تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
فروشنده: وای خدا ، چقدر خوشگل شدین ، خوش بحال همسرتون
✓ دخترم ، چقدر خوشگل شدی تو، من قربون تو بشم ، چقدر تو خوشگلی دخترکم ، هیون با این لباس ببینتت قطعاً عاشقت میشه...
با شنیدن حرفاشون قلبم گربه میکرد ، چرا خانوم بزرگ طوری رفتار میکرد انگار که ما عاشق و معشوقیم ؟ چرا میخواست خودشو گول بزنه که این ازدواج اجباری نیست ؟
تاج و تور رو هم انتخاب کردیم و به سمت عمارت رفتیم ، وقتی رسیدیم رفتم توی اتاقم و درو هم قفل کردم و پشت در نشستم و شروع به اشک ریختن کردم ، کمی بعد خانوم بزرگ در اتاق رو زد
✓ دخترم ، دختر خوشگلم ، چیکار میکنی ؟ بیا بیرون عزیزم شگون ندار...
+ مامان جون هق هق توهم ولم کن هی شگون نداره شگون نداره ، ازدواج منم با پسر دردونتون شگون نداره هق هق
∆ ولش کن خانوم، متاسفانه نوه ات خوب تربیت نشده ، وگرنه حالا میومد بخاطر اینکه هیونجین میخواد باهاش ازدواج کنه دست منو میبوسید
حرفایی خانوم بزرگ و آقا بزرگ داشت روانیم میکرد ، دوست داشتم همین الان با سر برم توی دیوار....
ویو هیونجین
بنگچان مقدمات عروسی رو آماده کرده بود و فقط باید تا فردا صبر میکردم تا یونا برای من بشه ، به خانوم بزرگ زنگ زدم تا از حالش باخبر بشم
✓ الو ، سلام شاه پسرم
_ سلام خانوم بزرگ...
✓ چیشده گل پسرم ؟
_ میخواستم بگم مقدمات عروسی رو آماده کردم ، شما چی ؟ با یونا رفتین برای لباس عروس ؟
✓ اره گل پسرم...
_ خوبه ، حال یونا چطوره ؟
✓ والا از وقتی اومدیم رفته توی اتاقش مثل ابر بهار گریه میکنه ، این پیرمردم که میشناسی از دیشب باهم دعوا کردن که چرا باهم نیومدین ، هرچی یونا بهش میگفت کار داشته سرش شلوغ بوده خشمش پایین نمیومد که نمیومد آخرم به دخترم گفت تا وقتی شوهرت نیاد نمیتونی روی این میز کنار ما غذا بخوری، پسرم هرچه زودتر ازدواج کنین ، ماکه بلد نیستیم ناز بکشیم ، باید شوهرش نازشو بکشه....
_ باشه خانوم بزرگ ، باشه ، فقط به یونا بگو اینقدر اشک نریزه ، من حوصله ی ناز کشیدن ندارم!.....
فروشنده: وای خدا ، چقدر خوشگل شدین ، خوش بحال همسرتون
✓ دخترم ، چقدر خوشگل شدی تو، من قربون تو بشم ، چقدر تو خوشگلی دخترکم ، هیون با این لباس ببینتت قطعاً عاشقت میشه...
با شنیدن حرفاشون قلبم گربه میکرد ، چرا خانوم بزرگ طوری رفتار میکرد انگار که ما عاشق و معشوقیم ؟ چرا میخواست خودشو گول بزنه که این ازدواج اجباری نیست ؟
تاج و تور رو هم انتخاب کردیم و به سمت عمارت رفتیم ، وقتی رسیدیم رفتم توی اتاقم و درو هم قفل کردم و پشت در نشستم و شروع به اشک ریختن کردم ، کمی بعد خانوم بزرگ در اتاق رو زد
✓ دخترم ، دختر خوشگلم ، چیکار میکنی ؟ بیا بیرون عزیزم شگون ندار...
+ مامان جون هق هق توهم ولم کن هی شگون نداره شگون نداره ، ازدواج منم با پسر دردونتون شگون نداره هق هق
∆ ولش کن خانوم، متاسفانه نوه ات خوب تربیت نشده ، وگرنه حالا میومد بخاطر اینکه هیونجین میخواد باهاش ازدواج کنه دست منو میبوسید
حرفایی خانوم بزرگ و آقا بزرگ داشت روانیم میکرد ، دوست داشتم همین الان با سر برم توی دیوار....
ویو هیونجین
بنگچان مقدمات عروسی رو آماده کرده بود و فقط باید تا فردا صبر میکردم تا یونا برای من بشه ، به خانوم بزرگ زنگ زدم تا از حالش باخبر بشم
✓ الو ، سلام شاه پسرم
_ سلام خانوم بزرگ...
✓ چیشده گل پسرم ؟
_ میخواستم بگم مقدمات عروسی رو آماده کردم ، شما چی ؟ با یونا رفتین برای لباس عروس ؟
✓ اره گل پسرم...
_ خوبه ، حال یونا چطوره ؟
✓ والا از وقتی اومدیم رفته توی اتاقش مثل ابر بهار گریه میکنه ، این پیرمردم که میشناسی از دیشب باهم دعوا کردن که چرا باهم نیومدین ، هرچی یونا بهش میگفت کار داشته سرش شلوغ بوده خشمش پایین نمیومد که نمیومد آخرم به دخترم گفت تا وقتی شوهرت نیاد نمیتونی روی این میز کنار ما غذا بخوری، پسرم هرچه زودتر ازدواج کنین ، ماکه بلد نیستیم ناز بکشیم ، باید شوهرش نازشو بکشه....
_ باشه خانوم بزرگ ، باشه ، فقط به یونا بگو اینقدر اشک نریزه ، من حوصله ی ناز کشیدن ندارم!.....
- ۸.۸k
- ۰۴ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط