𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬

𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟒

𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢


---

ـ هی! راه افتادین یا قراره همین‌جا مجسمه بشین؟

صدای ادی باعث شد همه برگردن.

ویل یه نفس عمیق کشید و نگاهشو از انتهای راهرو گرفت.

ـ ...هیچی نبود.

استیو با دقت نگاهش کرد.

ـ مطمئنی؟

ـ آره...

ولی خودش هم به حرفی که زد، باور نداشت.


---

چند دقیقه بعد...

همه دور یه میز بزرگ توی پیتزافروشی نشسته بودن.

طبق معمول، ادی بلندتر از همه حرف می‌زد.

ـ خب، الان یه سؤال مهم!

همه همزمان گفتن:

ـ اوه نه...

ادی با خنده ادامه داد:

ـ اگه آخر دنیا بشه، اولین نفری که فرار می‌کنه کیه؟

داستین بدون مکث گفت:

ـ استیو.

ـ هی!

ـ چون موهاش براش از همه‌چی مهم‌تره!

همه زدن زیر خنده.

استیو یه سیب‌زمینی سرخ‌کرده پرت کرد سمت داستین.

ـ خفه شو!


---

چند دقیقه بعد پیتزاها رسید.

مکس یه تیکه برداشت.

ـ وای... از گرسنگی داشتم می‌مردم.

مایک با دهن پر گفت:

ـ معلومه...

لیلی خندید.

ویل ناخودآگاه به خنده‌ی لیلی نگاه کرد.

ادی این صحنه رو دید.

آروم خم شد سمت استیو.

ـ نگاهش کن...

استیو بدون اینکه سرشو برگردونه گفت:

ـ می‌بینم.

ـ داداش عاشقه.

استیو با لبخند گفت:

ـ از خیلی وقته.


---

بعد از ناهار...

همه از پیتزافروشی بیرون اومدن.

هوا کم‌کم داشت ابری می‌شد.

لیلی گفت:

ـ بیاین یه دور توی پارک قدم بزنیم.

همه قبول کردن.


---

وسط راه...

مکس و ال جلوتر راه می‌رفتن.

مایک و لوکاس طبق معمول داشتن بحث می‌کردن.

ادی و استیو هم پشت سرشون شوخی می‌کردن.

ناخودآگاه...

ویل و لیلی کنار هم افتادن.

چند دقیقه هیچ‌کدوم چیزی نگفتن.

آخرش لیلی سکوت رو شکست.

ـ هنوزم درباره‌ی اون اتفاق فکر می‌کنی؟

ویل فهمید منظورش اعتراف دیشب نیست.

منظورش برق رفتن و حال بدشه.

ـ آره...

لیلی با نگرانی نگاهش کرد.

ـ می‌خوای به بقیه بگیم؟

ویل سریع گفت:

ـ نه.

ـ چرا؟

ـ چون مدرکی ندارم.

اگه الکی نگرانشون کنم چی؟

لیلی سری تکون داد.

ـ باشه...

ولی اگه دوباره اتفاقی افتاد، قول بده بهم بگی.

ویل لبخند زد.

ـ قول.


---

همون لحظه...

باد شدیدی بین درخت‌ها پیچید.

همه ایستادن.

آسمون، با اینکه چند دقیقه پیش آفتابی بود، حالا کاملاً خاکستری شده بود.

داستین اخم کرد.

ـ هواشناسی امروز آفتابی نزده بود؟

قبل از اینکه کسی جواب بده...

وووووم!

صدای عجیبی از دل جنگل کنار پارک اومد.

نه شبیه رعد بود...

نه شبیه انفجار.

همه ساکت شدن.

ادی آروم گفت:

ـ فقط من شنیدم؟

مایک سرشو تکون داد.

ـ نه...

منم شنیدم.

ویل رنگش پرید.

بدون اینکه پلک بزنه، به سمت جنگل خیره شد.

زیر لب گفت:

ـ اونجاست...

لیلی با تعجب پرسید:

ـ چی اونجاست؟

ویل جواب نداد.

فقط آروم...

شروع کرد به راه رفتن سمت جنگل.

ـ ویل!

صدای لیلی پشت سرش پیچید.

ولی ویل انگار نمی‌شنید.

استیو اخم کرد.

ـ سریع... دنبالش برین!

همه با نگرانی پشت سر ویل دویدن...

درحالی‌که هیچ‌کدوم نمی‌دونستن اون صدای عجیب، شروع دردسر تازه‌ای برای هاوکینزه...

𝐓𝐨 𝐛𝐞 𝐜𝐨𝐧𝐭𝐢𝐧𝐮𝐞𝐝... 🦇🌲
دیدگاه ها (۰)

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟓𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢ـ ویل! وایس...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟔𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---همه چند ...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐬𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟑𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---ویل هنوز...

𝐋𝐈𝐋𝐈:: 𝐁𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐭𝐰𝐨 𝐰𝐨𝐫𝐥𝐝𝐜𝐡𝐚𝐩𝐭𝐞𝐫:: 𝟐𝐰𝐫𝐢𝐭𝐞𝐫:: 𝐥𝐢𝐥𝐢---صبح...لیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط