پارت یازدهم

پارت یازدهم

***

### **پارت یازدهم: مشقِ عشق و سیاست**

وقتی هائو به خونه برگشت، خونه توی سکوتِ مطلق فرو رفته بود. چراغ‌ها خاموش بود و فقط نورِ ضعیفِ ماه از لایِ پرده‌ها روی کاناپه می‌تابید. لیا، همون‌طور که هائو رهاش کرده بود، مثلِ یه فرشته‌ی کوچک روی کاناپه مچاله شده بود و نفس‌هایِ منظمی می‌کشید.

هائو برای لحظه‌ای همون‌جا ایستاد و به صورتِ معصومانه‌ی لیا نگاه کرد. تمامِ خستگیِ اون روز و استرسِ رویارویی با هانبین، با دیدنِ آرامشِ لیا از تنش بیرون رفت. آروم جلو رفت، دستش رو زیرِ زانوها و کمرِ لیا حلقه کرد و با نهایتِ احتیاط اون رو بلند کرد. لیا تویِ خوابِ سنگینش فقط سرش رو بیشتر به سینه‌ی هائو تکیه داد.

هائو اون رو به اتاقِ خوابِ اصلی برد و با ملایمت روی تختِ دو نفره‌اش گذاشت. پتو رو تا روی شونه‌هاش بالا کشید و قبل از اینکه از اتاق بره بیرون، یه بوسه‌ی خیلی آروم روی پیشونیش کاشت و زمزمه کرد: «قول می‌دم نذارم هیچ‌کس بهت آسیب بزنه.»

هائو بلافاصله به اتاقِ کارش رفت، جایی که پر از کتاب‌هایِ موسیقی و عکس‌هایِ قدیمی بود. لپ‌تاپش رو باز کرد و شروع کرد به جستجویِ وسواسی در موردِ تاریخچه‌ی زوج‌هایِ آیدل. داشت می‌خوند که چطور زوج‌هایِ نسل‌هایِ قبل تونستن رابطه‌شون رو از چشمِ رسانه‌هایِ بی‌رحم دور نگه دارن یا چطور با ترفندهایِ «همکاری‌هایِ تجاری»، نگاه‌هایِ کنجکاو رو گمراه کردن.

در همین حین، گوشیِ هائو روی میزِ کارش مدام می‌لرزید. *«هانبین... هانبین... هانبین...»*
هائو با دیدنِ اسمِ هانبین روی صفحه‌ی گوشی، چشماش رو چرخوند. می‌دونست هانبین هنوز نگرانِ واکنش‌هایِ فرداست و می‌خواد نقشه‌ی دقیقِ کنفرانسِ مطبوعاتی رو باهاش چک کنه.

هائو در حالی که با یه دستش داشت سرچ می‌کرد و با اون یکی دستش یه قهوه‌ی غلیظ درست می‌کرد، بالاخره جواب داد. صدایِ نگرانِ هانبین توی اتاق پیچید: «هائو! داری چیکار می‌کنی؟ از صبح که اون ویدئویِ لعنتی تویِ شبکه‌هایِ اجتماعی وایرال شده، ویووش به چند میلیون رسیده! باید تا قبل از طلوعِ آفتاب یه بیانیه بدیم، فهمیدی؟»

هائو با صدایی که سعی می‌کرد توش آرامش رو القا کنه، گفت: «هانبین، دارم مطالعه می‌کنم. دارم می‌بینم نسل‌هایِ قبلی چطور از این بحران‌ها برایِ محبوبیتِ بیشتر استفاده کردن. آرامشِ خودت رو حفظ کن، من یه نقشه‌ی خیلی بهتر از یه بیانیه‌ی معمولی دارم.»

هانبین با تعجب پرسید: «نقشه؟ چه نقشه‌ای؟»

هائو در حالی که به صفحه نمایشِ لپ‌تاپش نگاه می‌کرد و ایده‌هایِ جدیدی تویِ ذهنش جرقه می‌زد، پوزخندِ مرموزی زد: «قراره لیا رو نه فقط به عنوانِ دوست‌دخترم، بلکه به عنوانِ پارتنرِ خلاقِ خودم در تورِ جهانی معرفی کنم. اینطوری هیچ‌کس نمی‌تونه به ما گیر بده؛ چون همه‌چیز رنگ و بویِ «هنر» می‌گیره. فردا می‌بینمت، لیدر!»
دیدگاه ها (۴)

محفل

سلام هانیز୨وایب عوض شد مشکی ولی رولمونو نه چون خیلیا میگن ها...

جاست پارت ده! بریم سراغ این صحنه‌ی حساس:***### **پارت دهم: ا...

اعصاب ندارم حال ندارم ریدم تو این زندگی خدا درد پریودی به گر...

! 😉دلم نیومد نزارمبزن بریم برای پارت هشتم:***### **پارت هشتم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط