‌ چشم شهلایت بنازم دلبریها می کنی

‌ چشم شهلایت بنازم دلبریها می کنی
تا تو می خندی خودت را در دلم جا می کنی

دل نمی بندی ولی دل را چه آسان می بری
این ربایشها تو با چشم فریبا می کنی

با نگاه و خنده هایت عشوه بازی میکنی

خود تو می دانی فدایت آنچه با ما می کنی؟

مست رویایم از این دنیا جنونم می برد
قصه ی مجنون و لیلی را تو معنا می کنی

هر چه زیبا بود و هر چیزی که زیبا می نمود
جمله باطل کرده و تعبیر زیبا می کنی
دیدگاه ها (۱)

توفقط مال همین قلب پر احساس منیمنم آن مزرعه ی عشق تو آن داس ...

در نظر دارم که چشمان تو را خواب کنمناگهان بوسه ای از آن لب پ...

عاقبت یک شب تو را من در بغل خواهم گرفت از لبانت کم کمک، شهد ...

عفریته تاریکی نویسنده مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط