سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عج

سگ که استخوانی را از یک آدم مهربان دریافت نموده بود با عجله به طرف کلبه پیرزن می دوید. و برای رسیدن به خانه باید از روی پل چوبی عبور می کرد. در حین عبور کردن در درون آب رودخانه تصویر خودش را دید اما او نمی دانست آن تصویر متعلق به خود اوست. او دید یک سگ پایین پل، استخوانی بزرگ در دهان دارد. استخوانی شاید بزرگتر از استخوان خودش. سگ حریص برای گرفتن استخوان به درون رودخانه پرید. سگ حریص به سختی و تلاش زیاد جان خود را نجات داد و از رودخانه بیرون آمد. حالا او دیگر استخوان خودش را هم نداشت چون آن را هم آب برده بود. بدین شکل سگ خیس تمام شب را گرسنه ماند.

نادان همیشه از آز و فزون خواهی خویش خسته است
دیدگاه ها (۱)

کشیشی یک پسر نوجوان داشت و کم کم وقتش رسیده بود که فکری در م...

زمانی که من بچه بودم، مادرم علاقه داشت گهگاهی غذای صبحانه را...

گاهی هم به خودت سر بزن! حالِ چشمهایت را بپرس و دستی به سر و ...

"مایوس نباش "من امیدم را در یاس یافتممهتابم را در شب عشقم را...

سلامممممخوب هستین همه؟[ازمایشگاه سرد}پارت نهم:دیدم جنازه ی ی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط