مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰

مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰
نه لباس ِ سربازی ام مانده است
نه فرمانده ام
نه متفقین مانده اند
نه پل ِ عابر ِ پیاده ی ِ مخبرالدوله
نه عابرهایش
نه آن دخترکی که دستش در دست ِ مادر
نان ِ سنگک در دست
نه نان و نه نانواها
نه همبازی و همپالکی هایم ...
مثل ِ پیرمرد ِ متولد ِ ۱۳۰۰
از من تنهایی مانده است ...

علیرضا روشن
دیدگاه ها (۱)

ساختمان هایِ نمورو اهالیِ خانه هایِ رویِ آبِ ونیزمی فهمندوقت...

من یکی، می خواهم بی خبر زندگی کنم ،نمی گذارند ...همیشه یکی ه...

من می توانمجای سیگار نقاشی بکشمبا دوغ مست کنمبا وسایل خانه ،...

این عصرچقدر غم انگیز استانگاردر تمام قطارها و اتوبوس هاتو دو...

« ازدواج به اجبار »Part 5(پرش زمانی به ساعت ۳:۱۵) ویوی لیانا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط