🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۹

«قولی برای همیشه»

سه ماه گذشته بود.

برای اولین بار بعد از سال‌ها، زندگی ات آرام شده بود.

نه تعقیبی...

نه دشمنی...

نه رازهای ترسناک.

فقط یک زندگی معمولی.

یا حداقل چیزی که برای ات «معمولی» محسوب می‌شد. 😂

ات روی مبل نشسته بود و به جونگ‌کوک نگاه می‌کرد که داشت برای صبحانه آشپزی می‌کرد.

— جونگ‌کوک؟

— هوم؟

— تو واقعاً بلدی آشپزی کنی؟

— معلومه.

ات به بشقاب نگاه کرد.

— پس این چیه؟ 😐

جونگ‌کوک به بشقاب نگاه کرد.

— صبحانه.

— این شبیه صبحانه نیست... شبیه صحنه جرم می‌مونه. 😂

جونگ‌کوک خندید.

— خیلی حرف می‌زنی.

— چون زنده‌ام و هنوز می‌تونم حرف بزنم! 😭😂

جونگ‌کوک بشقاب را کنار گذاشت.

— باشه، خانوم معمار. خودت درست کن.

ات با غرور بلند شد.

— با کمال میل.

چند دقیقه بعد...

آشپزخانه شبیه میدان جنگ شده بود.

جونگ‌کوک به آرد روی صورت ات نگاه کرد.

— تو مطمئنی معماری خوندی؟

ات آردی را روی بینی او زد.

— تو مطمئنی رئیس مافیایی؟ 😏

جونگ‌کوک لبخند زد.

— دیگه نیستم.

ات آرام شد.

— واقعاً؟

جونگ‌کوک سر تکان داد.

— واقعاً.

بعد دست ات را گرفت.

— من تمام اون زندگی رو پشت سر گذاشتم.

ات پرسید:

— برای چی؟

جونگ‌کوک چند ثانیه سکوت کرد.

بعد گفت:

— برای اینکه یه زندگی معمولی با تو داشته باشم.

قلب ات لرزید.

— جونگ‌کوک...

او دستش را در جیبش برد.

ات با تعجب نگاهش کرد.

— چی داری؟

جونگ‌کوک یک جعبه کوچک بیرون آورد.

چشم‌های ات گرد شد.

— نه...

جونگ‌کوک لبخند زد.

— چرا.

روی یک زانو نشست.

— ات...

ات دستش را جلوی دهانش گذاشت.

— جونگ‌کوک...

— تو وارد تاریک‌ترین قسمت زندگی من شدی و باعث شدی دوباره نور رو ببینم.

چشمان ات پر از اشک شد.

— تو اولین کسی بودی که باعث شد از آینده نترسم.

جعبه را باز کرد.

یک حلقه ظریف داخل آن بود. 💍

— با من ازدواج می‌کنی؟

ات بدون حتی یک ثانیه فکر کردن، با خنده و گریه گفت:

— آره!

جونگ‌کوک بلند شد و او را در آغوش گرفت.

ات میان خنده‌هایش گفت:

— ولی یه شرط دارم!

جونگ‌کوک با تعجب نگاهش کرد.

— چی؟

— دیگه هیچ‌وقت صبحانه‌ات رو من نمی‌خورم! 😂

جونگ‌کوک خندید.

— قبول.

در همان لحظه، صدای زنگ در آمد.

جیمین و بقیه دوستانشان پشت در بودند.

جیمین با دیدن حلقه فریاد زد:

— بالاخره! من دیگه داشتم ناامید می‌شدم! 😂

ات خندید.

جونگ‌کوک سرش را تکان داد.

— شماها از کی فهمیدید؟

جیمین با افتخار گفت:

— از وقتی حلقه رو خریدی.

جونگ‌کوک:

— یعنی تمام این مدت می‌دونستید؟ 😐

جیمین:

— بله. و حالا هم اومدیم جشن بگیریم! 🎉

ات به جونگ‌کوک نگاه کرد.

جونگ‌کوک لبخند زد.

تمام سایه‌ها پشت سرشان مانده بود.

و حالا فقط یک قدم تا پایان داستانشان باقی مانده بود...

یک عروسی. یک قول. و یک زندگی برای همیشه. 💍❤️

🌑🖤
دیدگاه ها (۰)

پارت ۳۰ | پایانِ سایه‌ها 🌙❤️سه سال بعد...صدای خنده‌ی بچه‌ها ...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۸«آخرین نبرد»پدر ات اسلحه را بالا گرف...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۷«انتخاب»ات به پدرش خیره شده بود.— من...

🌑 وارث سایه‌ها — پارت ۲۵«درِ سیاه»تق...تق...تق...صدای ضربه ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط