نیلاامروز تولد سالگیمه ساعت بعد ظهر بود و من خیلییی
نیلا:امروز تولد ۱۹ سالگیمه ساعت ۶ بعد ظهر بود و من خیلییی حوصلم سر رفته بود نوا هم خونه نبود وقتی نوا میشم نبود من خیلی احساس تنهایی میکردم الان ۳ روز نوا رفته ماموریت و من واقعا دارم دیونه میشم برای اینکه حواسم پرت شه پاشدم تلوزیون رو روشن کردم همون موقع زنگ در خورد با هیجان سمت در رفتم چون به هلن زنگ زده بودم که بیاد پیشم تا باهم باشیم ولی وقتی در و باز کردم با دانیال رو به رو شدم لبخند از رو لبم محو شد
(من و دانیال و نوا و هلن از بچگی نسبتن باهم بزرگ شدیم چون من بیشتر موقع ها بخاطر فرار از خانوادم میومدم پیش نوا و دانیال همه اونجا بود هلنم که رفیق من بود با من میومد چون رو نوا از بچگی کراش داشت )
[من و دانیال زیاد رابطه خوبی نداشتیم کلا باهم لج بودیم ]
نیلا :کارت ؟(سرد)
دانيال:سلامت کو؟
نیلا :سلام خب کارت ؟
دانیال :نوا گفته بیام دنبالت
نیلا:برای چی؟ اتفاقی برای نوا افتاده؟؟؟(نگران)
دانیال : نمیدونم گفت بیام دنبالت ببرمت خونه جنگلی
نیلا : وایسا همین جا من برم حاضر شم
دانیال:خب بزار بیام تو
نیلا :نمیخواد
نیلا از پله ها بدو بدو رفت بالا تا لباس بپوشه یادش رفت در رو ببنده دانیالم کلشو نداخت پایین و وارد خونه شد
پیش خودش:دختره احمق
ویو دانیال :
وارد خونه شدم انگار بمب ترکیده بود تو خونه هیچی سر جاش نبود تمام چراغها روشن بود اشپز خونه پر ظرف و لیوان بود کلی هم بطری الکل رو زمین بود
دانیال سمت تلوزیون رفت و خاموشش کرد و نشست رو مبل و گوشش رو در آورد
ویو نیلا:
بدو بدو از پلا ها بالا رفتم نگران نوا بودم نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه خیلی سریع یه شویشرت شلوار ست زرشکی از کمدم در اوردم و پوشیدم و موهامو شو نه زدم و از اتاقم در امدم از پله ها پایین امدم و دانیال رو دیدم که رو مبل نشسته بود و داشت با گوشش ور میرفت رفتم جلوش واستادم گفت مگه بهت نگفتم نیا تو چراا آمدی(با داد)
دانیال پوزخندی زد و پاشد و گفت بریم
نیلا زیر لب:الاغی گفت دانیال همون جوری که راه میرفت گفت شنیدم نیلا هم گفت گفتم که بشنوییی
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ..
من اولین بارمه که فیک مینویسم و زیاد بلد نیستم ببخشید اگه جالب نیست و ممنون میشم اگه حمایتم کنید
(من و دانیال و نوا و هلن از بچگی نسبتن باهم بزرگ شدیم چون من بیشتر موقع ها بخاطر فرار از خانوادم میومدم پیش نوا و دانیال همه اونجا بود هلنم که رفیق من بود با من میومد چون رو نوا از بچگی کراش داشت )
[من و دانیال زیاد رابطه خوبی نداشتیم کلا باهم لج بودیم ]
نیلا :کارت ؟(سرد)
دانيال:سلامت کو؟
نیلا :سلام خب کارت ؟
دانیال :نوا گفته بیام دنبالت
نیلا:برای چی؟ اتفاقی برای نوا افتاده؟؟؟(نگران)
دانیال : نمیدونم گفت بیام دنبالت ببرمت خونه جنگلی
نیلا : وایسا همین جا من برم حاضر شم
دانیال:خب بزار بیام تو
نیلا :نمیخواد
نیلا از پله ها بدو بدو رفت بالا تا لباس بپوشه یادش رفت در رو ببنده دانیالم کلشو نداخت پایین و وارد خونه شد
پیش خودش:دختره احمق
ویو دانیال :
وارد خونه شدم انگار بمب ترکیده بود تو خونه هیچی سر جاش نبود تمام چراغها روشن بود اشپز خونه پر ظرف و لیوان بود کلی هم بطری الکل رو زمین بود
دانیال سمت تلوزیون رفت و خاموشش کرد و نشست رو مبل و گوشش رو در آورد
ویو نیلا:
بدو بدو از پلا ها بالا رفتم نگران نوا بودم نکنه اتفاقی واسش افتاده باشه خیلی سریع یه شویشرت شلوار ست زرشکی از کمدم در اوردم و پوشیدم و موهامو شو نه زدم و از اتاقم در امدم از پله ها پایین امدم و دانیال رو دیدم که رو مبل نشسته بود و داشت با گوشش ور میرفت رفتم جلوش واستادم گفت مگه بهت نگفتم نیا تو چراا آمدی(با داد)
دانیال پوزخندی زد و پاشد و گفت بریم
نیلا زیر لب:الاغی گفت دانیال همون جوری که راه میرفت گفت شنیدم نیلا هم گفت گفتم که بشنوییی
سوار ماشین شدیم و حرکت کردیم ..
من اولین بارمه که فیک مینویسم و زیاد بلد نیستم ببخشید اگه جالب نیست و ممنون میشم اگه حمایتم کنید
- ۵۹۹
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط