سلام دوستان متنش زیادهولی قشنگ وجالب

سلام دوستان متنش زیاده،،،ولی قشنگ وجالب،،،*
شهید فرانسوی کمال کورسل :  مسيحي بود، سني شد، و بعد شيعه مقلد امام شد و مترجم و بالاخره رزمنده.
پدرش مسلمان بود و از تاجرهاي مراكش و مادرش، فرانسوي و اهل دين مسيح. "ژوان " دنبال هدايت بود. در سفري با پدرش به مراكش رفت و مسلمان شد. 
غروب شب جمعه‌اي، يكي ازدوستانش "مسعود " لباس پوشيد برود كانون براي مراسم، "ژوان " پرسيد: "كجا مي‌ري؟ " گفت: "دعاي كميل " ژوان گفت: "دعاي كميل چيه؟! ما رو هم اجازه مي‌دي بياييم! " گفت: "بفرماييد " .
چون پدرش مراكشي بود، عربي را خوب مي‌دانست. با "مسعود " رفت و آخر مجلس نشست. آن شب "ژوان " توسل خوبي پيدا كرد. اين را همه بچه‌ها مي‌گفتند.
هفته آينده از ظهر آمد با لباس مرتب و عطرزده گفت: "بريم دعاي كميل ".

گفتند: "حالا كه دعاي كميل نمي‌روند "؛ تا شب خيلي بي‌تاب بود.

يك روز بچه‌هاي كانون، ديدند "ژوان " نماز مي‌خواند، اما دست‌هايش را روي هم نگذاشته و هفته بعد ديدند كه بر مُهر سجده مي‌كند. "مسعود " شيعه شدن او را جشن گرفت.

وقتي از "ژوان " پرسيد: "كي تو رو شيعه كرد؟ " او جواب داد: "دعاي كميل علي(ع) ".

گفت: "مي‌خواهم اسمم رو بذارم علي ".

"مسعود " گفت: "نه، بذار شيعه بودنت يه راز باشه بين خودت و خدا با اميرالمؤمنين(ع). "

گفت: "پس چي؟ "

ـ "هرچي دوست داري "

گفت: "كمال "

چه اسم زيبايي، براي خودش انتخاب كرد. مسيحي بود. شد مسلمان اهل سنت و بعد هم شيعه، در حالي كه هنوز هفده بهار از عمرش نگذشته بود.
مادرش، خيلي ناراحت بود. مي‌گفت: "شما بچه منو منحرف مي‌كنيد ".

بچه‌ها گفتند: "چند وقتي مادرت را بيار كانون " بالاخره هم مادرش را آورد. وقتي ديد بچه‌ها، اهل انحراف و فساد نيستند، خيالش راحت شد.

كتابخانه كانون، بسيار غني بود. "كمال " هم معمولاً كتاب مي‌خواند. به خصوص كتاب‌هاي شهيد مطهري.

خيلي سؤال مي‌كرد. بسيار تيزهوش بود و زود جواب را مي‌گرفت، وقتي هم مي‌گرفت ضايع نمي‌كرد و به خوبي برايش مي‌ماند.

يك روز گفت: "مسعود! مي‌خوام برم ايران طلبه بشم ".

ـ "برو پي كارت. تو اصلاً نمي‌تواني توي غربت زندگي كني. برو درست را بخوان. " آن زمان دبيرستاني بود.

رفت و بعد از مدتي آمد و گفت: "كارم براي ايران درست شد. رفتم با بچه‌ها، صحبت كردم. بنا شده برم عراق. از راه كردستان هم قاچاقي برم قم. " با برادرهاي مبارز عراقي رفاقت داشت.

مسعود گفت: "تو كه فارسي بلد نيستي، با اين قيافه بوري هم كه داري، معلومه ايراني نيستي!

خيلي اصرار داشت. بالاخره با سفارت صحبت كردند و آنها هم با قم و در مدرسه حجتيه پذيرش شد. سال شصت و دو ـ شصت و سه بود.

ظرف پنج ـ شش ماه به راحتي فارسي صحبت مي‌كرد.

اجازه نمي‌داد يك دقيقه از وقتش ضايع شود. هميشه به دوستانش مي‌گفت: "معنا ندارد كسي روي نظم نخوابد؛ روي نظم بيدار نشود. "

خيلي راحت مي‌گفت: "من كار دارم. شما نشستيد با من حرف بزنيد كه چي بشه! بريد سر درستون. من هم بايد مطالعه كنم. "

يك كتاب "چهل حديث " و "مسأله حجاب " را به زبان فرانسه ترجمه كرد.

هميشه دوست داشت يك نامي از اميرالمؤمنين(ع) روي او بماند. مي‌گفت: "به من بگيد ابوحيدر، اين آن رمز بين علي(ع) و من هست. "

يك روز از "مدرسه حجتيه " زنگ زدند كه آقا پايش را كرده توي يك كفش كه من زن مي‌خواهم. هرچه مي‌گوييم حالا اجازه بده چندسالي از درست بگذره، قبول نمي‌كند.

مسعود گفت: "حالا چه زني مي‌خواهي؟ "

گفت: "نمي‌دونم، طلبه باشد، سيده باشد، پدرش روحاني باشد، خوشگل باشد. "

مسعود هم گفت: "اين زني كه تو مي‌خواي، خدا توي بهشت نصيبت مي‌كند. "

هرچه توجيهش كردند، فايده نداشت.

"مسعود " ياد جمله‌اي از كتاب حضرت امام افتاد كه توصيه كرده بودند "طلبه‌ها، چند سال اول تحصيل را اگر مي‌توانند، وارد فضاي خانوادگي نشوند. "

رفت كتاب را آورد. گفت: "اصلاً به من مربوط نيست، ببين امام چي نوشته. "

جمله را كه خواند، كتاب را بست. سرش را انداخت پايين. فكر كرد و فكر كرد. بعد از چند دقيقه سكوت گفت: "باشه ".

خيلي به حضرت امام ارادت داشت. معتقد بود فرامين ولي فقيه، در واقع، دستورات اهل بيت(ع) است.

هروقت‌ ما گفتيم: "امام " مي‌گفت: "نه! حضرت امام ".

يك روز رفت پيش مسعود و گفت: "مي‌خواهم برم جبهه " ايام عمليات مرصاد بود.

مسعود گفت: "حق نداري " .

گفت: "بايد برم ".

مسعود: "جبهه مال ايراني‌هاست؛ تو برو درست رو بخوان ".

گفت: "نه! حضرت امام گفتند واجب است. "

فرداي آن روز، رفته بود لشگر بدر و به عنوان بسيجي، اسم نوشته بود و رفت عمليات مرصاد. هنوز يك هفته نشده بود كه خبر شهادتش را آوردند. آن موقع، تقريباً بيست و چهار سال داشت.

از زمان بلوغش تا شهادت هشت ـ نه سال بيشتر عمر نكرد، ولي هرروز يك‌قدم جلوتربود.
*****
شادی ارواح طیبه شهدا صلوات : ا
دیدگاه ها (۶)

داعش،چه ز"ماو کربلا میدانی؟?@ما را ز سر بریده میترسانی؟?...

مادر که برود...نظم خانه بهم میریزد...نگاه کن:علی نجف...حسن ب...

صلوات خاصه حضرت امام رضا(علیه السلام) اللهّمَ صَلّ عَلي عَ...

بله

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط