𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
𝐖𝐡𝐞𝐫𝐞 𝐃𝐚𝐧𝐜𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐌𝐮𝐬𝐢𝐜 𝐂𝐚𝐧𝐧𝐨𝐭 𝐑𝐞𝐚𝐜𝐡
p16
تهیونگ با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بودن لب زد:« راجب چی حرف میزنی ؟»
جونگکوک زمزمه کرد:« از همین الان دلم برای تهیونی کوچولو تنگ شد... »
تهیونگ که هنوز اتفاق های دیشب رو به خاطر نیورده بود جواب داد:« چیزی گفتی؟»
جونگکوک تو چشم های تهیونگ نگاه کرد:« هیچی؛ قهوت رو تا گرمه بخور سرد میشه. »
تهیونگ سمت میز رفت و قهوه رو برداشت. عطر خوبی داشت و اونقدری داغ نبود که دست های تهیونگ رو بسوزونه. بخاری هم ازش نمی اومد.
تهیونگ صندلیش رو عقب کشید:« قهوه همیشه حالمو جا میاره! »
یک فنجان قهوه رو تو یک دقیقه تموم کرد.
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد:« خب؟ هیچی یادت نیومد؟ حتی یکم؟»
تهیونگ به داخل فنجان خالی بین دست هاش خیره شد:« نه! اتفاق خجالت آوری افتاد؟»
جونگکوک با تردید جواب داد:« نه، هیچی.»
تهیونگ آهی کشید:« پس خوبه جئون! »
جونگکوک نگاهش رو از تهیونگ گرفت و سمت اتاق خوابش رفت.
تهیونگ فنجان قهوه رو داخل ظرفشویی گذاشت:« کجا میری جئون؟ صبحونه نمیخوری؟»
جونگکوک برگشت:« من از صبحونه خوشم نمیاد. صبحا معمولا میل به خوردن ندارم. اگر جای تو بودم سریع تر آماده میشدم. ساعت ۱۰ برای عکسبرداری باید استادیو باشیم.»
تهیونگ هومی گفت. جونگکوک خواست بره که سوالی برای تهیونگ پیش اومد:« چرا تلو تلو میخوری؟»
جونگکوک آهی کشید:« به لطف یه نفر شب مجبور بودم رو زمین سفت بخوابم! »
تهیونگ چشم هاشو چرخوند:« به من چه؟ میخواستی نخوابی! »
جونگکوک دست به سینه سمت تهیونگ برگشت:« توقع داشتی چی کار کنم؟ میخواستی کنار تو بخوابم؟»
تهیونگ به جونگکوک خیره شد:« منظورم این نبود. واقعا حتی انقدر عقلت نمیرسه که روی مبل خوابیدن بهتر از روی زمین خوابیدنه؟ توقعی هم ازت ندارم.. »
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:« اگر یه نفر دیگه بود نگرانم میشد، نه اینکه سرزنشم کنه! »
تهیونگ که گوش هاش تیز تر از این حرف ها بود شنید:« پس برو همونو بیار خونت، نه من! »
جونگکوک اول زمزمه کرد:« دیشب اوردمش.. امروز رفت... »
بعد با صدای رسا خطاب به تهیونگ گفت:« هی کیم، تمومش کن. منم نمیخوام تو خونه ی من باشی! اگر مجبور نبودم همونجا ولت میکردم. تو تنها کسی نیستی که از این وضعیت ناراضیه، خب؟ پس خفه شو! اگر میدونستم بیدار شی اینطوری میکنی همونجا ولت میکردم!»
تهیونگ خم شد:« اگر همونجا ولم میکردی بیشتر ممنونت میشدم!»
جونگکوک ابرو بالا انداخت:« باید خداتم شکر کنی اونجا اونطوری ولت نکردم! ناراحتی گمشو بیرون!»
تهیونگ خواست جواب بده که گوشیه جونگکوک زنگ خورد:« آقای پارکه. » تماس رو جواب داد:« بله؟»
- تو و اون کیمه لعنتی کدوم گوری اید؟ مگه نگفتم ساعت ۹ اینجا باشید؟»
p16
تهیونگ با چشم هایی که از تعجب گشاد شده بودن لب زد:« راجب چی حرف میزنی ؟»
جونگکوک زمزمه کرد:« از همین الان دلم برای تهیونی کوچولو تنگ شد... »
تهیونگ که هنوز اتفاق های دیشب رو به خاطر نیورده بود جواب داد:« چیزی گفتی؟»
جونگکوک تو چشم های تهیونگ نگاه کرد:« هیچی؛ قهوت رو تا گرمه بخور سرد میشه. »
تهیونگ سمت میز رفت و قهوه رو برداشت. عطر خوبی داشت و اونقدری داغ نبود که دست های تهیونگ رو بسوزونه. بخاری هم ازش نمی اومد.
تهیونگ صندلیش رو عقب کشید:« قهوه همیشه حالمو جا میاره! »
یک فنجان قهوه رو تو یک دقیقه تموم کرد.
جونگکوک نگاهش رو به تهیونگ داد:« خب؟ هیچی یادت نیومد؟ حتی یکم؟»
تهیونگ به داخل فنجان خالی بین دست هاش خیره شد:« نه! اتفاق خجالت آوری افتاد؟»
جونگکوک با تردید جواب داد:« نه، هیچی.»
تهیونگ آهی کشید:« پس خوبه جئون! »
جونگکوک نگاهش رو از تهیونگ گرفت و سمت اتاق خوابش رفت.
تهیونگ فنجان قهوه رو داخل ظرفشویی گذاشت:« کجا میری جئون؟ صبحونه نمیخوری؟»
جونگکوک برگشت:« من از صبحونه خوشم نمیاد. صبحا معمولا میل به خوردن ندارم. اگر جای تو بودم سریع تر آماده میشدم. ساعت ۱۰ برای عکسبرداری باید استادیو باشیم.»
تهیونگ هومی گفت. جونگکوک خواست بره که سوالی برای تهیونگ پیش اومد:« چرا تلو تلو میخوری؟»
جونگکوک آهی کشید:« به لطف یه نفر شب مجبور بودم رو زمین سفت بخوابم! »
تهیونگ چشم هاشو چرخوند:« به من چه؟ میخواستی نخوابی! »
جونگکوک دست به سینه سمت تهیونگ برگشت:« توقع داشتی چی کار کنم؟ میخواستی کنار تو بخوابم؟»
تهیونگ به جونگکوک خیره شد:« منظورم این نبود. واقعا حتی انقدر عقلت نمیرسه که روی مبل خوابیدن بهتر از روی زمین خوابیدنه؟ توقعی هم ازت ندارم.. »
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:« اگر یه نفر دیگه بود نگرانم میشد، نه اینکه سرزنشم کنه! »
تهیونگ که گوش هاش تیز تر از این حرف ها بود شنید:« پس برو همونو بیار خونت، نه من! »
جونگکوک اول زمزمه کرد:« دیشب اوردمش.. امروز رفت... »
بعد با صدای رسا خطاب به تهیونگ گفت:« هی کیم، تمومش کن. منم نمیخوام تو خونه ی من باشی! اگر مجبور نبودم همونجا ولت میکردم. تو تنها کسی نیستی که از این وضعیت ناراضیه، خب؟ پس خفه شو! اگر میدونستم بیدار شی اینطوری میکنی همونجا ولت میکردم!»
تهیونگ خم شد:« اگر همونجا ولم میکردی بیشتر ممنونت میشدم!»
جونگکوک ابرو بالا انداخت:« باید خداتم شکر کنی اونجا اونطوری ولت نکردم! ناراحتی گمشو بیرون!»
تهیونگ خواست جواب بده که گوشیه جونگکوک زنگ خورد:« آقای پارکه. » تماس رو جواب داد:« بله؟»
- تو و اون کیمه لعنتی کدوم گوری اید؟ مگه نگفتم ساعت ۹ اینجا باشید؟»
- ۱۸.۸k
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط