معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۲۷ (؟)
در جواب پیامم چیز خاصی نگفت و فقط استیکر « 👍🏻 » فرستاد . عوضی ، نمیخواد با من حرف بزنه یا کلا از اون مدل ادماست که تو چت کردن فلجه ؟ اه عوضی . از دیشب باهاش حرف نزدم ، دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی اون زیادی رو مخه . اه
اها ، در حال حاضر من امروز رو مرخصی دارم ، ولی فردا باید برم سر کار و پس فردا هم باید به عنوان دوست دختر الکی هوانگ دو روز توی خونه هوانگ ها باشم که به اندازه کافی سرسام اور هست . بعد از اونم یه مرخصی یه هفته ای دارم که برم پیش مامان و بابام . نتیجه گیری ؟ هیچ وقتی ندارم که برای سفرهای پیش رو کاری بکنم .
رفتم سراغ کمدم و وقتی بازش کردم انقدر جز مشکی رنگ دیگه ای توش نبود که یه لحطه فکر کردم اشتباه میبینم . همه لباس هام یا اداریه یا تو هر سبکی هست بجز سبک کسی که دوست دختر هوانگه .
باید یه لباس دوست دخترونه پیدا کنم ، دلم میخواست لباسای لینا رو بگیرم ولی سایزمون یکی نیست . اه نمیخوام پولای ارزشمندمو برای لباسایی که قراره کلا دو روز بپوشمشون هدر بدم
پس بلاخره وقتشه برم پیش فرشته نجات عزیزم که یک ماهه بخاطر کار های هردومون ندیدمش و فقط تلفنی حرف زدیم ، با این حال از همه اتفاقات خبر داره .
چون میدونم خونست لازم نیست قبل از رفتن پیشش بهش پیام بدم
وقتی زنگ رو زدم از تو ایفون گفت « اگه اومدی یه لباس بی ریخت دیگه با چاپ های اجق وجق پیشنهاد بدی زودتر بگو که درو باز نکنم »
خندیدم « نه نه ، این دفعه تو کسی هستی که باید پیشنهاد بدی »
و در رو باز کرد و منم تند راه رفتم تا سریع تر به اسانسور برسم .
وقتی به طبقه سوم رسیدم چهره شکاکشو دیدم که توی چهارچوب در خونش دست به سینه ایستاده . با تیپ همیشگیش ، یه تیشرت اورسایز رنگی که هر دفعه عوض میشه و شلوارک کوتاه همیشگیش و موهایی که تاحالا ندیدم مرتب جمع شده باشن . با اینکه کیکو keiko طراح و خیاط بهترین لباساست ، ولی لباساش تو خونه تعریفی نداره
وقتی سمتش میرفتم گفت « اها پس روزگار اینجوری شده دیگه دوستای صمیمی فقط موقعی که کار دارن میان دیدن همدیگه »
بغلش کردم « وای این چرت و پرتا چیه میگی . . . اه این بوی چیه ؟ از توی خونت میاد ؟»
خندید « اها اره ، بوی رنگ چرمه ، دارم رو یه لباس جدید کار میکنم »
از بغلش جدا شدم و با قیافه فشرده گفتم « بوی سگ خیس میده »
« مجبوری تحمل کنی عزیزم . بیا تو ببینم چیکار کردی . دیشب بهم زنگ نزدی ببینم چیشد » بله ، ایشون از کل زندگی من خبر داره و قرار بود دیشب بعد از خونه اومدن بهش زنگ بزنم و براش تعریف کنم اما تخت خوابیدم
این پارت طولانیه دیگه بنظرم یه هفته با همین بمونین چون احساس میکنم پشت سر هم پارت میدم خوب لایک نمیگیره
#هیونجین #فیکشن
پارت ۲۷ (؟)
در جواب پیامم چیز خاصی نگفت و فقط استیکر « 👍🏻 » فرستاد . عوضی ، نمیخواد با من حرف بزنه یا کلا از اون مدل ادماست که تو چت کردن فلجه ؟ اه عوضی . از دیشب باهاش حرف نزدم ، دلم میخواد باهاش حرف بزنم ولی اون زیادی رو مخه . اه
اها ، در حال حاضر من امروز رو مرخصی دارم ، ولی فردا باید برم سر کار و پس فردا هم باید به عنوان دوست دختر الکی هوانگ دو روز توی خونه هوانگ ها باشم که به اندازه کافی سرسام اور هست . بعد از اونم یه مرخصی یه هفته ای دارم که برم پیش مامان و بابام . نتیجه گیری ؟ هیچ وقتی ندارم که برای سفرهای پیش رو کاری بکنم .
رفتم سراغ کمدم و وقتی بازش کردم انقدر جز مشکی رنگ دیگه ای توش نبود که یه لحطه فکر کردم اشتباه میبینم . همه لباس هام یا اداریه یا تو هر سبکی هست بجز سبک کسی که دوست دختر هوانگه .
باید یه لباس دوست دخترونه پیدا کنم ، دلم میخواست لباسای لینا رو بگیرم ولی سایزمون یکی نیست . اه نمیخوام پولای ارزشمندمو برای لباسایی که قراره کلا دو روز بپوشمشون هدر بدم
پس بلاخره وقتشه برم پیش فرشته نجات عزیزم که یک ماهه بخاطر کار های هردومون ندیدمش و فقط تلفنی حرف زدیم ، با این حال از همه اتفاقات خبر داره .
چون میدونم خونست لازم نیست قبل از رفتن پیشش بهش پیام بدم
وقتی زنگ رو زدم از تو ایفون گفت « اگه اومدی یه لباس بی ریخت دیگه با چاپ های اجق وجق پیشنهاد بدی زودتر بگو که درو باز نکنم »
خندیدم « نه نه ، این دفعه تو کسی هستی که باید پیشنهاد بدی »
و در رو باز کرد و منم تند راه رفتم تا سریع تر به اسانسور برسم .
وقتی به طبقه سوم رسیدم چهره شکاکشو دیدم که توی چهارچوب در خونش دست به سینه ایستاده . با تیپ همیشگیش ، یه تیشرت اورسایز رنگی که هر دفعه عوض میشه و شلوارک کوتاه همیشگیش و موهایی که تاحالا ندیدم مرتب جمع شده باشن . با اینکه کیکو keiko طراح و خیاط بهترین لباساست ، ولی لباساش تو خونه تعریفی نداره
وقتی سمتش میرفتم گفت « اها پس روزگار اینجوری شده دیگه دوستای صمیمی فقط موقعی که کار دارن میان دیدن همدیگه »
بغلش کردم « وای این چرت و پرتا چیه میگی . . . اه این بوی چیه ؟ از توی خونت میاد ؟»
خندید « اها اره ، بوی رنگ چرمه ، دارم رو یه لباس جدید کار میکنم »
از بغلش جدا شدم و با قیافه فشرده گفتم « بوی سگ خیس میده »
« مجبوری تحمل کنی عزیزم . بیا تو ببینم چیکار کردی . دیشب بهم زنگ نزدی ببینم چیشد » بله ، ایشون از کل زندگی من خبر داره و قرار بود دیشب بعد از خونه اومدن بهش زنگ بزنم و براش تعریف کنم اما تخت خوابیدم
این پارت طولانیه دیگه بنظرم یه هفته با همین بمونین چون احساس میکنم پشت سر هم پارت میدم خوب لایک نمیگیره
#هیونجین #فیکشن
- ۱۰.۶k
- ۱۵ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط