پارت اولین گفتگو

---

پارت ۲: اولین گفتگو

صبح زود بود و خیابان‌ها هنوز در خواب بودند، اما ایزانا خودش را بیرون کشید، گویی چیزی او را به سمت همان مکان بارانی شب گذشته می‌کشید. چترش را به دست گرفت و قدم‌هایش را آرام روی سنگفرش خیابان گذاشت.

دختر آنجا بود، همان جایی که ایزانا شب گذشته او را دیده بود. نگاه‌هایشان دوباره همدیگر را پیدا کرد. این بار، دختر با حرکتی ساده اما پر معنا، چترش را کنار زد و گفت:
«می‌دونی، من همون شب بارونی رو فراموش نمی‌کنم. انگار یه چیزی تو نگاهت بود… یه چیزی که نمی‌دونستم چیه.»

ایزانا کمی خشکش زد. نمی‌دانست چه جوابی بدهد. ذهنش پر بود از خاطراتی که دوست نداشت یادش بیاید، اما چیزی در صدای دختر بود که دلش می‌خواست با او صحبت کند.

«شاید… فقط یه حس باشه.» صدای ایزانا کمی لرزان بود، اما صادق.

دختر لبخندی زد، لبخندی که آرامش عجیبی در دل ایزانا ایجاد کرد.
«حس‌ها همیشه راست می‌گن، حتی وقتی ما نمی‌فهمیمشون.»

لحظه‌ای سکوت بینشان حاکم شد، اما این سکوت پر از گفتگو بود. ایزانا فهمید که نمی‌خواهد این لحظه تمام شود. احساس کرد که برای اولین بار بعد از مدت‌ها، کسی می‌تواند بدون قضاوت و پیش‌داوری به او نگاه کند.

دختر قدمی به سمتش برداشت و گفت:
«می‌خوای با هم یه جایی بریم؟ یه کافه کوچیک همین نزدیکه. شاید یه قهوه بتونه روزمون رو شروع کنه.»

ایزانا برای لحظه‌ای مکث کرد. گذشته‌اش هنوز سنگینی می‌کرد، اما چیزی در این دعوت وجود داشت که نمی‌توانست رد کند. سرش را به آرامی تکان داد و گفت:
«باشه… بریم.»

باران صبحگاهی با نور ملایم خورشید ترکیب شده بود، و هر قطره مثل نقطه‌ای روی بوم زندگی، آغاز یک داستان تازه را نوید می‌داد.


---
دیدگاه ها (۰)

---پارت ۳: نسیم آرامکافه‌ای کوچک و دنج، با پنجره‌های بزرگ که...

---پارت ۴: سایه‌ی یک رازشب شده بود و چراغ‌های خیابان، مسیر خ...

---پارت ۱: سکوت شبانهباران آرام روی خیابان‌های خیس شهر می‌با...

معرفی‌نامه سناریو فن‌فیک ایزانا: ---عنوان سناریو: ایزانا – پ...

صدای تیک و تاک عقربه را می شنوی؟فقط می گذردبرایش فرقی نمی کن...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط