فن فیک هاروچیوسانزویاندرهو اتدخترسالهاش
*فن فیک هاروچیوسانزو(یاندره)و (ا.ت)دخترِ۱۳سالهاش*
“پارت1”
✨ Start ✨
*مادر (ا.ت) تقریبا ۱۳ سال پیش، وقتی (ا.ت)چند ماهش بود به خاطر بیماری سرطان خون..از دنیا رفت🩸🪦
*حالا (ا.ت) ی دخترِتنها بود که تو زندگی فقط یک نفر رو داشت..یعنی پدرش (هاروچیو سانزو)..
سانزو خیلی به (ا.ت) سخت میگیرفت چون حداقل دیگه نمیخواست نزدیکانش رو کسی که دوسش داره رو از دست بده..اونم برای چندمین بار*
**ویو (ا.ت)**
توی زهنش:..دیگه نمیکشم،میخوام فرار کنم نمیزاره جایی برم..فقط به خاطر خودش منو حبس میکنه اون خیلی خود خواهه میخوام دنیای بیرون رو بهتر ببینم..همش توی خونم نه..بهتره بگم تو بخش حبث ابدی زندانم..دیه از سخت گیری هاش خسته شدم حتی مدرسمم آنلاینه..دو دقیقه نمیزاره تو حال خودم باشم همش وقتی میره بیرون تمام در و پنجره هارو قفل میکنه.. حتی پنجرهام فقط ۱۰ سانت باز میشه… اونم با کلید خودش!اون ی پدره؟ یا یه مریض روانپریش؟🤏🏻😒
**(ا.ت) با صدای بلند فریاد میزنه:ازت متـــــــــنفرم!!**
(میدونستم دروغ میگم…ولی...)
*(ا.ت) ساعت رو میزیش که کنار دستشه محکم پرت میکنه سمت دیوار ..ساعت خورد میشه میافته زمین*
زمزمه میکنه:**ی روزی..ی روزی فرار میکنم**🗣👊🏻
همون لحظه..
صدای آشنایی تو فضای خونه میپیچه..!!
صدای کلیدی که میچرخه..و در وا میشه🫴🏻..
هاروچیو سانزو وارد خونه میشه با بوی دودو سیگار همیشگیش…و میره سمت اتاق (ا.ت) ..
**ذهن(ا.ت): «قدمهاش آروم بود ولی من میدونستم پشت اون سکوت… طوفانه»
دستگیره رو میگیره و به سمت پایین میکشه..
**صدای جیر،جیرِ در**
در باز میشه.. و ….
**پایانِ پارت اول**
“پارت1”
✨ Start ✨
*مادر (ا.ت) تقریبا ۱۳ سال پیش، وقتی (ا.ت)چند ماهش بود به خاطر بیماری سرطان خون..از دنیا رفت🩸🪦
*حالا (ا.ت) ی دخترِتنها بود که تو زندگی فقط یک نفر رو داشت..یعنی پدرش (هاروچیو سانزو)..
سانزو خیلی به (ا.ت) سخت میگیرفت چون حداقل دیگه نمیخواست نزدیکانش رو کسی که دوسش داره رو از دست بده..اونم برای چندمین بار*
**ویو (ا.ت)**
توی زهنش:..دیگه نمیکشم،میخوام فرار کنم نمیزاره جایی برم..فقط به خاطر خودش منو حبس میکنه اون خیلی خود خواهه میخوام دنیای بیرون رو بهتر ببینم..همش توی خونم نه..بهتره بگم تو بخش حبث ابدی زندانم..دیه از سخت گیری هاش خسته شدم حتی مدرسمم آنلاینه..دو دقیقه نمیزاره تو حال خودم باشم همش وقتی میره بیرون تمام در و پنجره هارو قفل میکنه.. حتی پنجرهام فقط ۱۰ سانت باز میشه… اونم با کلید خودش!اون ی پدره؟ یا یه مریض روانپریش؟🤏🏻😒
**(ا.ت) با صدای بلند فریاد میزنه:ازت متـــــــــنفرم!!**
(میدونستم دروغ میگم…ولی...)
*(ا.ت) ساعت رو میزیش که کنار دستشه محکم پرت میکنه سمت دیوار ..ساعت خورد میشه میافته زمین*
زمزمه میکنه:**ی روزی..ی روزی فرار میکنم**🗣👊🏻
همون لحظه..
صدای آشنایی تو فضای خونه میپیچه..!!
صدای کلیدی که میچرخه..و در وا میشه🫴🏻..
هاروچیو سانزو وارد خونه میشه با بوی دودو سیگار همیشگیش…و میره سمت اتاق (ا.ت) ..
**ذهن(ا.ت): «قدمهاش آروم بود ولی من میدونستم پشت اون سکوت… طوفانه»
دستگیره رو میگیره و به سمت پایین میکشه..
**صدای جیر،جیرِ در**
در باز میشه.. و ….
**پایانِ پارت اول**
- ۳.۹k
- ۱۲ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط