part
𝑭𝒓𝒐𝒎 𝒎𝒚 𝒉𝒆𝒂𝒓𝒕 ::
part²0"
به هیچی چیزه دیگه نتونست فکر کنه..اتاق سرد بود..
ولی اونا مثله گوله ی اتیش بودن..
یکم توی خودش فرو رفت و خودشو
جمع کرد.. که دستش مانع شد.
.قفل دستش رو سفت تر کرد که انگار می خواست فرار کنه..
جالب بود که هر حرکت داخل سکوته سکوت بود..
دستش رو کشید رو کمرش تا رسید به دسته زخمیش..که باند پیچی شده بود..
لای انگشتاش گرفت..فکش رو گذاشت روی شونش..
جونگکوک:بهتره؟>
سرش رو بالا و پایین کرد چیزی نگفت..
مثل یه عروسک بی حرکته بود..شاید نمیتونست در مقابلش کاری انجام و از این متنفر بود..
مطمئن بود تا صبح بیداره..
یکم دستش رو کشیدو کامل رفت تو بغلش..نفس توی سینش حبس شدو باز بی حرکت..
همین که توی بغلش رفت..چشم هاش بسته شد.
فردا"
از روی تخت بلند شد..
صبح غیبش زده بود و کنارش نبود..
لباسش رو عوض کردو رفت دستشویی..
بدجوری گرسنه بود..
به سمته اشپزخونه رفت و چشمش کله خونه رو دید زد..نه نبود.
غذا رو گرم کردو برای خودش ریخت..ذهنش کلا از دیشب..
قاشق رو ور داشت و تا خواست تکونی بده از دستش افتاد..
هاج و واج مونده بود..بخاطر دستش نمیتونست قاشق رو بگیره..
لبش روز زیر دندون گرفت..با دسته چپش قاشق رو گرفت و هنوز حرکتی نزده افتاد..
انگار فلج بود..
نفسی عمیق کشید..
سعی کرد عصبی بودنش رو بزاره کنار..دستش رو لای موهاش کشید..
ا.ت:اههه..گشنمهه لعنتییی.
سریع جلدی دهنشو گرفت..صداش توی کله عمارت پیچید..
یه دقیقه سکوت کرد..
نه انگاری فقط خودشه..خوب بود.
بلند شدو تا خواست از توی اشپزخونه بیاد بیرون دیدتش..
تازه اومده بود داخل..با تلفن داشت صحبت میکرد و کتش روی دستش..
باهم چشم تو چشم شدن.. سرش رو بالا و پایین کرد..
.
جونگکوک:باشه..
تلفنو قطع کردو نزدیکش شد..وای..فقط میتونست بگه سلام..نه اینکه..
با هر قدمش دوباره روحش از بدنش خارج میشد..
جلوش وایسادو تا خواست کاری بکنه دخترک سریع یه قدم به عقب ور داشت..
به معنی پس زدن..
بلاخره یه حرکتی زد.ابرویی بالا انداخت..
بهش خیره شد..بعد به پشت سرش.
جونگکوک:برام ناهار درست کردی؟
برگشت سمت اشپزخونه..یادش رفته بود جمعش کنه..
ا.ت:اره..
جونگکوک:سم ریختی؟
چشم هاش گشاد شدو بهش خیره شد..صداش کمی بلند شد..
ا.ت:نهه..
جونگکوک:خودت خوردی؟
ا.ت:میخواستم بخورم..
جونگکوک:پس بشین..
کتش رو انداخت روی کاناپه توی پذیرایی و استین هاش لباسش رو داد بالا..
دوباره جذاب تر..
دست هاش رو شست..نمیخواست بره ولی ناخداگاه قدم ور داشت و روی صندلی نشست..
بدون حرفی به دخترک نشستو شروع به خوردن غذا کرد..
دستش رو برد سمته قاشق روی میز..بعد برگردوند..
ا.ت:سیرم..
از روی صندلی بلند شدو تا خواست یه قدم ور داره دستشو کشید..
بهش خیره شد..
بدون حرفی بهش گفت بشینه.یه صندلی بهش نزدیک شد.
قاشق رو گرفت و پر غذا کرد..جلوی دهنش گذاشت..
کاملا برعکس افکارش بود..
چطوری فهمید؟..
نکنه خونه بود!
گرسنه تر از اونی بود که غیراز غذا به چیزه دیگه ای فکر کنه..
بدون حرفی غذا میخوردن و.. این براش مثل زهرمار بود.
.
.
ظرف هارو روی سینک گذاشت..
سعی کرد بی تفاوت باشه ولی کاملا زیر نگاهش بود..
شیر اب رو باز کرد کرد که خودش رو انداخت روش..
دست هاش رو دور کمره باریکش حلقه کرد..دستش رو به سمته شیر اب برده و بست.
بدون حرکتی موند..بدجوری خسته بود..
ا.ت:من بی..
جونگکوک:هیس..
فکش رو گذاشت روی شونش..
جونگکوک:همینجوری بمون..
نمیدونست چرا واقعا داره بدون حرکت میمونه؟نمیخواست این وضعیت ادامه داشته باشه..
دستش رو گذاتش روی دست های حلقه شدش..و قفلش رو باز کرد و از اشپزخونه خارج شد..
قدم هاش رو سریع تر ور داشت..فقط میخواست برسه به اتاقش..
درو قفل کردو روی تخت دراز کشید..نفس عمیقی کشید..
ا.ت:خانم لی..!
بلند شد و به میزه ایینه نگاه کرد..واقعا تا الان کور بوده..
کلی لوازم ارایش و یه کمد پر از لباس..
موهاش رو شونه زد و بست..بهشون خیره شد..
یکی یکی شروع به استفاده کردنشون کرد..
ویو جونگکوک"
نمیدونست چطوری ولش کرد..فقط مثل ادمایی مست چشم هاش رو بست و بهش تکیه داد..
تا به خودش اومد اون رفته بود..
به تلفنش خیره شد..
جیمین_
واقعا نمیدونم چی بگم که انقدر دیر به دیر پارت میزارم..
قول که به انگشتام بیشتر کار بدم🤝🎀
🤞🤞
part²0"
به هیچی چیزه دیگه نتونست فکر کنه..اتاق سرد بود..
ولی اونا مثله گوله ی اتیش بودن..
یکم توی خودش فرو رفت و خودشو
جمع کرد.. که دستش مانع شد.
.قفل دستش رو سفت تر کرد که انگار می خواست فرار کنه..
جالب بود که هر حرکت داخل سکوته سکوت بود..
دستش رو کشید رو کمرش تا رسید به دسته زخمیش..که باند پیچی شده بود..
لای انگشتاش گرفت..فکش رو گذاشت روی شونش..
جونگکوک:بهتره؟>
سرش رو بالا و پایین کرد چیزی نگفت..
مثل یه عروسک بی حرکته بود..شاید نمیتونست در مقابلش کاری انجام و از این متنفر بود..
مطمئن بود تا صبح بیداره..
یکم دستش رو کشیدو کامل رفت تو بغلش..نفس توی سینش حبس شدو باز بی حرکت..
همین که توی بغلش رفت..چشم هاش بسته شد.
فردا"
از روی تخت بلند شد..
صبح غیبش زده بود و کنارش نبود..
لباسش رو عوض کردو رفت دستشویی..
بدجوری گرسنه بود..
به سمته اشپزخونه رفت و چشمش کله خونه رو دید زد..نه نبود.
غذا رو گرم کردو برای خودش ریخت..ذهنش کلا از دیشب..
قاشق رو ور داشت و تا خواست تکونی بده از دستش افتاد..
هاج و واج مونده بود..بخاطر دستش نمیتونست قاشق رو بگیره..
لبش روز زیر دندون گرفت..با دسته چپش قاشق رو گرفت و هنوز حرکتی نزده افتاد..
انگار فلج بود..
نفسی عمیق کشید..
سعی کرد عصبی بودنش رو بزاره کنار..دستش رو لای موهاش کشید..
ا.ت:اههه..گشنمهه لعنتییی.
سریع جلدی دهنشو گرفت..صداش توی کله عمارت پیچید..
یه دقیقه سکوت کرد..
نه انگاری فقط خودشه..خوب بود.
بلند شدو تا خواست از توی اشپزخونه بیاد بیرون دیدتش..
تازه اومده بود داخل..با تلفن داشت صحبت میکرد و کتش روی دستش..
باهم چشم تو چشم شدن.. سرش رو بالا و پایین کرد..
.
جونگکوک:باشه..
تلفنو قطع کردو نزدیکش شد..وای..فقط میتونست بگه سلام..نه اینکه..
با هر قدمش دوباره روحش از بدنش خارج میشد..
جلوش وایسادو تا خواست کاری بکنه دخترک سریع یه قدم به عقب ور داشت..
به معنی پس زدن..
بلاخره یه حرکتی زد.ابرویی بالا انداخت..
بهش خیره شد..بعد به پشت سرش.
جونگکوک:برام ناهار درست کردی؟
برگشت سمت اشپزخونه..یادش رفته بود جمعش کنه..
ا.ت:اره..
جونگکوک:سم ریختی؟
چشم هاش گشاد شدو بهش خیره شد..صداش کمی بلند شد..
ا.ت:نهه..
جونگکوک:خودت خوردی؟
ا.ت:میخواستم بخورم..
جونگکوک:پس بشین..
کتش رو انداخت روی کاناپه توی پذیرایی و استین هاش لباسش رو داد بالا..
دوباره جذاب تر..
دست هاش رو شست..نمیخواست بره ولی ناخداگاه قدم ور داشت و روی صندلی نشست..
بدون حرفی به دخترک نشستو شروع به خوردن غذا کرد..
دستش رو برد سمته قاشق روی میز..بعد برگردوند..
ا.ت:سیرم..
از روی صندلی بلند شدو تا خواست یه قدم ور داره دستشو کشید..
بهش خیره شد..
بدون حرفی بهش گفت بشینه.یه صندلی بهش نزدیک شد.
قاشق رو گرفت و پر غذا کرد..جلوی دهنش گذاشت..
کاملا برعکس افکارش بود..
چطوری فهمید؟..
نکنه خونه بود!
گرسنه تر از اونی بود که غیراز غذا به چیزه دیگه ای فکر کنه..
بدون حرفی غذا میخوردن و.. این براش مثل زهرمار بود.
.
.
ظرف هارو روی سینک گذاشت..
سعی کرد بی تفاوت باشه ولی کاملا زیر نگاهش بود..
شیر اب رو باز کرد کرد که خودش رو انداخت روش..
دست هاش رو دور کمره باریکش حلقه کرد..دستش رو به سمته شیر اب برده و بست.
بدون حرکتی موند..بدجوری خسته بود..
ا.ت:من بی..
جونگکوک:هیس..
فکش رو گذاشت روی شونش..
جونگکوک:همینجوری بمون..
نمیدونست چرا واقعا داره بدون حرکت میمونه؟نمیخواست این وضعیت ادامه داشته باشه..
دستش رو گذاتش روی دست های حلقه شدش..و قفلش رو باز کرد و از اشپزخونه خارج شد..
قدم هاش رو سریع تر ور داشت..فقط میخواست برسه به اتاقش..
درو قفل کردو روی تخت دراز کشید..نفس عمیقی کشید..
ا.ت:خانم لی..!
بلند شد و به میزه ایینه نگاه کرد..واقعا تا الان کور بوده..
کلی لوازم ارایش و یه کمد پر از لباس..
موهاش رو شونه زد و بست..بهشون خیره شد..
یکی یکی شروع به استفاده کردنشون کرد..
ویو جونگکوک"
نمیدونست چطوری ولش کرد..فقط مثل ادمایی مست چشم هاش رو بست و بهش تکیه داد..
تا به خودش اومد اون رفته بود..
به تلفنش خیره شد..
جیمین_
واقعا نمیدونم چی بگم که انقدر دیر به دیر پارت میزارم..
قول که به انگشتام بیشتر کار بدم🤝🎀
🤞🤞
- ۱.۴k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط