بهترینحس

#بهترین_حس
#پارت_2
درو باز کردمو تو رفتم...و نشستم رو یکی از صندلی های جلوی میز پدرم

پادشاه(موری):چیه؟نمیخوای به پدرت سلام کنی؟
چویا:پدر؟ تو منو بچه خودت میدونی؟؟
پدرم عصبی شد و بهم اخم کرد
پادشاه:من پدرت نیستم نه؟پس چرا اینجا زندگی میکنی؟
دیگه داشت عصبیم می‌کرد بلند شدمو دستمو محکم زدم رو میز
چویا:اومدم اینجا صبحانه بخورم یا به چرت و پرت گفتنت گوش کنم؟
دیگه نتونستم تحمل کنم رفتم سمت اتاقم... مرتیکه از وقتی بچه بودم باهام بد حرف زده بعد اونوقت توقع داره باهاش درست رفتار کنم..
وارد اتاقم شدمو رو تخت ولو شدم،داشتم فکر میکردم که خوابم برد
از زبون پادشاه*
پسره عوضی حق نداره با من اینطوری رفتار کنه باید دنبال راهی باشم که نابودش کنم...
صدای در*
کیه؟میتونی بیای تو
سرباز:مامور های اوسامو اینجارو محاصره کردن
ای وای چیکار کنیم....

پادشاه:همه ی سربازا رو برای مقابله باهاشون به پایین بفرستید
سریع بلند شدمو زرهمو پوشیدم و به پایین رفتم
دیدگاه ها (۰)

#بهترین_حس#پارت_3از زبون چویا:خوابم برده بود که یهو یه گلوله...

مرسی عشقا🛐✨🩷🖤🥲🍡🍓🎀🥳🫶

#بهترین_حساز زبون چویا:#پارت_1 ساعت 8:40 دقیقه صبح بود از تخ...

بچه ها چون من خودم احتمالا بخاطر دلایلی نتونم پارت بدم. از ی...

#بهترین_حس #پارت_14از زبون چویا: از حرفش تعجب کردم اون عوضی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط