پارت اول
پارت اول
ویو ات:
با نور خورشید که از پرده های اتاقم عبور میکرد بیدار شدم . بخاطر ورزش کمی بدن درد داشتم
ولی مهم نبود. روتیم کارهای روزانم رو انجام دادم و شروع کردم به رمانی دوستم مینا بهم داده بود رمانی که ایندفعه داشتم میخوندم درباره ی مافیایی بود که بخاطر دشمنایی که در نزدیک خود داشت مجبور با ازدواج با فردی میشود که بتواند از طریق خانواده اش رتبه خود را در مافیا بالا ببرد و دشمنان را یکی یکی به راحتی حذف کند. خلاصه داستان که در پشت رمان نوشته شده بود این بود و با خوندن داستان به یاد حرف پدرم افتادم که چند روز پیش گفته بود مجبورم که برای ادامه دادن دانشگام باید با تهیونگ ازدواج کنم اما من مطمئن بودم که دلیل اصلی این نیست چون وقتی تولد ۱۸ سالگیم رو جشن رفتن مامانم و بابام همه چیز رو بهم توضیح دادن و حالا که ۲۰ سالم شده مجبورم با یه مرد ۲۹ ساله به دلایلی که بابام نمیگه ازدواج کنم. به هر حال در فکر و خیالم بود که با صدای پیامک مینا به خودم اومدم نوشته بود تو کتابخونه دانشگاه میبینمت
لبخندی زدم و شروع کردم به آماده شدن از اونجایی که امروز مجبور نبودم برم دانشگاه و فقط کتابخونه ی دانشگاه میرفتم یه کراپ صورتی و دامن مشکی کوتاه پوشیدم،موهامو صاف کردم یه آرایش ملیح کردم و از اونجایی که هوا سرد بود یه جوراب ساق بلند مشکی پوشیدم بدتم رو هم پوشیدم کیف و کتاب و رمان جدیدم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ....
ادامه دارد.......
ویو ات:
با نور خورشید که از پرده های اتاقم عبور میکرد بیدار شدم . بخاطر ورزش کمی بدن درد داشتم
ولی مهم نبود. روتیم کارهای روزانم رو انجام دادم و شروع کردم به رمانی دوستم مینا بهم داده بود رمانی که ایندفعه داشتم میخوندم درباره ی مافیایی بود که بخاطر دشمنایی که در نزدیک خود داشت مجبور با ازدواج با فردی میشود که بتواند از طریق خانواده اش رتبه خود را در مافیا بالا ببرد و دشمنان را یکی یکی به راحتی حذف کند. خلاصه داستان که در پشت رمان نوشته شده بود این بود و با خوندن داستان به یاد حرف پدرم افتادم که چند روز پیش گفته بود مجبورم که برای ادامه دادن دانشگام باید با تهیونگ ازدواج کنم اما من مطمئن بودم که دلیل اصلی این نیست چون وقتی تولد ۱۸ سالگیم رو جشن رفتن مامانم و بابام همه چیز رو بهم توضیح دادن و حالا که ۲۰ سالم شده مجبورم با یه مرد ۲۹ ساله به دلایلی که بابام نمیگه ازدواج کنم. به هر حال در فکر و خیالم بود که با صدای پیامک مینا به خودم اومدم نوشته بود تو کتابخونه دانشگاه میبینمت
لبخندی زدم و شروع کردم به آماده شدن از اونجایی که امروز مجبور نبودم برم دانشگاه و فقط کتابخونه ی دانشگاه میرفتم یه کراپ صورتی و دامن مشکی کوتاه پوشیدم،موهامو صاف کردم یه آرایش ملیح کردم و از اونجایی که هوا سرد بود یه جوراب ساق بلند مشکی پوشیدم بدتم رو هم پوشیدم کیف و کتاب و رمان جدیدم رو برداشتم و از خونه رفتم بیرون سوار ماشینم شدم و به سمت دانشگاه راه افتادم ....
ادامه دارد.......
- ۷۷
- ۱۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط