به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد....

به کوچه ای رسیدم که پیرمردی از آن خارج میشد....
گفت :نرو که بن بسته
گوش نکردم و رفتم....!
وقتی برگشتم وبه سر کوچه رسیدم پیر شده بودم....!!!!
دیدگاه ها (۱)

مرد از زن خیلی تنها تره....مرد لاک به ناخوناش نمیزنه که هروق...

بوشهر عشق است و بس......!!!

کنار نامت نقطه ای میگذارمحالا به جز ماندن راه دیگری نداری

شمال ....

شخصی را ابراهیم اشتر پیش مختار آورد بنام هانی بن بعیث،مختار ...

رمان دخت من

از کوچه زیبای تو امروز گذشتمدیدم که همان عاشق معشوقه پرستمدی...

از کوچه زیبای تو امروز گذشتم دیدم که همان عاشق معشو...

دســت نوشتــه هــای عمــو هیــون قسمــت هفدهــم بیست و ســو...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

رمان دخت من

ابنایسیوووووووووووو جینیزززززززززززززخبببب من برگشتمممم💃💃💃💃خ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط