*قسمت بیست و هشت*پارت چهار

*قسمت بیست و هشت*پارت چهار
قیافش در هم شد و گفت:خانوم من غلط میکنه همچین غلطی بکنه...واسش تردمیل میخرم
بعدشم سرشو کرد تو دفتر منو...خندم گرفته بود از کاراش...موقعه انتخاب غذا تا جایی که میتونستم غذا سفارش دادم...ینی فک کنم واسه یه سالم غذا بخورم...سامان با چشمای گشاد شده بهم نگاه میکرد...دلم به حالش سوخت نوشیدنی ÷نج تا سفارش دادم...تقصیر خودشه...از الان باید بدونه به من رو بده تهش چی میشه...
تا وقتی سفارشارو بیارن خیلی طول میکشید...رفتم دسشویی تا یکم قیافمو سر و سامون بدم..بعد از اینکه کارم تموم شد و خواستم برگردم سمت سامان..وسط راه متوقف شدم..یه دختر کوچولو تقریبا چهار ساله کنار سامان نشسته بود..روی صندلی من...یه پیراهن سفید پوشیده بود با ساق شلواری و یه تیشرت سفید زیر پیراهنش...موهای بلندشو خرگوشی بسته بود و جلوی صورتش روی پیشونیش موهاشو چتری ریخته بود...یه عالمه ناز و دوست داشتنی بود...سامان خم شده بود روی میز و داشت با لبخند باهاش حرف میزد..ای جانم..اروم رفتم کنارشون...سامان برگشت سمتم و گفت:اومدی؟
-نه پس تو راهم
دختر کوچولو که حتی هنوز اسمشو نمیدونستم دستشو جلو دهنش گرفت و ریز ریز خندید:خاله شما که اینجایی...واسه چی میگی تو راهی؟
خندیدم و گفتم:نه خب خاله جون..این عمو سامانتون یه کوچولو ای کیوش پایینه
چشماش درشت شد و گفت:ای کیو ینی چی؟
گفتم-ینی درک و منطق
-درک و منطق ینی چی؟
-ینی یه چیزی رو که بفهمی میگن منطق داری
-فهمیدن ینی چی؟
-ای وااای...خاله جون ینی عموتون خنگه..نمیفهمه
-خب این که خوبه
-چطور؟
-مامان منم همیشه میگه من خنگم و نمیفهمم..ولی بابام میگه اگه خنگ نبودم که دوست داشتنی نبودم
سامان-خب باباتون راس میگه دیگه..ولی من چه خنگ باشم چه نباشم دوست داشتنیم
من-خدا کنه سقف اینجا محکم باشه...
بعدش کنار دختر کوچولوعه نشستم و ÷رسیدم:خب این عزیز خاله اسمش چیه؟
-اسمم ستایشه...ولی بابام صدام میکنه توله مامانمم بهم میگه بچه مردم
-چرا بچه مردم؟
-اخه بابام میگه مامانی زیاد از من خوشش نمیاد
با تعجب یه نگاه بهش کردم و بعدم به سامان نگاه کردم..اونم مثه من متعجب بود..گفتم:چطور خاله؟
-نمیدونم..فقطی بابام همیشه میگه مامانی واقعیم پیشه خداست...ولی مامان روناکم مامانمه..تازه اشپزیشم خیلی خوبه..اما هیچ موقع غذاهایی که من دوست دارم نمیپزه..وقتایی که مهمون داریم کلی غذا میپزه..خاله یه روز بیا خونمون فقط ماکرانیاشو بچش..یه عالمه خوشمزست...من همیشه مامان صداش میکنم..ولی خوشش نمیاد..
کم کم داشتم میگرفتم چی میگه...دلم اتیش گرفت..اعصابم خراب شده بود..داشتم با مهربونی به ستایش نگاه میکردم که با ذوق و خوشحالی به پاپیون پیراهنش بازی میکرد...یه خانوم تقریبا بلند و ترکه ای اومد سمتمون..با اخم گفت:ستایش تو اینجا چیکار میکنی؟
-مامان میدونی اینا کین؟این عمو سامانمه اینم خاله ...خاله اسمت چیه؟
خندیدم و گفتم:ویدا عزیزم
-اهان ...خاله ویدا
خانومه چپ چپ نگام کرد و بعد اومد سمتش تا دستشو بگیره با خودش ببره...فهمیده بودم ایشون روناک خانومه..نامادری ستایش
گفتم-ببخشید خانوم...میشه ستایش واسه ناهار با ما باشه؟..بگید میزتون کدومه خودم میارمش
-من که از خدامم هست یه دیقه از دست این بچه راحت باشم..ممنون میشم مواظبش باشین
بعدم منتظر نموند من جوابشو بدم و رفت..ازمش خیلی بدم اومده بود..ادم انقدر سنگ دلم میتونست باشه؟
بیخیال شدم و با مهربونی به ستایش گفتم:خب خاله جون...چی میخوری؟
یکم فکر کرد و گفت:خاله میشه واسم سیب زمینی با سس بخری؟
خندیدم و گفتم:چرا نشه؟
بعدم رو به سامان گفتم:سامان تو سفارشای من بود سیب زمینی؟
شدید تو فکر بود..سوالمو باز تکرار کردم و اسمشو صدا کردم..توجهش که جلب شد گفت:یادت نیست خودت چی سفارش دادی؟
-یادم میومد ازتو میپرسیدم؟
-چیزی نگفت و بعد از یکم فکر گفت:فک کنم دوتا سفارش دادی
با رضایت سرمو تکون دادم و به حرف زدن با ستایش مشغول شدم تا غذاهارو اوردن..وقتی غذا اومد ظرف ماهی سامانو گذاشتم جلوشو میزو خلوت کردم واسه سفارشات خودم..یدونه از سیب زمینیامو هم گذاشتم جلوی ستایش و شروع به خوردن کردم..گاهی ام از غذاهای متنوعی که رو میز بود رو به ستایش میدادم..سامانم با تعجب به من نگاه میکرد که داشتم کم کم همشونو میخورم..یکی از ظرفای مرغو برداشت و شروع کرد به خوردن..گفتم:ماله منه عمویی
-عمویی باباته...خو بیا بخور توام..منم دوست دارم اینو خو
-میخواستی سفارش بدی..من نمیخوام بهت بدم
-مگه دست توعه؟خواستی بیا بخور..وگرنه بیخیالش شو چون منم بیخیالش نمیشم..
لبمو از حرص جویدم و یه قاشق از ظرف مرغ خوردم..حس خوبی بود که با سامان توی یه ظرف غذا بخورم...اونم با رضایت به خوردن ادامه داد...وسط غذا خوردن گاهی نکاهای عاشقونه بینمون رد و بدل میشد...تا اینکه ستایش با ناز گفت:خاله وی
دیدگاه ها (۵۳)

×قسمت بیست و نه×پارت یکاون روز شاید بشه گفت بهترین ناهار عمر...

×قسمت بیست و نهم×پارت دومن دیگه من نبودم...من دیگه ویدای نبو...

×قسمت بیست و هشتم×پارت سهاحساس قلقلک میکردم روی پیشونیم...ول...

×قسمت بیست و هشت×پارت دومامان با تعجب به سامان نگاه کرد و گف...

سلام بچه اومدم بهتون یه خبری بدم....بچه ها مامان بابام گوشیم...

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 143♡⁠。⁠)⁩با وجو...

KIM V

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part55صدای جیغ و دادای مامان میومدمامان:نفسسس...

My idol

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 112・⁠]⁠ᕗو خندید شوک و شگفتی ...

#خورشیدوماه🌙☀️part=14حامیم: خب عزی.. آم ایرانا میری خونه؟ ای...

رمان آرام باش

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط