رززخمیمن
#رُز_زخمی_من.
part. 85
*بهانههای ات دوباره شروع شد… این بار بیشتر، شبیه موجی از خواستههای ریز و پشتسرهم.*
ات. بالش هنوز خوب نیست. کمی نرمتر کن.
*جونگکوک بدون حرف، بالش را دوباره تکان داد و لبههایش را با انگشتانش مرتب کرد.*
چند دقیقه بعد:
ات. پتو زیادی روی پام سنگینی میکنه.
*جونگکوک آرام پتو را کمی پایینتر آورد، طوری که پاهای ات آزادتر باشد، اما هنوز گرمای ملایمی حفظ شود.*
ات. خوشم از بوی اتاق نمیاد.
*جونگکوک پنجره را نیمهباز کرد تا هوا عوض شود، بعد چند ثانیه بعد وقتی ات گفت سردم شد، پنجره را دوباره کمی بست*.
ات زیر لب گفت:
ات. دستم… یه کم درد میکنه.
*جونگکوک بدون اینکه حرفی بزند، پد گرمکننده را آرامتر روی دستش گذاشت و با انگشت شستش روی پارچه آن خیلی آهسته فشار ملایمی داد، انگار میخواست گرما بهتر پخش شود.*
چند دقیقه بعد:
ات. حوصلهم سر رفت.
جونگکوک صندلی را نزدیکتر کشید و گفت:
جونگکوک. میخوای حرف بزنیم یا فقط حضور داشته باشم؟
ات. فقط باش.
*جونگکوک همانجا ماند.*
ات بعد از کمی سکوت گفت:
ات. شکلاتم تموم شد.
*جونگکوک بدون اعتراض، یکی دیگر از شکلاتهای کوچک را از کیف آورد و به دستش داد.*
ات دوباره غر زد. آبم سرد شده.
*جونگکوک لیوان آب را برداشت و مقدار کمی از آن را با آب تازهتر مخلوط کرد تا خنکیاش ملایمتر شود.*
ات. دلم میخواد اینجا بشینی… نه اونجا.
*جونگکوک صندلی را کنار تخت، خیلی نزدیکتر گذاشت و نشست.*
ات با صدای آهستهتری گفت:
ات. هنوز اخم دارم.
جونگکوک آرام جواب داد:
جونگکوک. اشکالی نداره. امروز لازم نیست لبخند بزنی.
*ات چند لحظه به صورت آرام و خسته او نگاه کرد.
رفتار جونگکوک شبیه مردی بود که میدانست عشق فقط در حرفهای بزرگ نیست…
بلکه در انجام دادن صبورانه چیزهای کوچک برای کسی است که حالش خوب نیست.*
part. 85
*بهانههای ات دوباره شروع شد… این بار بیشتر، شبیه موجی از خواستههای ریز و پشتسرهم.*
ات. بالش هنوز خوب نیست. کمی نرمتر کن.
*جونگکوک بدون حرف، بالش را دوباره تکان داد و لبههایش را با انگشتانش مرتب کرد.*
چند دقیقه بعد:
ات. پتو زیادی روی پام سنگینی میکنه.
*جونگکوک آرام پتو را کمی پایینتر آورد، طوری که پاهای ات آزادتر باشد، اما هنوز گرمای ملایمی حفظ شود.*
ات. خوشم از بوی اتاق نمیاد.
*جونگکوک پنجره را نیمهباز کرد تا هوا عوض شود، بعد چند ثانیه بعد وقتی ات گفت سردم شد، پنجره را دوباره کمی بست*.
ات زیر لب گفت:
ات. دستم… یه کم درد میکنه.
*جونگکوک بدون اینکه حرفی بزند، پد گرمکننده را آرامتر روی دستش گذاشت و با انگشت شستش روی پارچه آن خیلی آهسته فشار ملایمی داد، انگار میخواست گرما بهتر پخش شود.*
چند دقیقه بعد:
ات. حوصلهم سر رفت.
جونگکوک صندلی را نزدیکتر کشید و گفت:
جونگکوک. میخوای حرف بزنیم یا فقط حضور داشته باشم؟
ات. فقط باش.
*جونگکوک همانجا ماند.*
ات بعد از کمی سکوت گفت:
ات. شکلاتم تموم شد.
*جونگکوک بدون اعتراض، یکی دیگر از شکلاتهای کوچک را از کیف آورد و به دستش داد.*
ات دوباره غر زد. آبم سرد شده.
*جونگکوک لیوان آب را برداشت و مقدار کمی از آن را با آب تازهتر مخلوط کرد تا خنکیاش ملایمتر شود.*
ات. دلم میخواد اینجا بشینی… نه اونجا.
*جونگکوک صندلی را کنار تخت، خیلی نزدیکتر گذاشت و نشست.*
ات با صدای آهستهتری گفت:
ات. هنوز اخم دارم.
جونگکوک آرام جواب داد:
جونگکوک. اشکالی نداره. امروز لازم نیست لبخند بزنی.
*ات چند لحظه به صورت آرام و خسته او نگاه کرد.
رفتار جونگکوک شبیه مردی بود که میدانست عشق فقط در حرفهای بزرگ نیست…
بلکه در انجام دادن صبورانه چیزهای کوچک برای کسی است که حالش خوب نیست.*
- ۱۵۲
- ۰۸ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط