#آخرین_دیدار
#آخرین_دیدار
(پارت ۴)
[پرش زمانی زنگ تفریح]
{ویو کوک}
رفتم بیرون و مثل همیشه، بقیه بد بهم نگاه میکردن و پچ پچ میکردن، اهمیت ندادم و رفتم یه جایی که هیچ کس اونجا نمیاد رو نیمکت نشستم و به اسمون نگاه میکردم که یهو اون پسره دوباره پیداش شد
ته: هی سلامی دوباره، شیر موز میخوری؟
کوک: از کجا منو پیدا کردی؟
ته: اوممم خب، تو گفتی همه اینجا تو رو میشناسن پس برای همین از یه نفر پرسیدم، اونم گفت که تو همیشه میای اینجا
کوک: خیلی خب(شیر موز رو ازش گرفت) چرا سعی میکنی بهم نزدیک بشی؟ اینجا هیچکی از من خوشش نمیاد، همه ازم میترسن
ته: میترسن؟ چرا باید بترسن؟
کوک: عومم، چون من زود عصبانی میشم و خب دیگه هیچی دست خودم نیست، بخاطر همین من هیچ دوستی ندارم
ته:راستش منم تا حالا هیچ دوستی نداشتم، بیا باهم دوست باشیم جونگ کوک
کوک: تو... مطمئنی؟
ته: اره خب، تو پسر خوبی هستی فقط نمیدونی چجوری باید کنترل خشم کنی
کوک: یعنی نمیترسی یهو عصبانی بشم و یکاری باهات بکنم؟
ته: اوممم خب، نه، من بهش عادت دارم، هیچ اشکالی نداره
کوک: ولی خب بازم خطرناکه
ته: فکر نکنم بخوای همچین کاری با من بکنی مگه نه؟
کوک: هوم
ته: خیلی خب من میرم یه چیز دیگه هم از بوفه بگیرم الان میام
کوک: صبر کن،از کارت من بکش
ته: واقعا؟
کوک: اره هرچی دوست داشتی بکش، رمزشم اینه****
ته: باشه ممنون
{ویو تهیونگ}
داشتم با چیزایی که گرفتم بر میگشتم پیش جونگ کوک که یدفعه یه پسر چاق و هیکلی از پشت یقه مو گرفت و کشید، ترسیدم، یعنی باهام چیکار داره؟ دو نفر هم کنارش ایستاده بودن، قلدری چیزیه؟ اگه باهام کاری بکنه چی؟
&هی پسر کوچولو، نمیخوای خوراکی هاتو با ما تقسیم کنی؟ هوم؟
(یقه شو گرفت و بعد با شدت هول داد عقب که باعث شد ته بیوفته رو زمین)
ته: شماها کی هستین از جونم چی میخواین؟
{ویو کوک}
تهیونگ دیر اومد، فکر کردم شاید چیزی شده باشه، پاشدم و رفتم به سمت بوفه که با اون صحنه مواجه شدم، قلبم تیر کشید سریع رفتم و یه جوری زدم به پسره که پخش زمین شد، همدستاشم زدم
کوک: بهت یاد ندادن باید با هم قد خودت در بیوفتی؟ یا نکنه شعور نداری فسقلی
&تـ... تووو
کوک: اره منممم جئون جونگ کوک، بازم باید خودمو معرفی کنم؟ پاشو گورتو گم کن تا همینجا قبرتو نکندم عوضی
(اون پسره با همدستاش زود از اونجا رفتن،ته داشت خوراکی ها رو از رو زمین جمع میکرد،کوک هم نشست و بهش کمک کرد)
کوک: چرا مراقب نیستی؟ اگه دیر میومدم که کارت تموم بود
ته: ممنون که بهم کمک کردی(لبخند)
کوک: خیلی خب، پاشو بریم اینا رو بخوریم تا زنگ نخورده
...
(پارت ۴)
[پرش زمانی زنگ تفریح]
{ویو کوک}
رفتم بیرون و مثل همیشه، بقیه بد بهم نگاه میکردن و پچ پچ میکردن، اهمیت ندادم و رفتم یه جایی که هیچ کس اونجا نمیاد رو نیمکت نشستم و به اسمون نگاه میکردم که یهو اون پسره دوباره پیداش شد
ته: هی سلامی دوباره، شیر موز میخوری؟
کوک: از کجا منو پیدا کردی؟
ته: اوممم خب، تو گفتی همه اینجا تو رو میشناسن پس برای همین از یه نفر پرسیدم، اونم گفت که تو همیشه میای اینجا
کوک: خیلی خب(شیر موز رو ازش گرفت) چرا سعی میکنی بهم نزدیک بشی؟ اینجا هیچکی از من خوشش نمیاد، همه ازم میترسن
ته: میترسن؟ چرا باید بترسن؟
کوک: عومم، چون من زود عصبانی میشم و خب دیگه هیچی دست خودم نیست، بخاطر همین من هیچ دوستی ندارم
ته:راستش منم تا حالا هیچ دوستی نداشتم، بیا باهم دوست باشیم جونگ کوک
کوک: تو... مطمئنی؟
ته: اره خب، تو پسر خوبی هستی فقط نمیدونی چجوری باید کنترل خشم کنی
کوک: یعنی نمیترسی یهو عصبانی بشم و یکاری باهات بکنم؟
ته: اوممم خب، نه، من بهش عادت دارم، هیچ اشکالی نداره
کوک: ولی خب بازم خطرناکه
ته: فکر نکنم بخوای همچین کاری با من بکنی مگه نه؟
کوک: هوم
ته: خیلی خب من میرم یه چیز دیگه هم از بوفه بگیرم الان میام
کوک: صبر کن،از کارت من بکش
ته: واقعا؟
کوک: اره هرچی دوست داشتی بکش، رمزشم اینه****
ته: باشه ممنون
{ویو تهیونگ}
داشتم با چیزایی که گرفتم بر میگشتم پیش جونگ کوک که یدفعه یه پسر چاق و هیکلی از پشت یقه مو گرفت و کشید، ترسیدم، یعنی باهام چیکار داره؟ دو نفر هم کنارش ایستاده بودن، قلدری چیزیه؟ اگه باهام کاری بکنه چی؟
&هی پسر کوچولو، نمیخوای خوراکی هاتو با ما تقسیم کنی؟ هوم؟
(یقه شو گرفت و بعد با شدت هول داد عقب که باعث شد ته بیوفته رو زمین)
ته: شماها کی هستین از جونم چی میخواین؟
{ویو کوک}
تهیونگ دیر اومد، فکر کردم شاید چیزی شده باشه، پاشدم و رفتم به سمت بوفه که با اون صحنه مواجه شدم، قلبم تیر کشید سریع رفتم و یه جوری زدم به پسره که پخش زمین شد، همدستاشم زدم
کوک: بهت یاد ندادن باید با هم قد خودت در بیوفتی؟ یا نکنه شعور نداری فسقلی
&تـ... تووو
کوک: اره منممم جئون جونگ کوک، بازم باید خودمو معرفی کنم؟ پاشو گورتو گم کن تا همینجا قبرتو نکندم عوضی
(اون پسره با همدستاش زود از اونجا رفتن،ته داشت خوراکی ها رو از رو زمین جمع میکرد،کوک هم نشست و بهش کمک کرد)
کوک: چرا مراقب نیستی؟ اگه دیر میومدم که کارت تموم بود
ته: ممنون که بهم کمک کردی(لبخند)
کوک: خیلی خب، پاشو بریم اینا رو بخوریم تا زنگ نخورده
...
- ۵.۱k
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط