نشسته ام که برای تواززمانه بگویم

نشسته ام که برای تواززمانه بگویم
منی که زاده شدم شعرعاشقانه بگویم
عزاگرفته ام ازاینکه بایدآخرشعرم
ازآن دمی که توهم میشوی روانه بگویم
به غم نشسته چنان باورم که ازاین پس
به خنده های خودم بغض شادمانه بگویم
برای بی کسی ام بس همین که حرف دلم را
نشدکه برای کسی جزاثاث خانه بگویم
بمان،انارشکسته ام که غمم را
به این بهانه برای تودانه دانه بگویم:-(
دیدگاه ها (۱)

ناز آن چشمی که سویش مال ماست / ناز آن زلفی که تارش مال ماست ...

چقدر خسته ام.....خســته از تـــقـــدیـــــر......خسته از دلـ...

دلم قددنیاگرفته خداااایا خودت مواظب دلم باش:-(

.نشسته ام که برای تو از زمانه بگویممَنی کِه زاده شُدم شِعر ع...

نشسته ام که برای تو از زمانه بگویممنی که زاده شدم شعر عاشقان...

نشسته ام که برای تو از زمانه بگویممنی که زاده شدم شعر عاشقان...

نشستـه ام کـه بـرای تـو، از زمانه بگویممنی کـه زاده شـدم، شع...

سلام حضرت باران اجازه می خواهمو با اجازه تان شعر تازه می خوا...

خاله بکر

حسن صدیق

همین ابتدای سخن بگویم ایران صاحب دارد ؛کسی که اراده اش ، ارد...

یک بحر طویل زیبادر آن صحن قدیمی حرم، روبروی پنجره فولاد یکی ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط