مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰

مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰
نه لباس ِ سربازی ام مانده است
نه فرمانده ام
نه متفقین مانده اند
نه پل ِ عابر ِ پیاده ی ِ مخبرالدوله
نه عابرهایش
نه آن دخترکی که دستش در دست ِ مادر
نان ِ سنگک در دست
نه نان و نه نانواها
نه همبازی و همپالکی هایم ...
مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰
از من تنهایی مانده است ...

علیرضا روشن
دیدگاه ها (۱)

✦ اولین گناه ✦فصل پنجم: دو شکارچی، یک طعمه — قسمت دوم---آن ش...

✦ اولین گناه ✦فصل سی‌و‌هشتم: بیدار شو---شانه‌اش را بستم.با د...

فیک تاج سلطنتی (The Royal Crown)

رمان سبز یشم زیر باران🍀🖤پارت هشتمساعت نزدیک پنج بود.باران از...

حقیقت پنهان پارت ۵نامجون اولین کسی بود که قدم برداشت و به سم...

*دلتنگ صدای شماییم.....خامنه‌ای شهید، که بود؟خامنه‌ای شهید، ...

نه لباس سربازی ام مانده نه فرمانده ام نه دوستانم نه روسپی ها...

وقتی علی کریمی پولی برای بنزین زدن نداشت صمد ابراهیمی که دو...

پدرم_پسر_می_خواست پدرم پسر می‌خواست که دست راستش باشد. مادرم...

ᴘᴀʀᴛ23

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط