝑠𝒉𝑎𝑟𝑒..𝓶𝓪𝓷𝓭𝓪𝓽𝓸𝓻𝔂 𝓼𝓱𝓪𝓻𝓮.برای چند لحظه فقط...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁰...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~هر دو کمی ساکت بودن که این سکوت توس...

.𝓟𝓪𝓻𝓽 ²⁴...𝑐𝒉𝑎𝑠𝑒..~𝖈𝖍𝖆𝖘𝖊~( دو هفته بعد)نفس‌های بریده، سکوت س...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط