آرزو داشتم

آرزو داشتم

با گنجشک ها جیک و جیک کنم

با آب پاش کوچک رنگی

کوچه ها را آب پاشی کنم

اما

زندگی در های دیگری هم داشت

درد

از لابه لای کلماتم جان گرفت

بزرگ شد

مد روز شد

حالا تا چل سالگی ام

چیزی نمانده است

ومن

چهار دست و پا

به زندگی چنگ می زنم

و از یاد نمی برم

مردی که هر روز

به گنجشک ها دانه می دهد

هم سر من است
دیدگاه ها (۱)

در شهر کودکی ام عروسک ها به خواب رفته اند و من سرگردان به دس...

می خواستمبا دنیا دوست باشمبا درد بیگانهدست هایم را گم کردندخ...

ای عشق خانه کرده ای در دل کودکی معصوم در لبخند شیرین مادر د...

گفتفراموشم کنمن در هیچ خیابانی با تو قدم نزدمزبانم بند آمد ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط