رمان شیطنت در راه عشق

رمان شیطنت در راه عشق
پارت_۳۹

حالا خندش بند هم نمی اومد!
_بسم الله،خوبی؟!
_واای رها خیلی شبیه دلقک شدی برو یه نگاه به خودت بنداز.
وا این پسره هم چُل میزنه ها!
رفتم جلو آینه که خودم که نگاه کردم یه جیغ زدمو رفتم پشت سورن قایم شدم!
_بسم الله،این افریته کی بود!خدا نصیب هیچ کس نکنه
سورن همچنان در حال خنده بود
دوباره رفتم جلو اینه
وای خدا،سورن حق داشتا!!!
چتری هام سیخ سیخ جلو چشمام بود،کلاه پوفی اشپزی هم رو سرم بود یه لکه بزرگ رب هم روش بود
صورتم هم روغنی بود،دماغم ربی بود!
لباسم که یه طرف آستینش بالا بود یه طرف پایین پیشبندم هم خیلی ناجور ضایعه بود
دوتا دونه رشته ماکارونی جلوش اویزون بود بقیه جاها ربی بود
کلا خیلی ناجور بودم
سورن با ته مایه های خنده که که تو صداش بود گفت
_رها حالا این غذات قابل خوردن است؟؟
_اره بابا،درسته شکل درست و حسابی نداره اما خوشمزست!
_ببینیم چی میشه.خب غذا رو بیار که گرسنمه!
_کمک کن میزو بچینیم
_خستم
_منم خستم
_پوف
با بی حوصلگی و حرص میزو چید
منم ماکارونی ها رو تو دوتا بشقاب ریختمو گذاشتم رو میز


الان چند دقیقه هست که دوتامون به بشقابامون خیره شدیم
یه نگاه به سورن انداختم،اونم بهم نگاه کرد
_رها میشه نخوریم
همین طور که به غذام زل زده بودم گفتم
_نچ نمیشه،باید تا اخرش بخوری
صورتشو جمع کردو گفت
_اخه اشتها ندارم
_دروغ نگو،تو که داشتی میمردی،بخور.
چنگالشو برداشت یه نگاه به من انداخت؛اب دهنشو با صدا قورت داد
یه بسم الله گفت اولین لقمه رو خورد
همین طور که میجویید بهم نگاه میکرد
یهو چشماش گرد شد رنگش زرد
داشت بلند میشد که دستشو کشیدمو گفتم
_کجا؟!بشین.
دستمو پس زدو رفت تو دستشویی


اومد بیرون از صورتش اب میچکید
اومدو سر جاش نشست
_خب بگو چه مزه ای بود؟؟
_افتضاع،مزش شبیه خورشت خورشت کرفس بود با اب مرغ،انگار همه ی اینا رو مخلوط کردی با کمی رب عق! نه نمک داشت نه چیزی! راستی چرا مزه زرد چوبه میداد؟؟!
_وا خب توش زرد چوبه ریختم،خواستم بیشتر بریزم که بیشتر رنگ بگیره ولی نریختم
سورن یکی زر تو سرشو گفت_وای،مگه زرد چوبه هم میریزن
اخه چقدر کودن چقدر!!!
_یکم بهم برخورد
_وای برو یه دمنوش درست کن حالم داره بهم میخوره
_بلد نیستم
_اگ بلد بودی جای تعجب داشت! من میرم بخوابم
_نرو،باهات کار دارم
_چه کاری؟
_در مکرد سونیا و رامتین و خودم
یهو حالتش عجیب شدو با استرس گفت
_بزار برای بعد من خستم
_سورن؟
همین طور که داشت میرفت گفت
_خودت بعدا جواب همه ی سوالاتو میگیری فقط صبر کن
یعنی چی!! اینا چرا اینقدر عجیب غریب رفتار میکنن
ساعت ۴بعد ظهره و من همچنان در حال دید زدن درو دیوارم و مجددا همچنان،سورن مانند خری در راز بقا در خواب است
پوف این سورنم خرسیه واسه خودشا
دیدگاه ها (۴)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 148♡⁠。⁠)⁩کالسکه...

My‌ little marshmallow∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆°∆p13دستام رو گذاشت...

رمان

رمان: دوست پسرِ روانیپارت اول: سایه‌ی یک کابوسیک سال پیش…اون...

Part ¹⁹ویلو لیلی بعد از ناهار جونگکوک یراست رفت بالا تهیونگ ...

پارت ۴

وقتی اون تورو به سرپرستی میگیره.و... p8 قوانینی هست که باید ...

shede and shineپارت 11ویو سونگمیننمیدونم چرا ولی احساس میکنم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط