My professor
My professor
Part:18
برادر استاد؟؟!...چطور میتونستم باور کنم این پسر لجباز برادر همچین مرد باوقار و با اخلاقی باشه.
با تعجب بهش دست دادم
هیزل:منم هیزل هستم... خوشبختم...مشکلی نیست.
نگاه عجیبش به چشمام باعث شد مور مورم بشه...انگار اگه باهام تنها میموند به گلوم چنگ میزد و منو میکشت!
کاملا با نگاهش میخواست بفهمونه چقدر از من متنفره...از کنارم ریلکس رد شد.
وارد یه اتاق بزرگ شد و بلافاصله صدای موزیک متالی رو داد تا آخر و در اتاقشو بست...متعجب از اینکه چطور ممکنه سلیقه موسیقی کسی آنقدر عجیب باشه استادو نگاه کردم و اون گفت:
جونگکوک:عادت داره با همچین موزیکایی کار کنه... امیدوارم خیلی اذیت نشده باشی.
ابرومو دادم بالا
هیزل:خب...دفعه بعدی خودم بیام بهتره
چشمای استاد خندید و سر به زیر راهشو کشید سمت راه پله
جونگکوک:از اونجایی که نیم ساعت تاخیر پیش اومد امروز نمیتونیم بیشتر از ۳۰ دقیقه کار کنیم...از فردا این مشکل پیش نمیاد و طبق برنامه میریم جلو.
دنبالش راه افتادم و از پله ها بالا رفتیم...
هیزل:بله... آقای سونگ گفته بودن که برنامتون فشرده است.
ساکت موند...به طبقه ی دوم رسیدیم
گوشه ی دیوارا رو با ناباوری نگاه میکردم...مجسمه های عجیب و تا حدی ترسناک به گوشه ی دیوار وصل شده بودن...وارد یه سالن طولانی شدیم..سمت چپم دیواری در از قاب و نقاشی و سمت راستم یه در شیشه ای بود که پشتش یه بالکن پر از گل رز قرمز وجود داشت... اونقدر قشنگ بودن که تا لحظه آخر سرمو سمتش چرخوندم که بتونم نگاهش کنم...بالکن بعدی پر از رز های سفید بود و بالکن بعدی رز صورتی....چطور ممکنه همچین تضادی بین نمای بیرونی و داخلی خونه وجود داشته باشه؟!
حس میکردم مثل آلیس سر از سرزمین عجایب درآوردم!.
شونه های استادو از پشت نگاه کردم و احساسم نسبت به شونه هاش با شونه های برادرش وقتی پشت موتور نگاهش میکردم کاملا متفاوت بود...بهم احساس حمایت و پشتیبانی میدادن اما شونه های برادرش کاملا برعکس...
بهم حس ناامنی میداد....چطور ممکنه...قد و قواره و شکل شونه هاشون کاملا شبیه هم بود...اونا برادر بودن....اما چرا...چرا احساس من نسبت بهشون متفاوته...
به یه کتابخونه ی بزرگ رسیدیم و من از عظمتش سرگیجه گرفتم!
از کف زمین تا خود سقف،کتاب چیده شده بود...بوی کاغذ نو میومد...درست رو به رو دری که واردش شدیم یه خروجی وجود داشت...از خروجی رد شدیم و از پله های فلزی رفتیم پایین...به زمین رسیدیم و با یه آزمایشگاه بزرگ مواجه شدم...به عنوان دانشجوی ترم سه فقط ده درصد دستگاه هاشو میشناختم...پس کارای تحقیقاتیش رو اینجا انجام میداد...
جونگکوک:لباس و وسایل ایمنی تو رختکنه. اول شما بپوش،تا وقتی که کامپیوتر رو روشن میکنم.
سر تا پامو نگاه کرد
جونگکوک:وقتی کلاهش رو روی سرت زدی،زیپ باید تا زیر چونه ات بیاد و کاملا کیپ باشه. اگر برات بزرگ بود آستین و پاچه رو تا بزن،زمانی که پوشیدی بیا بیرون که ماسکو واست نصب کنم
....
یا خدا! این دیگه چه کوفتیه که باید تنم کنم! خوشحالم که رختکن آینه نداشت وگرنه با دیدن قیافم تو اون لباس که عین فضانوردا شده بودم،دچار از هم گسیختگی و فروپاشی روانی میشدم...استینا رو چند بار تا زدم...پاچه هم همینطور...دستکشا رو پوشیدم و از تو کیفم دفترچه ی ساده و خودکار مشکیمو برداشتم و از رختکن خارج شدم...خب امیدوارم وقتی میبینتم نزنه زیر خنده...روی یه صندلی گرد نشسته بود...آرنجشو به میز تکیه داده بود و صدای تق تق بی وقفه موس سکوتو میشکست...
چند دسته تار از موهای لخت و براقش که یه قوس ملایم به بیرون داشتن،ریخته بودن یه طرف صورتش و تا پایین چشمش میرسیدن...
چون همیشه موهاشو بالا میزد فکر نمیکردم قسمت جلویی موهاش آنقدر بلند باشه...
تو اون چند ثانیه ای که بهش نزدیک میشدم داشتم با خودم میگفتم اگر بعدا بخوام با کسی برم تو رابطه قطعا دلم میخواد موهاش این شکلی باشه...
استاد در تمام زمانی که سمتش قدم برمی داشتم نگاهم نکرد...
جلوش وایسادم و گلومو صاف کردم
هیزل:من آمادم.
پاشد و با یه کاتر،تو یه حرکت یه کارتن بزرگو باز کرد...از توش یه ماسک ایمنی مشکی رنگ رو کشید بیرون...عالیه.
اینو بپوشم کله ام شبیه هلی کوپتر میشه.
در واقع ماسک نبود،کله ی مگس بود در ابعاد بزرگ تر
جونگکوک:برگرد
ادامه دارد....
اگر میخونید لایک یادتون نره🧡
#رمان #فیکشن #فیک
Part:18
برادر استاد؟؟!...چطور میتونستم باور کنم این پسر لجباز برادر همچین مرد باوقار و با اخلاقی باشه.
با تعجب بهش دست دادم
هیزل:منم هیزل هستم... خوشبختم...مشکلی نیست.
نگاه عجیبش به چشمام باعث شد مور مورم بشه...انگار اگه باهام تنها میموند به گلوم چنگ میزد و منو میکشت!
کاملا با نگاهش میخواست بفهمونه چقدر از من متنفره...از کنارم ریلکس رد شد.
وارد یه اتاق بزرگ شد و بلافاصله صدای موزیک متالی رو داد تا آخر و در اتاقشو بست...متعجب از اینکه چطور ممکنه سلیقه موسیقی کسی آنقدر عجیب باشه استادو نگاه کردم و اون گفت:
جونگکوک:عادت داره با همچین موزیکایی کار کنه... امیدوارم خیلی اذیت نشده باشی.
ابرومو دادم بالا
هیزل:خب...دفعه بعدی خودم بیام بهتره
چشمای استاد خندید و سر به زیر راهشو کشید سمت راه پله
جونگکوک:از اونجایی که نیم ساعت تاخیر پیش اومد امروز نمیتونیم بیشتر از ۳۰ دقیقه کار کنیم...از فردا این مشکل پیش نمیاد و طبق برنامه میریم جلو.
دنبالش راه افتادم و از پله ها بالا رفتیم...
هیزل:بله... آقای سونگ گفته بودن که برنامتون فشرده است.
ساکت موند...به طبقه ی دوم رسیدیم
گوشه ی دیوارا رو با ناباوری نگاه میکردم...مجسمه های عجیب و تا حدی ترسناک به گوشه ی دیوار وصل شده بودن...وارد یه سالن طولانی شدیم..سمت چپم دیواری در از قاب و نقاشی و سمت راستم یه در شیشه ای بود که پشتش یه بالکن پر از گل رز قرمز وجود داشت... اونقدر قشنگ بودن که تا لحظه آخر سرمو سمتش چرخوندم که بتونم نگاهش کنم...بالکن بعدی پر از رز های سفید بود و بالکن بعدی رز صورتی....چطور ممکنه همچین تضادی بین نمای بیرونی و داخلی خونه وجود داشته باشه؟!
حس میکردم مثل آلیس سر از سرزمین عجایب درآوردم!.
شونه های استادو از پشت نگاه کردم و احساسم نسبت به شونه هاش با شونه های برادرش وقتی پشت موتور نگاهش میکردم کاملا متفاوت بود...بهم احساس حمایت و پشتیبانی میدادن اما شونه های برادرش کاملا برعکس...
بهم حس ناامنی میداد....چطور ممکنه...قد و قواره و شکل شونه هاشون کاملا شبیه هم بود...اونا برادر بودن....اما چرا...چرا احساس من نسبت بهشون متفاوته...
به یه کتابخونه ی بزرگ رسیدیم و من از عظمتش سرگیجه گرفتم!
از کف زمین تا خود سقف،کتاب چیده شده بود...بوی کاغذ نو میومد...درست رو به رو دری که واردش شدیم یه خروجی وجود داشت...از خروجی رد شدیم و از پله های فلزی رفتیم پایین...به زمین رسیدیم و با یه آزمایشگاه بزرگ مواجه شدم...به عنوان دانشجوی ترم سه فقط ده درصد دستگاه هاشو میشناختم...پس کارای تحقیقاتیش رو اینجا انجام میداد...
جونگکوک:لباس و وسایل ایمنی تو رختکنه. اول شما بپوش،تا وقتی که کامپیوتر رو روشن میکنم.
سر تا پامو نگاه کرد
جونگکوک:وقتی کلاهش رو روی سرت زدی،زیپ باید تا زیر چونه ات بیاد و کاملا کیپ باشه. اگر برات بزرگ بود آستین و پاچه رو تا بزن،زمانی که پوشیدی بیا بیرون که ماسکو واست نصب کنم
....
یا خدا! این دیگه چه کوفتیه که باید تنم کنم! خوشحالم که رختکن آینه نداشت وگرنه با دیدن قیافم تو اون لباس که عین فضانوردا شده بودم،دچار از هم گسیختگی و فروپاشی روانی میشدم...استینا رو چند بار تا زدم...پاچه هم همینطور...دستکشا رو پوشیدم و از تو کیفم دفترچه ی ساده و خودکار مشکیمو برداشتم و از رختکن خارج شدم...خب امیدوارم وقتی میبینتم نزنه زیر خنده...روی یه صندلی گرد نشسته بود...آرنجشو به میز تکیه داده بود و صدای تق تق بی وقفه موس سکوتو میشکست...
چند دسته تار از موهای لخت و براقش که یه قوس ملایم به بیرون داشتن،ریخته بودن یه طرف صورتش و تا پایین چشمش میرسیدن...
چون همیشه موهاشو بالا میزد فکر نمیکردم قسمت جلویی موهاش آنقدر بلند باشه...
تو اون چند ثانیه ای که بهش نزدیک میشدم داشتم با خودم میگفتم اگر بعدا بخوام با کسی برم تو رابطه قطعا دلم میخواد موهاش این شکلی باشه...
استاد در تمام زمانی که سمتش قدم برمی داشتم نگاهم نکرد...
جلوش وایسادم و گلومو صاف کردم
هیزل:من آمادم.
پاشد و با یه کاتر،تو یه حرکت یه کارتن بزرگو باز کرد...از توش یه ماسک ایمنی مشکی رنگ رو کشید بیرون...عالیه.
اینو بپوشم کله ام شبیه هلی کوپتر میشه.
در واقع ماسک نبود،کله ی مگس بود در ابعاد بزرگ تر
جونگکوک:برگرد
ادامه دارد....
اگر میخونید لایک یادتون نره🧡
#رمان #فیکشن #فیک
- ۱۴۴
- ۰۹ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط