Part
Part:146
الکس : خب روح من آماده شده؟
سوبین : خب بریمممم
زینگگگگگگ
الکس : من باز میکنم
سوبین : باش
الکس : جانم اوهو رفقای قدیمی حالتون چطوره
کوک : سوبین؟
الکس : سوبین چی؟
تهیونگ : اینجاست
الکس : آها البته که اینجاست میخوای کجا باشه پیش شوهرشه
تهیونگ : خفه شو گمشو کنار
الکس : هوی جنگل زده بدون اجازه کجا میری
سوبین : کیه ؟؟ ته کوک شما اینجا چیکار میکنین
تهیونگ : اومدیم ببریمت
سوبین : نمیام
الکس : شنیدین نمیاد سیکتونو بزنین
سوبین : الکس
الکس : جانم
سوبین : ساکت شو
الکس : باشه
کوک : سوبین نرین به اعصاب نداشتم گمشو بیا بریم
سوبین : نمیخوام بیام میخوام همینجا پیش الکسو مامانش بمونم
تهیونگ : مامانش؟
کوک : مادامم اینجاست؟
الکس : البته خو
سوبین : بسه دیگه برین
مادام : دخترم من اومدم
تهیونگ : مادامه؟
سوبین : هوم
مادام : اوهی پسرا کوک ته اینجا چیکار میکنین بچه ها (خوشحال)
الکس : مامان چرا یجوری انگار بچه های خودتن
مادام : خب معلومه بچه های خودمم دای خدا (کوک و ته رو محکم بغل میکنه)
مادام : وای خدا چقد گنده شدین آییییی چقد خوشحالم باز پیش همیم
ته : عا عه مادام
مادام : مادام چیه بچه چرا مثل قبل مامان صدام نمیکنین
الکس : مامان تو چند هفته قبل نمیخواستی خون تو رگاشون باشه الان چی دارین قربون صدقشون میری
مادام : خب اون موقع فکر میکردم منو ول کردن رفتن و در ضمن شماها همدیگه رو مثل سگ زده بودین من الکسو یه ماه بیمارستان بستری کردم تازه یه هفته سر اون تیر اندازیتون تو باند شرقی الکس رفت کما کلی بلا سر همدیگه آوردین ولی من دیگه بخشیدم (ناراحت)
کوک : جدی یه هفته رفت کما؟
نادام : البته اثراتش هنوزم که هنوزه هست
تهیونگ : اوه(متعجب)
سوبین : چرا من نمیدونستم الکس چرا بهم نگفتی
الکس : چون الکی بزرگش میکردی مثل ایشون
تهیونگ : خب ما واقعا شرمنده ایم الانم فقط میخوایم سوبینو ببریم
مادام : یعنی چی
تهیونگ : خب ما
الکس : مامان قهوه ها حاضرن برو بیارشون
مادام : عاره عاره یادم رفته بود
ته : این چی بود
کوک : چرا باهاش مثل خدمتکار رفتار کردی؟
الکس : نه وایسین یه لحظه فرستادمش دنبال نخود سیاه
کوک : منظور؟
الکس : میشه لطفا جلو مامانم خوب باشیم؟
ته : چرا چون ناراحت میشه؟
الکس : خب یجورایی ولی باید بگم که خب مامانم زیاد زنده نیست نمیخوام ناراحت بشه(ناراحت)
کوک : منظورت چیه زیاد زنده نیست مگه فقط یه تومور ساده نبود
الکس : نه به هیچکس نگفتم مامانم معلوم نیست چند روز یا چند ساعت زنده بمونه ولی خب دکتر گفت وقتش زیاد نیست(بغض)
ته : هعی داری شوخی میکنی چون اصلا شوخی خوبی نیست
الکس : کاش واقعا شوخی بود (بغض)
سوبین : عشقم چطوری این همه چیزو تنهایی با خودت به دوش میکشی چرا بهم نگفتی ها؟
الکس : خب روح من آماده شده؟
سوبین : خب بریمممم
زینگگگگگگ
الکس : من باز میکنم
سوبین : باش
الکس : جانم اوهو رفقای قدیمی حالتون چطوره
کوک : سوبین؟
الکس : سوبین چی؟
تهیونگ : اینجاست
الکس : آها البته که اینجاست میخوای کجا باشه پیش شوهرشه
تهیونگ : خفه شو گمشو کنار
الکس : هوی جنگل زده بدون اجازه کجا میری
سوبین : کیه ؟؟ ته کوک شما اینجا چیکار میکنین
تهیونگ : اومدیم ببریمت
سوبین : نمیام
الکس : شنیدین نمیاد سیکتونو بزنین
سوبین : الکس
الکس : جانم
سوبین : ساکت شو
الکس : باشه
کوک : سوبین نرین به اعصاب نداشتم گمشو بیا بریم
سوبین : نمیخوام بیام میخوام همینجا پیش الکسو مامانش بمونم
تهیونگ : مامانش؟
کوک : مادامم اینجاست؟
الکس : البته خو
سوبین : بسه دیگه برین
مادام : دخترم من اومدم
تهیونگ : مادامه؟
سوبین : هوم
مادام : اوهی پسرا کوک ته اینجا چیکار میکنین بچه ها (خوشحال)
الکس : مامان چرا یجوری انگار بچه های خودتن
مادام : خب معلومه بچه های خودمم دای خدا (کوک و ته رو محکم بغل میکنه)
مادام : وای خدا چقد گنده شدین آییییی چقد خوشحالم باز پیش همیم
ته : عا عه مادام
مادام : مادام چیه بچه چرا مثل قبل مامان صدام نمیکنین
الکس : مامان تو چند هفته قبل نمیخواستی خون تو رگاشون باشه الان چی دارین قربون صدقشون میری
مادام : خب اون موقع فکر میکردم منو ول کردن رفتن و در ضمن شماها همدیگه رو مثل سگ زده بودین من الکسو یه ماه بیمارستان بستری کردم تازه یه هفته سر اون تیر اندازیتون تو باند شرقی الکس رفت کما کلی بلا سر همدیگه آوردین ولی من دیگه بخشیدم (ناراحت)
کوک : جدی یه هفته رفت کما؟
نادام : البته اثراتش هنوزم که هنوزه هست
تهیونگ : اوه(متعجب)
سوبین : چرا من نمیدونستم الکس چرا بهم نگفتی
الکس : چون الکی بزرگش میکردی مثل ایشون
تهیونگ : خب ما واقعا شرمنده ایم الانم فقط میخوایم سوبینو ببریم
مادام : یعنی چی
تهیونگ : خب ما
الکس : مامان قهوه ها حاضرن برو بیارشون
مادام : عاره عاره یادم رفته بود
ته : این چی بود
کوک : چرا باهاش مثل خدمتکار رفتار کردی؟
الکس : نه وایسین یه لحظه فرستادمش دنبال نخود سیاه
کوک : منظور؟
الکس : میشه لطفا جلو مامانم خوب باشیم؟
ته : چرا چون ناراحت میشه؟
الکس : خب یجورایی ولی باید بگم که خب مامانم زیاد زنده نیست نمیخوام ناراحت بشه(ناراحت)
کوک : منظورت چیه زیاد زنده نیست مگه فقط یه تومور ساده نبود
الکس : نه به هیچکس نگفتم مامانم معلوم نیست چند روز یا چند ساعت زنده بمونه ولی خب دکتر گفت وقتش زیاد نیست(بغض)
ته : هعی داری شوخی میکنی چون اصلا شوخی خوبی نیست
الکس : کاش واقعا شوخی بود (بغض)
سوبین : عشقم چطوری این همه چیزو تنهایی با خودت به دوش میکشی چرا بهم نگفتی ها؟
- ۴.۷k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط