این چند ساله عمر مرا باز پس بده

این چند ساله عمر مرا باز پس بده
می خواهم از نخست قیاسی دگر کنم
این بار اگر به سود نباشد حساب هام
خاکی دگر بیابم و از نو به سر کنم
برخیز و این بساط ریا را به هم بریز
شایسته ی تو نیست چنین خلق را فریب
اینگونه خشم و ظلم و عتاب و جفا به خلق
این خلق زخم خورده ی در شهر خود غریب
با من بجز خشونتت آخر چه گفته اند
جز تیغ و خون و وحشت و غارت چه داشتی
با خویشتن نشسته ام به ندامت که ای دریغ
نفرین به تخم جهل که در سینه کاشتی
نفرین به لحظه ای که به مکر صحابه ات
بیهوده سر به خاک سجودت گذاشتم
گفتند سجده کن که رهی نیست غیر از این
من سجده کرده بودم و راهی نداشتم
من سجده کرده بودم و افسوس بعد آن
جای خرد میان سرم جهل خانه کرد
اندیشه ام گریخت سرم جای جهل شد
دین عقل و هوش زندگی ام را نشانه کرد
اما کنون که باده ی عقل ام رسیده است
تابوی دین خشم و مذهب بد را شکسته ام
من کاخ کذب دین شما را نخواستم
شادم به خاک پاک خرد در نشسته ام
یک عمر از فریب فرستادگان تو
بر دست و پای خویش عجب بند ها زدم
نه مانی و نه مزدک و موسی و نه مسیح
شادم که رسته از فریب بزرگ آنهایم
دیدگاه ها (۵)

تو بگو از این حقیقت که حقیقتم دروغِمثلِ این غروبِ پائیز،مثه ...

من همسن و سال پسر تو هستم ، تو همسن و سال پدر من هستی. پسر ت...

نسل من سرگذشتِ دو تا قند داخل استکان چائی بودبی‌خطر مثل جنگ ...

خونِ سرخ و زبانِ خشک و بی نای اعتراضآموزگارانِ باشرف' خسرو پ...

𝗕𝗿𝗼𝗸𝗲𝗻 𝗣𝗼𝗶𝗻𝘁𝗲 {پوانِ شکسته}𝗣𝗮𝗿𝘁 𝟲𝟲گوشی‌ش رو برداشت و شماره‌ی...

لعنتی، تمام آن ساعت‌ها به این فکر می‌کردم که مگر نمی‌گویند م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط