پارت چهارم ❤️

پارت چهارم ❤️

ایزوکو هنوز نمی‌توانست نگاهش را از کاتسوکی بگیرد.

فاصله‌شان آن‌قدر کم بود که گرمای نفس‌هایشان را حس می‌کرد.

قلبش بی‌وقفه می‌زد.

«کاوچان...»

کاتسوکی چشم‌هایش را کمی باریک کرد.

«هوم؟»

«این... واقعاً برای منه؟»

کاتسوکی ابرویش را بالا برد.

«نه، برای همسایه بغلیه. معلومه که برای توئه.»

ایزوکو خندید.

«فقط می‌خواستم مطمئن شم.»

«چقدر سؤال می‌پرسی.»

اما با این حال، پیشانی‌اش را از پیشانی ایزوکو جدا نکرد.

ایزوکو دستکش‌ها را محکم‌تر در دستش گرفت.

«خیلی قشنگن.»

«خوبه.»

«خودت انتخابشون کردی؟»

کاتسوکی چند لحظه سکوت کرد.

بعد نگاهش را به سمت دیگری برد.

«آره.»

لبخند ایزوکو عمیق‌تر شد.

«حتماً خیلی وقت گذاشتی تا رنگ مناسبش رو پیدا کنی.»

«نه.»

«چند تا رو دیدی؟»

«دکو.»

«هوم؟»

«گفتم سؤال نپرس.»

ایزوکو لبخند شیطنت‌آمیزی زد.

«پس یعنی زیاد گشتی.»

«...»

«کاوچان.»

«چی؟»

«ممنون.»

این بار کاتسوکی جواب نداد.

فقط دستش را جلو آورد و یکی از دستکش‌ها را از دست ایزوکو گرفت.

«بده.»

«چی؟»

«دستت رو.»

ایزوکو با تعجب دستش را جلو برد.

کاتسوکی با دقت دستکش را روی دست او کشید و انگشت‌هایش را یکی‌یکی داخل جای خودشان مرتب کرد.

حرکاتش برخلاف لحن همیشگی‌اش، آرام و باحوصله بود.

وقتی دستکش کاملاً اندازه شد، کاتسوکی دست ایزوکو را برای لحظه‌ای در دست خودش نگه داشت.

«گرمه؟»

ایزوکو به دست‌هایشان نگاه کرد.

«آره.»

«خوبه.»

«ولی هنوز یکی مونده.»

کاتسوکی دستکش دوم را برداشت.

«اونم دستت کن.»

ایزوکو با لبخند گفت:

«فکر کردم تو می‌خوای بپوشونیش.»

کاتسوکی مکث کرد.

بعد با گوش‌هایی که دوباره سرخ شده بودند، زیر لب گفت:

«...باشه.»

دستکش دوم را هم با همان دقت پوشاند.

وقتی کارش تمام شد، ایزوکو هر دو دستش را بالا آورد و با خوشحالی نگاهشان کرد.

«خیلی دوستشون دارم.»

کاتسوکی به چهره‌ی خوشحال او نگاه کرد.

«می‌دونم.»

«از کجا؟»

«چون وقتی خوشحال می‌شی، چشمات این شکلی می‌شن.»

ایزوکو پلک زد.

«چه شکلی؟»

کاتسوکی تازه متوجه شد چه چیزی گفته.

صورتش فوراً سرخ شد.

«هیچی.»

ایزوکو خندید.

«نه! بگو!»

«گفتم هیچی!»

«تو داشتی به چشمام نگاه می‌کردی!»

«دکو!»

خنده‌ی ایزوکو دوباره اتاق را پر کرد.

کاتسوکی با اخم نگاهش کرد، اما این بار حتی خودش هم نتوانست لبخندش را پنهان کند.

چند لحظه بعد، ایزوکو آرام‌تر شد.

نگاهش روی دستکش‌ها ماند.

«کاوچان...»

«باز چی؟»

«می‌تونم یه چیزی ازت بخوام؟»

کاتسوکی آه کشید.

«بگو.»

ایزوکو کمی مکث کرد.

«دستت رو بده.»

کاتسوکی نگاه متعجبی به او انداخت.

اما چیزی نگفت و دستش را جلو آورد.

ایزوکو دست او را گرفت.

انگشت‌هایشان آرام در هم قفل شدند.

«اینطوری بهتره.»

کاتسوکی به دست‌های گره‌خورده‌شان نگاه کرد.

«...آره.»

صدایش آن‌قدر آرام بود که ایزوکو لبخند زد.

بیرون، باد سردی شروع به وزیدن کرده بود.

اما داخل آن اتاق کوچک، هیچ‌کدام دیگر سرمای شب را حس نمی‌کردند.

ایزوکو سرش را روی شانه‌ی کاتسوکی گذاشت.

«کاوچان؟»

«هوم؟»

«قول بده سال بعد هم برام دستکش بخری.»

کاتسوکی چند ثانیه ساکت ماند.

بعد با لحنی که سعی می‌کرد بی‌تفاوت باشد، گفت:

«اگه هنوز دستات یخ کنه، می‌خرم.»

ایزوکو لبخند زد.

«پس باید عمداً دستامو سرد نگه دارم.»

«این کارو نکنی‌ها.»

«چرا؟»

کاتسوکی دستش را کمی محکم‌تر گرفت.

«چون نمی‌خوام ببینم سردت شده.»

ایزوکو سرش را بالا آورد.

چشم‌هایشان دوباره به هم گره خورد.

این بار هیچ‌کدام خجالت نکشیدند.

و در سکوتی گرم و شیرین، هر دو فهمیدند که بعضی هدیه‌ها فقط یک جفت دستکش نیستند.

گاهی یک هدیه، یعنی:

«من حواسم به تو هست.»

حتی اگر کسی بلد نباشد این جمله را با صدای بلند بگوید.
دیدگاه ها (۰)

ست با کاچانمhttps://wisgoon.com/kfifguguig

پارت سوم❤️کاتسوکی چند ثانیه دیگر به صورتش خیره ماند؛ انگار م...

پارت دوم ❤️چشمان قرمز رنگ کاتسوکی برای لحظه‌ای برق‌های نرمی ...

پارت۱۰انگشت‌هایِ ایزوکو خیلی آرام، مثل پر، روی پوستِ زبر و د...

او به ارامی دستش را دور شونه ی دکو انداخت و اون را به سمت خو...

پارت آخر

پارت اول ❤️کلاسِ عصر تازه تمام شده بود و راهروهای خوابگاه یو...

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 134✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 133✦...................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط