عشق یا نفرت

عشق یا نفرت؟
(تابع قوانین ویسگون)
P⁴⁶
ا/ت:نمیخوای بشینی؟
☆:جونگکوک کنار جونیور نشست،به نگاه کردن فیلم ادامه دادند،جونگکوک حواسش به ا/ت بود در حالی که ا/ت هیچ توجهی به جونگکوک نداشت،البته به ظاهر توجهی نداشت،ا/ت داشت خوابش میبرد،سرش رو روی شونه جونیور گذاشت و اروم اروم به خواب رف،الا که جونگکوک رو خوب میشناخت،میدونست هر لحظه ممکنه دعوا بشه،سریع ا/ت رو بیدار کرد
الا:ا/ت..ا/ت(صدای اروم و تکون دادن)
ا/ت:هوم؟(خوابالو)
الا:بیا بریم توی اتاقت بخواب
ا/ت:اوم..باشه
☆:ا/ت اروم بلند شد و به کمک الا رفت توی اتاقش و روی تخت گرم و نرمش خوابید،الا وقتی برگشت دید جونگکوک نیست
الا:
الا:اقای جئون کو؟
جونیور:رفت(عصبی)
الا:چیشده؟
جونیور:شبتون بخیر(کتش رو برداشت و رفت)
الا:جک..چیشده؟
جک:هیچی..برو بخواب..منم میرم خونه خودم..شبت بخیر
*وقتی جک رفت فهمیدم ی چیزی درست نیست،رفتم طبقه بالا توی تختم خوابیدم*
(کره=ساعت 7:56 AM)
ا/ت:
*موبایلم زنگ خورد،جواب دام*
ا/ت:بله؟(خوابالو)
@: بعد از قتل انقد خواب براتون راحته؟
ا/ت:اقـ...اقای پازپرس؟(شوکه)
@: خانم لارا بهوش اومدن،از ما خواستن برید بیمارستان دیدنشون
ا/ت:باشه باشه..حتما
@:(تلفن رو قطع کرد)
*سریع لباسام رو پوشیدم،دوییدم رفتم پایین،الا با تعجب بهم نگاه کرد*
الا:کجا میری؟
ا/ت:الا اگر تا ساعت 2 بهت زنگ نزدم به وکیلم بگو بیاد اداره پلیس
*دوییدم از خونه بیرون،وقتی تا سر خیابون رسیدم ماشینی جلوم نگه داشت*
=:اقای بازپرس دستور دادن شما رو به بیمارستان ببریم
*تایید کردم سوار ماشین شدم*
(کره=ساعت 8:35 AM)
*وارد اتاق لارا شدم،روی تخت دراز کشیده بود،چشماش پر از اشک بود*
ا/ت:سلام..
لارا:سلام..
ا/ت:حالت خوبه؟
لارا:ممنون..
ا/ت:میتونم بشینم؟
لارا:اوهوم
*بغل تخت ی صندلی بود،نشستم،لارا با استینش اشکش رو پاک کرد،بهم نگاه کرد*
لارا:مـ..من..جونگکوک رو دوست داشتم..اما..اما الان فهمیدم کسی رو نمیشه بزور نگه داشت
*اشکی از چشم چپ لارا افتاد،اون اشک رو منم چشیدم..اما اینکه ی ادم عاشق رو توی این حال ببینم خیلی بد تره تا درد عشق*
لارا:خانم جئون...
ا/ت:راحت باش باهام
لارا:ا/ت..جونگکوک با تو خوشحاله..از کاری که کردم متاسفم،من..من راستش امروز که بهوش اومدم از یکی خوشم اومد(خنده)
ا/ت:ووووویییی..اون کیه؟(ذوق)
لارا:(خنده)بازپرس..
ا/ت:چیشد؟(تعجب)
لارا:میدونم غیر منتظره بود..ولی اونم خواست کمکم کنه..ازش خوشم اومده..فقط ی چیزی..
ا/ت:بله؟
لارا:باهاش زندگی خوبت رو شروع کن..
ا/ت:من دوستش ندارم..ولی..ممنون..
لارا:از من گفتن بود..تازه..ازت شکایت نمیکنم و هیچی نمیخوام...هیچی تقصیر تو نبود(لبخند)
ا/ت:(خنده)
لارا:مراقب خودت باش..
ا/ت:توعم همین طور..
*لبخندی زدم بازپرس اومد تو..وقتی رضایت لارا رو شنید انگار تعجب کرده بود،نگاه های لارا به بازپرس و نگاه های بازپرس به لارا..دقیقا مثل نگاه های منو جونگکوک بود*
ا/ت:من میتونم برم؟
@:بله..
*رفتم بیرون،به یکی از کارکنای شرکت زنگ زدم و خواستم وسایلم رو از خونه الا به شرکت ببره*

ادامه دارد...
دیدگاه ها (۲۶)

سلااااامخب میخوام رمان جدید اپلود کنم و خب میخوام بهم بگید ک...

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁴⁷*وارد شرکت شدم،رفتم طبق...

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁴⁵(کره=ساعت 9:27 PM) الا:...

عشق یا نفرت؟ (تابع قوانین ویسگون) P⁴⁴@:چرا کشتیش؟ ا/ت:نمیخوا...

عشق یا نفرت؟ (طابع قوانین ویسگون) P²⁸ا/ت: *اون داره گند میزن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط