وکالت عشق
✨وکالت عشق✨
#part3
ساعت ۳ شب بود که یهو اون تلفن لعنتی زنگ خورد
(دینگ...دینگ)
صدام شبیه گراز بود😒
~:الوو(خواب آلود)
دکتر:سلام خانم ا.ت
..
وقتی صدای دکتر (جک)فلیکس رو شنیدم جا خوردم 😳
~:(اهم ..اهم)سلام آقای جک
دکترجک:ببخشید بد موقع تماس گرفتم اما یه موضوع مهمی هست که باید به شما بگم
~:بفرمایید...
دکتر جک:میخواستم به مادرتون بگم اما دلم نیومد...
~:چی شده دکتر ؟ لطفا به من بگید من طاقت شنیدنش رو دارم
دکتر جک:مطمئنین؟
~:بله
دکتر جک:متاسفانه..برادرتون فوت کردن😔
......
وقتی اینو شنیدم یهو گوشی از دستم افتاد ...شک شده بودم ...آ..آخه فلیکس حالش خوب بود قرار بود پس فردا مرخص بشه😭😭😭😭💔
حالا من چجوری به مامان بگم؟
ویو دکتر جک✨🎀
ساکت بود و حرفی نمیزند کم کم نگران شدم چند بار صداش کردم اما فقط صدای گریه هاش رو میشنیدم که بعد از چند دقیقه تلفن رو بازم برداشت
ویو ا.ت✨🎀
به خودم اومدم دیدم تلفن روی زمین افتاده برداشتمش
~:م...ممنون از اطلاعتون
همینو گفتم و قطع کردم 😔
اون شب تا صبح بیدار موندم......
{تونل زمان به یکسال بعد}
تازه ماجرای اصلی رو فهمیدم😣یعنی چطور ممکنه....اون دوستش بود😢
همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که آقای جئون(وکیلم )اومد داخل ..بلند شدم
~:سلام آقای جئون
∆:سلام خانم ا.ت ...بفرمایید بشینید
......
نشستم برای چند دقیقه بهم خیره شده بود
ویو جونگکوک✨🎀
یه لحظه محوش شدم خیلی جذاب بود.....
به خودم گفتم :
نه نه !!
#part3
ساعت ۳ شب بود که یهو اون تلفن لعنتی زنگ خورد
(دینگ...دینگ)
صدام شبیه گراز بود😒
~:الوو(خواب آلود)
دکتر:سلام خانم ا.ت
..
وقتی صدای دکتر (جک)فلیکس رو شنیدم جا خوردم 😳
~:(اهم ..اهم)سلام آقای جک
دکترجک:ببخشید بد موقع تماس گرفتم اما یه موضوع مهمی هست که باید به شما بگم
~:بفرمایید...
دکتر جک:میخواستم به مادرتون بگم اما دلم نیومد...
~:چی شده دکتر ؟ لطفا به من بگید من طاقت شنیدنش رو دارم
دکتر جک:مطمئنین؟
~:بله
دکتر جک:متاسفانه..برادرتون فوت کردن😔
......
وقتی اینو شنیدم یهو گوشی از دستم افتاد ...شک شده بودم ...آ..آخه فلیکس حالش خوب بود قرار بود پس فردا مرخص بشه😭😭😭😭💔
حالا من چجوری به مامان بگم؟
ویو دکتر جک✨🎀
ساکت بود و حرفی نمیزند کم کم نگران شدم چند بار صداش کردم اما فقط صدای گریه هاش رو میشنیدم که بعد از چند دقیقه تلفن رو بازم برداشت
ویو ا.ت✨🎀
به خودم اومدم دیدم تلفن روی زمین افتاده برداشتمش
~:م...ممنون از اطلاعتون
همینو گفتم و قطع کردم 😔
اون شب تا صبح بیدار موندم......
{تونل زمان به یکسال بعد}
تازه ماجرای اصلی رو فهمیدم😣یعنی چطور ممکنه....اون دوستش بود😢
همینجوری داشتم با خودم فکر میکردم که آقای جئون(وکیلم )اومد داخل ..بلند شدم
~:سلام آقای جئون
∆:سلام خانم ا.ت ...بفرمایید بشینید
......
نشستم برای چند دقیقه بهم خیره شده بود
ویو جونگکوک✨🎀
یه لحظه محوش شدم خیلی جذاب بود.....
به خودم گفتم :
نه نه !!
- ۳.۹k
- ۰۲ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط