سناریو:
سناریو:
وقتی میخواستن برای استراحت برن پارک ولی بارون میاد (هیونگ لاین)
کههون:
هوا هنوز آفتابی بود که وارد پارک شدند. ا/ت نفس عمیقی کشید و با بوی چمن و گل های اطراف نفسی تازه کرد:
+بالاخره یه روز آروم.
اما چند قدم بیشتر نرفته بودند که آسمان تیره شد و اولین قطره روی گونهی ا/ت نشست.
کههون سریع ایستاد. نگاهش کوتاه روی صورت خیسشدهی او ماند. بعد بیمعطلی کاپشنش را درآورد و بالای سرش گرفت. خودش کاملاً خیس شد.
-تو زیرش باش.
ا/ت اخم ریزی کرد:+خودت چی؟
کههون کمی صورتش سرخ شد، نگاهش را برگرداند:
-من… مشکلی ندارم.
صدای باران هر لحظه تند تر میشد و فاصله آن دو کمتر..
گرمای نفسهایشان زیر کاپشن جمع شده بود
کههون آرامتر از همیشه زمزمه کرد:
-استراحت که میخواستیم… فکر کنم همین کافیه.
آمارو: وقتی رعد زد، ا/ت ناخودآگاه مکث کرد بعد کمی به آسمون خیره شد
+واقعا الان وقتش بود؟
باران یکباره سنگین بارید.
آمارو با نیملبخند همیشگیاش جلو آمد.
-نگران نباش.
دست ا/ت را گرفت و به سمت آلاچیق دویدند.
وقتی رسیدند موهای ا/ت کاملاً خیس شده بود.
آمارو دستش را بالا آورد و قطرهای که روی مژهی ا/ت مانده بود را پاک کرد.
-دیدی نجاتت دادم؟
ا/ت آروم خندید:+خودت هم خیس شدی.
او شانه بالا انداخت:
-قهرمانها به این چیزا اهمیت نمیدن.
اما نگاهش نرمتر از آن بود که ادعا کند.
دونگهوا:
ابرها آهسته جمع شدند.
دونگهوا قبل از شروع باران متوجه شده بود که قراره بارون بیاد.
چتر مشکیاش را باز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، بالای سر ا/ت گرفت.
خودش یک قدم نزدیکتر ایستاد.
قطرهها روی چتر ضرب گرفتند.
صدا مثل موسیقی پسزمینه شد.
ا/ت آرام گفت:+برنامهمون خراب شد.
دونگهوا به او نگاه کرد. نه عجلهای. نه ناراحتیای.
-نه فقط یکم تغییر کرده.
قدمهایشان آهسته شد.
شانههایشان گاهی به هم میخورد.
بعد خیلی ساده، اما جدی گفت:
-اما وقتی کنارت راه میرم… حتی بارون هم آرومه.
جووانگ:
باران ناگهانی و شدید بود.
جووانگ فوراً واکنش نشان داد:-اوه.. نههه بدو!
دست ا/ت را گرفت و تقریباً کشید سمت پناهگاه.
هردو نفسنفسزنان زیر سقف ایستادند.
موهای جووانگ روی پیشانیاش ریخته بود و حسابی مثل موش آبکشیده شده بود
باران قطره قطره از روی چونه اش میچکید.
او خندید:-میخواستم یه روز مرتب و آروم بسازم… ولی انگار سناریو عوض شد.
بعد آرامتر اضافه کرد:
-ولی خب… اینجوری هیجانش بیشتره نه؟
نگاهش برق خاصی داشت و وقتی به هم خیره میشدند گرمای درونشان بیشتر میشد.
#سناریو#فیکشن#تک پارتی#چندپارتی#کیپاپ#کیک_فلیپ#کههون#آمارو#دونگهوا#جووانگ#مینجه#کیجو#دونگهیون#استری_کیدز#بنگ_چان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
وقتی میخواستن برای استراحت برن پارک ولی بارون میاد (هیونگ لاین)
کههون:
هوا هنوز آفتابی بود که وارد پارک شدند. ا/ت نفس عمیقی کشید و با بوی چمن و گل های اطراف نفسی تازه کرد:
+بالاخره یه روز آروم.
اما چند قدم بیشتر نرفته بودند که آسمان تیره شد و اولین قطره روی گونهی ا/ت نشست.
کههون سریع ایستاد. نگاهش کوتاه روی صورت خیسشدهی او ماند. بعد بیمعطلی کاپشنش را درآورد و بالای سرش گرفت. خودش کاملاً خیس شد.
-تو زیرش باش.
ا/ت اخم ریزی کرد:+خودت چی؟
کههون کمی صورتش سرخ شد، نگاهش را برگرداند:
-من… مشکلی ندارم.
صدای باران هر لحظه تند تر میشد و فاصله آن دو کمتر..
گرمای نفسهایشان زیر کاپشن جمع شده بود
کههون آرامتر از همیشه زمزمه کرد:
-استراحت که میخواستیم… فکر کنم همین کافیه.
آمارو: وقتی رعد زد، ا/ت ناخودآگاه مکث کرد بعد کمی به آسمون خیره شد
+واقعا الان وقتش بود؟
باران یکباره سنگین بارید.
آمارو با نیملبخند همیشگیاش جلو آمد.
-نگران نباش.
دست ا/ت را گرفت و به سمت آلاچیق دویدند.
وقتی رسیدند موهای ا/ت کاملاً خیس شده بود.
آمارو دستش را بالا آورد و قطرهای که روی مژهی ا/ت مانده بود را پاک کرد.
-دیدی نجاتت دادم؟
ا/ت آروم خندید:+خودت هم خیس شدی.
او شانه بالا انداخت:
-قهرمانها به این چیزا اهمیت نمیدن.
اما نگاهش نرمتر از آن بود که ادعا کند.
دونگهوا:
ابرها آهسته جمع شدند.
دونگهوا قبل از شروع باران متوجه شده بود که قراره بارون بیاد.
چتر مشکیاش را باز کرد و بدون اینکه حرفی بزند، بالای سر ا/ت گرفت.
خودش یک قدم نزدیکتر ایستاد.
قطرهها روی چتر ضرب گرفتند.
صدا مثل موسیقی پسزمینه شد.
ا/ت آرام گفت:+برنامهمون خراب شد.
دونگهوا به او نگاه کرد. نه عجلهای. نه ناراحتیای.
-نه فقط یکم تغییر کرده.
قدمهایشان آهسته شد.
شانههایشان گاهی به هم میخورد.
بعد خیلی ساده، اما جدی گفت:
-اما وقتی کنارت راه میرم… حتی بارون هم آرومه.
جووانگ:
باران ناگهانی و شدید بود.
جووانگ فوراً واکنش نشان داد:-اوه.. نههه بدو!
دست ا/ت را گرفت و تقریباً کشید سمت پناهگاه.
هردو نفسنفسزنان زیر سقف ایستادند.
موهای جووانگ روی پیشانیاش ریخته بود و حسابی مثل موش آبکشیده شده بود
باران قطره قطره از روی چونه اش میچکید.
او خندید:-میخواستم یه روز مرتب و آروم بسازم… ولی انگار سناریو عوض شد.
بعد آرامتر اضافه کرد:
-ولی خب… اینجوری هیجانش بیشتره نه؟
نگاهش برق خاصی داشت و وقتی به هم خیره میشدند گرمای درونشان بیشتر میشد.
#سناریو#فیکشن#تک پارتی#چندپارتی#کیپاپ#کیک_فلیپ#کههون#آمارو#دونگهوا#جووانگ#مینجه#کیجو#دونگهیون#استری_کیدز#بنگ_چان#لینو#چانگبین#هیونجین#جیسونگ#فلیکس#سونگمین#جونگین
- ۸۱
- ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط