🖤 OBSESSION | وسواس

🖤 OBSESSION | وسواس

پارت چهارم: مهمان ناخوانده

ساعت ۱:۰۶ بامداد.

جونگ‌کوک وارد پنت‌هاوسش شد و ساعتش را روی میز انداخت.

— پیداش کردین؟

مرد روبه‌رویش سر تکان داد.

— نه، رئیس. ولی ماشینش نزدیک اسکله‌ی شرقی دیده شده.

جونگ‌کوک مکث کرد.

اسکله‌ی شرقی؛ همان جایی که اطلاعات فلش الارا به آن مربوط می‌شد.

— ماشین رو آماده کن.

الارا داخل انبار متروکه‌ای ایستاده بود. مردی که در حراج دنبالش بود، روبه‌رویش قدم می‌زد.

— قرار نبود جونگ‌کوک وارد این ماجرا بشه.

الارا دست‌هایش را روی سینه جمع کرد.

— پس نباید اسم منو جلوی اون فریاد می‌زدی.

مرد خندید.

— هنوز فکر می‌کنی کنترل دست توئه؟

الارا جواب نداد. نگاهش روی ساعت مرد ثابت ماند؛ سه دقیقه عقب‌تر از زمان واقعی.

این همان علامتی بود که منتظرش بود.

چراغ انبار سه بار خاموش و روشن شد.

الارا فوراً فهمید: معامله‌ی دوم شروع شده بود.

درِ انبار ناگهان باز شد.

جونگ‌کوک وارد شد؛ پشت سرش دو نفر از افرادش بودند.

مرد مهاجم اسلحه‌اش را بالا آورد، اما پیش از آنکه بتواند شلیک کند، الارا چراغ بالای سرش را با گلوله شکست. تاریکی همه‌جا را گرفت و صدای درگیری پیچید.

چند لحظه بعد، جونگ‌کوک اسلحه‌ی مرد را از دستش بیرون کشید.

وقتی دوباره چراغ اضطراری روشن شد، مرد روی زمین بود و الارا کنار در ایستاده بود.

جونگ‌کوک به او نزدیک شد.

— تو واقعاً نمی‌تونی یه شب رو بدون دردسر بگذرونی؟

الارا نگاهی به دست خون‌آلود او انداخت.

— تو هم نمی‌تونی یه بار به حرف کسی گوش بدی؟

جونگ‌کوک فاصله‌شان را کم کرد.

— من برای نجاتت نیومدم.

— چه خوب. چون درخواست نکرده بودم.

نگاهش برای لحظه‌ای روی لب‌های الارا ماند، اما سریع دوباره به چشم‌هایش برگشت.

— پس چرا وقتی وارد شدم، خوشحال شدی؟

الارا لبخند زد؛ آرام و تحریک‌آمیز.

— اشتباه دیدی، جونگ‌کوک.

او از کنارش گذشت.

اما جونگ‌کوک مچش را نگرفت؛ فقط گفت:

— تابلو کجاست؟

الارا ایستاد.

برای اولین بار، لبخندش کاملاً محو شد.

— اگه بهت بگم، دیگه نمی‌تونی وانمود کنی که این فقط یه معامله‌ست.

جونگ‌کوک به او خیره ماند.

— من از وانمود کردن خوشم نمیاد.

الارا گوشی‌اش را بیرون آورد و تصویری نشانش داد.

تابلو داخل یک محفظه‌ی شیشه‌ای بود؛ در اتاقی خصوصی، پشت درهای فولادی.

زیر تصویر، یک جمله نوشته شده بود:

«مالک جدید: جئون جونگ‌کوک.»

جونگ‌کوک نگاهش را از صفحه برداشت.

— من اینو نخریدم.

الارا آهسته گفت:

— می‌دونم. برای همین خطرناکه.

در همان لحظه، گوشی جونگ‌کوک زنگ خورد.

صدای مردی از آن طرف خط آمد:

— تبریک می‌گم، رئیس. از امشب، تمام خانواده‌های مافیا فکر می‌کنن شما چیزی رو دزدیدین که نباید حتی وجود می‌داشت.

تماس قطع شد.

جونگ‌کوک به الارا نگاه کرد.

— حالا می‌خوای حقیقت رو بگی؟

الارا به سمت در رفت.

— نه امشب.

— الارا.

این بار صدای جونگ‌کوک آن‌قدر سرد بود که او ایستاد.

— دفعه‌ی بعد که ناپدید بشی، من دنبالت نمیام.

الارا بدون برگشتن گفت:

— خوبه. چون دفعه‌ی بعد، ممکنه خودت کسی باشی که باید ازش فرار کنم.

و رفت.

جونگ‌کوک تنها ماند؛ با تابلویی که هرگز نخریده بود و زنی که هرچه بیشتر می‌خواست مهارش کند، کمتر می‌توانست از فکرش بیرون بیاید.

اما نیم ساعت بعد، دوربین ورودی پنت‌هاوس تصویری ثبت کرد که همه‌چیز را تغییر داد: الارا دوباره برگشته بود. این بار، با چمدانی در دست.
دیدگاه ها (۰)

RESPECT OR DIE : پارت پانزدهممرد چند لحظه به جونگ‌کوک خیره م...

𝖕𝖆𝖗𝖙19دو هفته گذشت.لیسا هر روز تمرین می‌کرد. صبح‌ها. عصرها. ...

پارت ۱۲ 🖤جیمین سریع جلوی من ایستاد.— «نه. ات با تو جایی نمیا...

فیک تهکوک وارث زار

معاملهp28جونگ‌کوک ساعت هشت صبح از خواب بیدار شد.چند لحظه به ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط