Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۴۹
هویون کلافه اوفی کشید و سرش را به شانه جیمین تکیه داد با کلافه گی نجوا کرد : من دلم نمیخواد بریم سئول کاش از اینجا نمی رفتیم
جیمین که حنا فکرش را هم نمیکرد که اگر به آن عمارت مشکی برگردد بین مادرش و هویون چه اتفاقی میافتد پس سکوت کرد و از همین الان به فکره راه و چاره ای افتاد جونگ کوک لبخند آرامی زد و موهای هویون را مثله یک برادر کنار زد و گفت : ما نمیتونیم اینجا بمونیم باید برگردیم عمارت اما هروقت دلت بخواد میایم اینجا قبوله قهرمان داستان ما
هویون از حرف های جونگ کوک خنده اش گرفت و صاف نشست و لب زد : باشه پس قبوله هیونگ
اخمی در میان ابرو های جونگ کوک نشست دست به سینه شد و روبه جیمین و هویون گفت : وقتش نرسیده که همه چیو به ماهم بگین
جیمین دستی لایه موهایش کشید و از روی تخت بلند شد به سوی پنجره رفت و دست هایش را روی لب های سرد پنجره نهاد چهره اش سرد و خشک شد با لحنی جدی نجوا کرد : ما مجبور بودیم که این کارو کردیم فقط همینو بدون کافیه
هویون تنها به صورت زیبایی میسو خیره شد صورت کوچیک و معصومش مانند لحظهای بود که خورشید با تمام شکوهش خداحافظی میکرد تا جا را برای آرامشِ ماه باز کند. میسو نه پایان، بلکه یک گذارِ باشکوه ست رنگی نارنجی و گرم که بر دیوارهای کاهگلی خانههای قدیمی میتابد و به آدمها یادآوری میکند که حتی تمام شدن هم میتواند زیبا باشد هویون تلخندی زد و صورت نرم بچه را لمس کرد : هیونگ تو ذهنت رو درگیر نکن تو الان مسئولیت بزرگ تری داری، میسو دخترت اون بیشتر از من بهت نیاز داره
یه سول غمگین با چهره مریض حالش نگاهش کرد مانند یک مادر موهای هویون را نوازش کرد و گفت : عزیزم چرا اینجوری میگی ناراحت میشم تو هم به اندازه میسو برای من و هیونگت مهمی
جونگ کوک مهربان نگاهش کرد و گفت : زن داداشت درست میگه هویون
چشم های دختر جوان پر از اشک شدن شاید این همه اهمیت دادن قلبش را به شدت نازک کرده بود، سریع از روی تخت بلند شد فقط برای ندیدن اشکش تند گفت : من باید برم
بدون زره ای نگاه کردن به جیمین از اتاق خارج شد جیمین عمیق به رفتنش نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و به ساعتش خیره شد با دیدن ساعت روبه جونگ کوک گفت : باید به یه جا سر بزنم شب برمیگردم
هویون کلافه اوفی کشید و سرش را به شانه جیمین تکیه داد با کلافه گی نجوا کرد : من دلم نمیخواد بریم سئول کاش از اینجا نمی رفتیم
جیمین که حنا فکرش را هم نمیکرد که اگر به آن عمارت مشکی برگردد بین مادرش و هویون چه اتفاقی میافتد پس سکوت کرد و از همین الان به فکره راه و چاره ای افتاد جونگ کوک لبخند آرامی زد و موهای هویون را مثله یک برادر کنار زد و گفت : ما نمیتونیم اینجا بمونیم باید برگردیم عمارت اما هروقت دلت بخواد میایم اینجا قبوله قهرمان داستان ما
هویون از حرف های جونگ کوک خنده اش گرفت و صاف نشست و لب زد : باشه پس قبوله هیونگ
اخمی در میان ابرو های جونگ کوک نشست دست به سینه شد و روبه جیمین و هویون گفت : وقتش نرسیده که همه چیو به ماهم بگین
جیمین دستی لایه موهایش کشید و از روی تخت بلند شد به سوی پنجره رفت و دست هایش را روی لب های سرد پنجره نهاد چهره اش سرد و خشک شد با لحنی جدی نجوا کرد : ما مجبور بودیم که این کارو کردیم فقط همینو بدون کافیه
هویون تنها به صورت زیبایی میسو خیره شد صورت کوچیک و معصومش مانند لحظهای بود که خورشید با تمام شکوهش خداحافظی میکرد تا جا را برای آرامشِ ماه باز کند. میسو نه پایان، بلکه یک گذارِ باشکوه ست رنگی نارنجی و گرم که بر دیوارهای کاهگلی خانههای قدیمی میتابد و به آدمها یادآوری میکند که حتی تمام شدن هم میتواند زیبا باشد هویون تلخندی زد و صورت نرم بچه را لمس کرد : هیونگ تو ذهنت رو درگیر نکن تو الان مسئولیت بزرگ تری داری، میسو دخترت اون بیشتر از من بهت نیاز داره
یه سول غمگین با چهره مریض حالش نگاهش کرد مانند یک مادر موهای هویون را نوازش کرد و گفت : عزیزم چرا اینجوری میگی ناراحت میشم تو هم به اندازه میسو برای من و هیونگت مهمی
جونگ کوک مهربان نگاهش کرد و گفت : زن داداشت درست میگه هویون
چشم های دختر جوان پر از اشک شدن شاید این همه اهمیت دادن قلبش را به شدت نازک کرده بود، سریع از روی تخت بلند شد فقط برای ندیدن اشکش تند گفت : من باید برم
بدون زره ای نگاه کردن به جیمین از اتاق خارج شد جیمین عمیق به رفتنش نگاه کرد، نفس عمیقی کشید و به ساعتش خیره شد با دیدن ساعت روبه جونگ کوک گفت : باید به یه جا سر بزنم شب برمیگردم
- ۹۴۰
- ۰۴ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط