پالت سومزندان ارباب جئون
پالت سوم:زندان ارباب جئون
دیدم برادرم نیستش همه جای خونه رو گشتم ولی نبود از اونجایی مادربزرگم رفته بود بوسان پیش داییم نبود برادرم خونه تنها بود... تو فکر بودم و اشک هام شروع به باریدن کرد دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره ناشناس بود جواب دادم
+ بله
٫به به خانم ا/ت.. بهت گفته بودم که پولو پس ندی اتفاق های خوبی نمیوفته برادرت پیشه منه اگه برادرتو میخوای پولو جور کن ...
تا اومدم حرف بزنیم قطع کرد، خودش بود اون تهیونگ همون مرتیکه ترسناک حالا باید چیکار کنم...
همین تو فکر بودم که سمت عمارت تهیونگ رفتم بادیگارد ها جلوم رو گرفتن و من داد زدم
+تهیونگ حالا منو راه نمیدی؟!! من تا برادرمو پس نگیرم جایی نمیرم
یهو در عمارت باز شد تهیونگ با چشمای قرمز شده از خشم جلوم ایستاد
٫خیلی برادرتو میخوای؟ و پول نداری نه؟ باشه برات یه پیشنهاد دارم اگه قبول کنی برادرتو سالم بهت برمیگردونم ولی اگه قبول نکنی برادرتو دیگه نمیبینی فهمیدی؟!
+باشه قبول پیشنهادت چیه
٫ بیا داخل تا بهت بگم
+ همراهش راه افتادن داخل وقتی رفتیم رسیدیم به اتاقش
٫ ا/ت ببین من یه رقیبی دارم که نیاز به جاسوس دارم باید بری به عبارتی و یه مدرکی هست که متعلق به منه توی اتاق اون عوضیه باید اونو برام بیاری و جاسوسی اونو برام بکنی وقتی رفتی اونجا تو به عنوان یه خدمتکار وارد میشی، زیاد تابلو بازی در نیار که اگه بفهمن از طرف من اومدی سر به تنت نمیزارن فهمیدی؟
ا/ت : خیلی ترسیده بودم که بلایی سر برادرم بیاره پس قبول کردم گفت فردا ساعت ۷صبح اینجا باشم تا منو با بادیگارد هاش همراهی کنه اون عمارت پس رفتم خونه تا برای فردا حاضر بشم...
ویو تهیونگ
وقتی اون دختره رومخ رفت اومدم تو اتاقی که برادرش رو زندانی کرده بودم البته اون اصلا نمیدونست که گروگانه منه چون فقط یه بچه ۵ساله بود رفتم پیشش دیدم داره گریه میکنه (علامت تهیون «برادر ا/ت »* ، علامت تهیونگ ٫)
٫ هی کوچولو چرا گریه میکنی
* خواهرم کجاست؟ من میترسم عمو توروخدا کاری باهام نداشته باش😭
تهیونگ:وقتی اینو گفت دلم براش سوخت داشت گریه میکرد منم که اصلا حوصله بچهها رو نداشتم تصمیم گرفتم به یونگی (دوست صمیمی تهیونگ ) زنگ بزنم که اون ازش مراقبت کنه (علامت یونگی—)
— به به تهیونگ خان چه عجب یه یادی از دوستت کردی
٫ سلام یونگی چه خبر... یه کاری باهات داشتم میشه بیای عمارتم؟
— باشه میام
بعد از ۲۰ مین یونگی رسید به عمارت تهیونگ و تهیونگ همه چیز رو بهش گفت و قرار شد یونگی تهیون رو ببره پیش خودش تا ا/ت کار رو انجام بده
یونگی:رفتم پیش اون کوچولو ای خدا اصلا از بچهها خوشم نمیاد ولی مجبور شدم قبول کنم چون تهیونگ خواهرمو نجات داده بود منم خواستتوم جبران کنم بخاطر همین قبول کردم
— هی کوچولو اسمت چیه
* ت.. هق تهیون هق..
—تهیون چه اسم قشنگی خب تهیون تو باید بیای پیش من چون خونه من بهتر از خونه تهیونگه تازه قراره کلی باهم کارتون ببینیم( میدونستم هیچ جوره نمیشه یه بچه رو راضی کرد پس تصمیم گرفتم بهش بگم که قراره کلی کارتون ببینیم البته من از کارتون دیدن متنفرم فقط فیلم ترسناک دوست دارم.. )تا این حرف رو زدم چشماش برق زد
*اوپا میتونم بپرسم اسمت چیه؟
—یونگی
*یونگی چه اسم قشنگی داری.. اوپا کِی میریم خونت کارتون ببینیم
—بیا الان میریم
دست تهیون رو گرفتم رفتیم سمت ماشینم و به بادیگارد ها علامت دادم بریم سمت عمارتم....
دیدم برادرم نیستش همه جای خونه رو گشتم ولی نبود از اونجایی مادربزرگم رفته بود بوسان پیش داییم نبود برادرم خونه تنها بود... تو فکر بودم و اشک هام شروع به باریدن کرد دیدم گوشیم زنگ میخوره شماره ناشناس بود جواب دادم
+ بله
٫به به خانم ا/ت.. بهت گفته بودم که پولو پس ندی اتفاق های خوبی نمیوفته برادرت پیشه منه اگه برادرتو میخوای پولو جور کن ...
تا اومدم حرف بزنیم قطع کرد، خودش بود اون تهیونگ همون مرتیکه ترسناک حالا باید چیکار کنم...
همین تو فکر بودم که سمت عمارت تهیونگ رفتم بادیگارد ها جلوم رو گرفتن و من داد زدم
+تهیونگ حالا منو راه نمیدی؟!! من تا برادرمو پس نگیرم جایی نمیرم
یهو در عمارت باز شد تهیونگ با چشمای قرمز شده از خشم جلوم ایستاد
٫خیلی برادرتو میخوای؟ و پول نداری نه؟ باشه برات یه پیشنهاد دارم اگه قبول کنی برادرتو سالم بهت برمیگردونم ولی اگه قبول نکنی برادرتو دیگه نمیبینی فهمیدی؟!
+باشه قبول پیشنهادت چیه
٫ بیا داخل تا بهت بگم
+ همراهش راه افتادن داخل وقتی رفتیم رسیدیم به اتاقش
٫ ا/ت ببین من یه رقیبی دارم که نیاز به جاسوس دارم باید بری به عبارتی و یه مدرکی هست که متعلق به منه توی اتاق اون عوضیه باید اونو برام بیاری و جاسوسی اونو برام بکنی وقتی رفتی اونجا تو به عنوان یه خدمتکار وارد میشی، زیاد تابلو بازی در نیار که اگه بفهمن از طرف من اومدی سر به تنت نمیزارن فهمیدی؟
ا/ت : خیلی ترسیده بودم که بلایی سر برادرم بیاره پس قبول کردم گفت فردا ساعت ۷صبح اینجا باشم تا منو با بادیگارد هاش همراهی کنه اون عمارت پس رفتم خونه تا برای فردا حاضر بشم...
ویو تهیونگ
وقتی اون دختره رومخ رفت اومدم تو اتاقی که برادرش رو زندانی کرده بودم البته اون اصلا نمیدونست که گروگانه منه چون فقط یه بچه ۵ساله بود رفتم پیشش دیدم داره گریه میکنه (علامت تهیون «برادر ا/ت »* ، علامت تهیونگ ٫)
٫ هی کوچولو چرا گریه میکنی
* خواهرم کجاست؟ من میترسم عمو توروخدا کاری باهام نداشته باش😭
تهیونگ:وقتی اینو گفت دلم براش سوخت داشت گریه میکرد منم که اصلا حوصله بچهها رو نداشتم تصمیم گرفتم به یونگی (دوست صمیمی تهیونگ ) زنگ بزنم که اون ازش مراقبت کنه (علامت یونگی—)
— به به تهیونگ خان چه عجب یه یادی از دوستت کردی
٫ سلام یونگی چه خبر... یه کاری باهات داشتم میشه بیای عمارتم؟
— باشه میام
بعد از ۲۰ مین یونگی رسید به عمارت تهیونگ و تهیونگ همه چیز رو بهش گفت و قرار شد یونگی تهیون رو ببره پیش خودش تا ا/ت کار رو انجام بده
یونگی:رفتم پیش اون کوچولو ای خدا اصلا از بچهها خوشم نمیاد ولی مجبور شدم قبول کنم چون تهیونگ خواهرمو نجات داده بود منم خواستتوم جبران کنم بخاطر همین قبول کردم
— هی کوچولو اسمت چیه
* ت.. هق تهیون هق..
—تهیون چه اسم قشنگی خب تهیون تو باید بیای پیش من چون خونه من بهتر از خونه تهیونگه تازه قراره کلی باهم کارتون ببینیم( میدونستم هیچ جوره نمیشه یه بچه رو راضی کرد پس تصمیم گرفتم بهش بگم که قراره کلی کارتون ببینیم البته من از کارتون دیدن متنفرم فقط فیلم ترسناک دوست دارم.. )تا این حرف رو زدم چشماش برق زد
*اوپا میتونم بپرسم اسمت چیه؟
—یونگی
*یونگی چه اسم قشنگی داری.. اوپا کِی میریم خونت کارتون ببینیم
—بیا الان میریم
دست تهیون رو گرفتم رفتیم سمت ماشینم و به بادیگارد ها علامت دادم بریم سمت عمارتم....
- ۱۷.۱k
- ۱۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط