قسمت4
قسمت4
مهیار رفت. تا چشمم به مرجان خورد، گفتم: چرا اینجوری می کنی؟
-داداشمه دیگه. خوشحالی هم نکنم؟
-خوشحالی واسه چی؟
-بعدا خودت می فهمی!
بازوش رو گرفتم و گفتم: ببین مرجان. من دل خوشی از این جور سوپرایزها ندارم. یهو دیدی قاطی کردما!
ناراحت شد و گفت: من فقط حدس می زنم. حدس خودم رو که نمی تونم بگم. شاید اشتباه می کنم.
-تو خودت خوب می دونی که من قبلا ازدواج کردم و طلاق گرفتم.
-خب؟
-مهیار که نمی دونه.
خواست بی تفاوت باشه اما چهره ش غمگین شده بود که گفتم: پس حدست همین بود. نه؟
سرش رو تکون داد و گفت: تو دوستش داری؟
-اینطوری بهش فکر نکردم!
-مگه میشه؟ مراعات من رو نکن. بگو؟
-نمی دونم. کسی رو که فکر می کردم عاشقشم کنار گذاشتم. دیگه به همه چیز شک کردم.
-من خجالت می کشم با مهیار درباره ی این چیزها حرف بزنم.
-کاش شناسنامه م رو قبل از اینکه چیزی بگه نشونش بدیم. نمی خوام بعد از مطرح کردنش واقعیت رو بگم.
-چه طوری؟
-من همون روز مهمونی میارم و تو یه جوری به دستش برسون. نباید توی شرکت بدی، شاید مشکلی پیش بیاد. بیرون باشه بهتره.
-آره. شب جمعه بیار. یه جوری میدم دستش. خوبه؟
-امیدوارم اتفاق بدی نیفته!
وقتی مهیار ناهارش رو توی اتاق ما خورد دیگه مطمئن شدم که حتماً یه چیزی هست. ای کاش موقع استخدام نترسیده بودم و به هوای آشنایی با خواهرش از شناسنامه دادن طفره نمی رفتم.
22
کنار مرجان جلوی کابینت ها ایستاده بودم و سالاد درست می کردیم. خانواده ی مذهبی ای بودند که به همین دلیل باهاشون رفت و آمد داشتم. چون نه حرفی پشت سرم زده می شد نه مشکلی برام پیش میومد. بلوز و دامن و شال پوشیده بودم که مرجان می گفت «دامن خیلی بهت میاد». همه ی مهمون ها به جز جوون ترها با لهجه حرف می زدند که من مدت ها بود بهش عادت کرده بودم.
مادر مرجان کلی از برش دادن خیار و گوجه ها خوشش اومده بود و با ذوق نگاه می کرد. این ها رو هم مدیون آشپزخونه ی رستوران بودم.
داشتم سس رو آماده می کردم که مرجان گفت: شناسنامه رو آوردی؟
-آره.
-بعد از شام ازت می گیرم.
دختر عموی مرجان که اسمش فاطمه بود، نزدیکم شد و گفت: خاله! فریما میگه اسمت چیه؟
به دختر کوچولویی که بغلش بود لبخند زدم و یاد شادی افتادم که صدایی از سمت آرک آشپزخونه گفت: خانوم هاشمی.
هر کی توی آشپزخونه بود خندید و من گفتم: واسه عمو خانوم هاشمی... واسه تو آتوسا.
فاطمه رو به مهیار گفت: حقت بود فضول خان!
مادر مرجان یه سینی پر از کاسه های ماست و خیار و ترشی به مهیار داد و گفت: بی زحمت این ها رو بذار رو سفره.
-چشم.
جالب این بود که مسئول سفره چیدن، پسرها بودند. برنج های زعفرونی رو با زرشک قاطی کردم و دیس ها رو تزیین کردم. هر کس من رو در حال کمک کردن می دید. مشکوک نگاهم می کرد و تا متوجه نگاه من می شد، فوری لبخند می زد. با وجود اینکه مرجان و مادرش با من خیلی صمیمی بودند، احساس غریبی می کردم.
سر سفره با وجود 50-40 نفر مهمونی که بود، سکوت برقرار بود و حتی صدای قاشق و چنگال ها هم خیلی آروم شنیده می شد. بچه های کوچیک تو اتاق دیگه ای غذا می خوردند. اگر من تو همچین خانواده ای بزرگ شده بودم، مطمئناً امکان و اجازه ی جدا زندگی کردن رو نداشتم.
عمه ی بزرگ مهیار که بالای سفره نشسته بود، از همون جا گفت: مرجان از دوستت پذیرایی نمی کنی؟
-چشم عمه.
و ظرف مرغ رو جلوم گرفت. یه تیکه برداشتم که صدای مهیار اومد: خانوم هاشمی. تعارف نکنید. بفرمایید.
همین رو کم داشتم. 50 نفر داشتند من رو نگاه می کردند. توی دلم گفتم «غلط کردم اومدم!». کم مونده بود قاشق از دستم بیفته. حسابی خودم رو باخته بودم. فقط گفتم: مرسی. همه چیز هست.
عمه به مهیار مشکوک نگاه کرد و دوباره صدای قاشق و چنگال اومد.
بعد از شام همه توی سالن نشسته بودند. عده ای روی مبل ها و کاناپه ها و بقیه به پشتی ها تکیه داده بودند. مرجان اجازه نداده بود توی کارهای آشپزخونه کمکشون کنم. به پشتی تکیه داده بودم و منتظر بودم که زمان بگذره. مادر مرجان کنار من نشسته بود و هی تعارف می کرد که میوه بخورم یا سوال های عجیب و غریب می پرسید. یه نارنگی پوست کندم و مشغول خوردن شدم که نگاهم به مهیار افتاد. با عموش در حال حرف زدن بود. هر جوری فکر می کردم حسی بهش نداشتم. ولی اهمیتی هم نداشت. مگه اونی که عاشقش بودم و فکر می کردم عاشقمه چه گلی به سرم زد؟ حتی نباید به احساسی که نسبت به بهنام پیدا کرده بودم شاخ و برگ میدادم اون هم میشد مثل نیما. مهیار حداقل چشمش دنبال دخترها نبود که بی وفایی کنه!
سرم رو پایین انداختم که صدای عمه ش اومد: دخترم شما چند سالته؟
به صورتش نگاه کردم که لبخند می زد و گفتم: 25 سال.
-ماشالا . اهل اصفهان نیستی؟
-نه. خانواده م تهرانند.
-سایه شون بالا سرت بمونه. تنها زندگی می کنی
مهیار رفت. تا چشمم به مرجان خورد، گفتم: چرا اینجوری می کنی؟
-داداشمه دیگه. خوشحالی هم نکنم؟
-خوشحالی واسه چی؟
-بعدا خودت می فهمی!
بازوش رو گرفتم و گفتم: ببین مرجان. من دل خوشی از این جور سوپرایزها ندارم. یهو دیدی قاطی کردما!
ناراحت شد و گفت: من فقط حدس می زنم. حدس خودم رو که نمی تونم بگم. شاید اشتباه می کنم.
-تو خودت خوب می دونی که من قبلا ازدواج کردم و طلاق گرفتم.
-خب؟
-مهیار که نمی دونه.
خواست بی تفاوت باشه اما چهره ش غمگین شده بود که گفتم: پس حدست همین بود. نه؟
سرش رو تکون داد و گفت: تو دوستش داری؟
-اینطوری بهش فکر نکردم!
-مگه میشه؟ مراعات من رو نکن. بگو؟
-نمی دونم. کسی رو که فکر می کردم عاشقشم کنار گذاشتم. دیگه به همه چیز شک کردم.
-من خجالت می کشم با مهیار درباره ی این چیزها حرف بزنم.
-کاش شناسنامه م رو قبل از اینکه چیزی بگه نشونش بدیم. نمی خوام بعد از مطرح کردنش واقعیت رو بگم.
-چه طوری؟
-من همون روز مهمونی میارم و تو یه جوری به دستش برسون. نباید توی شرکت بدی، شاید مشکلی پیش بیاد. بیرون باشه بهتره.
-آره. شب جمعه بیار. یه جوری میدم دستش. خوبه؟
-امیدوارم اتفاق بدی نیفته!
وقتی مهیار ناهارش رو توی اتاق ما خورد دیگه مطمئن شدم که حتماً یه چیزی هست. ای کاش موقع استخدام نترسیده بودم و به هوای آشنایی با خواهرش از شناسنامه دادن طفره نمی رفتم.
22
کنار مرجان جلوی کابینت ها ایستاده بودم و سالاد درست می کردیم. خانواده ی مذهبی ای بودند که به همین دلیل باهاشون رفت و آمد داشتم. چون نه حرفی پشت سرم زده می شد نه مشکلی برام پیش میومد. بلوز و دامن و شال پوشیده بودم که مرجان می گفت «دامن خیلی بهت میاد». همه ی مهمون ها به جز جوون ترها با لهجه حرف می زدند که من مدت ها بود بهش عادت کرده بودم.
مادر مرجان کلی از برش دادن خیار و گوجه ها خوشش اومده بود و با ذوق نگاه می کرد. این ها رو هم مدیون آشپزخونه ی رستوران بودم.
داشتم سس رو آماده می کردم که مرجان گفت: شناسنامه رو آوردی؟
-آره.
-بعد از شام ازت می گیرم.
دختر عموی مرجان که اسمش فاطمه بود، نزدیکم شد و گفت: خاله! فریما میگه اسمت چیه؟
به دختر کوچولویی که بغلش بود لبخند زدم و یاد شادی افتادم که صدایی از سمت آرک آشپزخونه گفت: خانوم هاشمی.
هر کی توی آشپزخونه بود خندید و من گفتم: واسه عمو خانوم هاشمی... واسه تو آتوسا.
فاطمه رو به مهیار گفت: حقت بود فضول خان!
مادر مرجان یه سینی پر از کاسه های ماست و خیار و ترشی به مهیار داد و گفت: بی زحمت این ها رو بذار رو سفره.
-چشم.
جالب این بود که مسئول سفره چیدن، پسرها بودند. برنج های زعفرونی رو با زرشک قاطی کردم و دیس ها رو تزیین کردم. هر کس من رو در حال کمک کردن می دید. مشکوک نگاهم می کرد و تا متوجه نگاه من می شد، فوری لبخند می زد. با وجود اینکه مرجان و مادرش با من خیلی صمیمی بودند، احساس غریبی می کردم.
سر سفره با وجود 50-40 نفر مهمونی که بود، سکوت برقرار بود و حتی صدای قاشق و چنگال ها هم خیلی آروم شنیده می شد. بچه های کوچیک تو اتاق دیگه ای غذا می خوردند. اگر من تو همچین خانواده ای بزرگ شده بودم، مطمئناً امکان و اجازه ی جدا زندگی کردن رو نداشتم.
عمه ی بزرگ مهیار که بالای سفره نشسته بود، از همون جا گفت: مرجان از دوستت پذیرایی نمی کنی؟
-چشم عمه.
و ظرف مرغ رو جلوم گرفت. یه تیکه برداشتم که صدای مهیار اومد: خانوم هاشمی. تعارف نکنید. بفرمایید.
همین رو کم داشتم. 50 نفر داشتند من رو نگاه می کردند. توی دلم گفتم «غلط کردم اومدم!». کم مونده بود قاشق از دستم بیفته. حسابی خودم رو باخته بودم. فقط گفتم: مرسی. همه چیز هست.
عمه به مهیار مشکوک نگاه کرد و دوباره صدای قاشق و چنگال اومد.
بعد از شام همه توی سالن نشسته بودند. عده ای روی مبل ها و کاناپه ها و بقیه به پشتی ها تکیه داده بودند. مرجان اجازه نداده بود توی کارهای آشپزخونه کمکشون کنم. به پشتی تکیه داده بودم و منتظر بودم که زمان بگذره. مادر مرجان کنار من نشسته بود و هی تعارف می کرد که میوه بخورم یا سوال های عجیب و غریب می پرسید. یه نارنگی پوست کندم و مشغول خوردن شدم که نگاهم به مهیار افتاد. با عموش در حال حرف زدن بود. هر جوری فکر می کردم حسی بهش نداشتم. ولی اهمیتی هم نداشت. مگه اونی که عاشقش بودم و فکر می کردم عاشقمه چه گلی به سرم زد؟ حتی نباید به احساسی که نسبت به بهنام پیدا کرده بودم شاخ و برگ میدادم اون هم میشد مثل نیما. مهیار حداقل چشمش دنبال دخترها نبود که بی وفایی کنه!
سرم رو پایین انداختم که صدای عمه ش اومد: دخترم شما چند سالته؟
به صورتش نگاه کردم که لبخند می زد و گفتم: 25 سال.
-ماشالا . اهل اصفهان نیستی؟
-نه. خانواده م تهرانند.
-سایه شون بالا سرت بمونه. تنها زندگی می کنی
- ۱۱۷.۶k
- ۱۵ آذر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط