(Knife Dead)

(Knife Dead)
Part 43

( تکون نخور احمق داری بیدارش میکنی ) بعد از کلی فوش به خودش به آرامی کمی رو آن یکی پهلو اش دراز کشید بخاطر بازو های که دور کمرش حلقه بود و خشک شدن پهلو کمی تکون خورد و سمته آن سمت تخت چرخید
کمی با حالت خجالت زده سینه های برهنه اش را با لاف پوشاند اون عطری که حالا بدن دخترک را هم اسیر کرده بود داشت بین عشق اش را شعله ور‌میکرد به چهره زیبا معشوق اش چشم دوخت چه لحظه زیبایی بود بودن در آغوش عشقت احساسی هست که هر کس در دنیا تجربه کردنش سخت بود ....
ات: بیدارت کردم ؟
جونکوک چندیدن را. پلک زد و لبخندی بر لب هایش نقش بست
جونکوک: نه فراری من ...
باز هم همان اسمی که اخم رو پیشانی ات میزاشت ... با کمی دلخور گفت
ات: هی من فراری نیستم
جونکوک: هستی ...
ات: نیستم
جونکوک از این اخم دخترک خنده ای کرد و اون رو بیشتر به خودش نزدیک کرد پاهاش رو میان پاها خودش گرفت و بوسی رو لب هایش کاشت
جونکوک : مزه خوبی میده
دخترک دست هاش رو روی صورت اش گذاشت و لبخند خجالتی زد ....
ات: هی ....
جونکوک: ببینم خجالت کشیدی
دخترک با یاد آوری چیزی زود از آغوش عشق اش بیرون رفت و با ول کردن لاف زیر بغلش را رها کرد و نگران گفت...
ات: وای نه .. دیشب نرفتم .. خونه خانوادم
یاد لاف افتاد و زود دوباره دور خودش پیچوند .... جونکوک نیم خیز شد و ات را در آغوشش گرفت و با گذاشتن سرش رو سینه‌اش گفت
جونکوک: نگران نباش حتما مادرت ترو درک میکنه
بغض بدی گلوش را گرفت مادرش جایی نبود که دخترش رو درک کنه بغضش را به سختی قورت داد و از آغوش جونکوک بیرون رفت بودن هیچ توجیهی به اینکه نگاه های سنگین جونکوک رو خودش را هضم کنه مشغول تیکه تیکه ای لباس هایش که رو زمین پخش شده بود شد و بعد از برداشت لباس های زیرش مشغول پوشیدن شد
ات: جونکوک تو نمیدونی خانوادم اجازه بیرون رفتن تو شب رو نداده خیلی عصبانی میشه .... با فکرکردن به سوهی که حتما از دستش دلخور میشه ....
جونکوک: پس کی همو ببینیم ؟
دخترک لبخند تلخی زد و موهایش را جم کرد بعد از پوشیدن پالتو قرمز رنگش روبه جونکوک کرد
ات: اگه شد حتما شب ... ولی‌معلوم نیست من بهت خبر میدم
جونکوک با ذوق گفت
جونکوک: واقعا پس مکانش با من
دیدگاه ها (۶)

( Knife Dead )Part 45آروم ازش فاصله گرفت و سمته در قدم برداش...

از اونجایی که شرط نرسیده بود منم زیاد مشتاق نبودم که بزارم و...

پارت ۴۰ تو این پست کامنت نزارید تا بقیه هم راحت بخونندشرط ۶۰...

نگاه تیز مانند همراه با یک زره با بهت بگم شیطونی زل زد به دخ...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²³ | اون مال منهنورِ ملایمِ صبحگا...

نویسنده آوین | 그녀는 내 거야پارت²² | کل‌کل‌های شبِ اولبه محض اینک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط