رمان:#معشوقه_استاد

رمان:#معشوقه_استاد
#پارت_۲۲۰
اشک بیصدا روي گونههام پایین اومد و یه دفعه با
بغض و عصبانیت ملحفه رو از روي تخت کندم، از
توي کمد قیچی رو برداشتم و باهاش تیکه تیکهش کردم و صداي جیغ و هق هقم بلند شد.
جنونوار جیغ میزدم و ملحفه رو پاره میکردم.
یه دفعه مهرداد با دو وارد اتاق شد و سریع به سمتم
اومد که سریع بلند شدم و گریه کنان داد زدم:
نزدیکم نشو کثافت، حق نداري یه قدم بهم نزدیک
بشی.
دستهاشو جلوي خودش گرفت و نگران گفت:
آروم باش، حرف میزنیم خب؟
به سمتم اومد که عقب عقب رفتم و جیغ زدم: گفتم
نیا.
اما توجهی نکرد که سر قیچیو روي شاه رگم
گذاشتم و با هق هق گفتم: بیاي خودمو میکشم.
سرجاش میخکوب شد و ترس و اشک چشمهاشو
پر کرد.
-مطهره، دیوونه نشو، باشه؟
درحالی که بغض انگار گیخواست گلومو بدره گفتم:
مگه برات مهمه؟ تو نابودم کردي! تنها چیزي که
داشتمو ازم گرفتی!
خواست قدم برداره که قیچیو فشار دادم و سریع
گفتم: گفتم نیا.
سوزش پوستم دربرابر زخم قبلم مثل یه قطره
دربرابر دریا بود.
اشکی روي گونهش چکید.
-خانمم، فداتشم، قربونت برم، اونو بذارش زمین حرف میزنیم.
با هق هق گفتم: ازت بدم میاد، تو قولتو شکستی،
منو بدبخت کردي.
از بالا و پایین رفتن سیبک گلوش معلوم بود که
بغض داره.
-الهی قربونت برم، تو هیچی از دست ندادي، من
پات هستم، اصلا من فردا میام خواستگاریت، خوبه؟
صورتم با انزجار جمع شد.
-تو خودتو تو دلم کشتی، کاري کردي که دیگه
بهت اعتماد نداشته باشم، تو یه عوضی هستی.
با بغض گفت: نزن این حرفو، اینو بذار زمین باهم
حرف میزنیم، اگه قانعت نکردم هر جا خواستی برو.
پوزخند پر دردي زدم.
_تو برام مردي مهرداد.
با بغض داد زد: بسه، لعنت بهت دارم میگم پاي کارم
هستم....
ادامه دارد.
دیدگاه ها (۱۰۸)

هروقت درک کردین چرا مهردا این کارو کرد و ترس مهردادو فهمیدین...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۲۱_تو برام مردي مهرداد.با بغض داد ز...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۹از فرصت استفاده کردم و به هر جون ...

رمان:#معشوقه_استاد#پارت_۲۱۸حرفی نزد که مشتمو به در کوبیدم و ...

همیشگی من

ܝ݆ߺܢܚܝ‌ ܫߊ‌ܢܚ݅ܦ #boy in love#ᴘᴀʀᴛ‌:۱۱خیلی ازش بدم میادددددد ...

فرداش میتسوری اومد دنبالم و رفتیم بیرون اول رفتیم غذا خوردیم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط