سناریو تهیونگ
اولین سالگردِ خورشیدِ ما
---------------------------------------------------
آت دست تهیونگ را گرفت و آن را روی قلب خودش گذاشت. «تو همیشه عالی بودی تهیونگ. حتی قبل از اینکه تِها بیاد. اما الان... الان یه جور متفاوت میبینمت. یه جور قهرمان بودنِ پنهان در چشمانت هست. من فقط میخواستم بگم که ممنونم. ممنونم که توی این سال اول، با تمام خستگیها، همیشه کنارم بودی. وقتی شبها تِها گریه میکرد و من از شدت بیخوابی بیحال بودم، تو بودی که اون رو در آغوش میگرفتی تا من کمی استراحت کنم.»
تهیونگ میوهها را برداشت و
تکهای از آن را به سمت دهان ات گرفت. «بخور عروسکم، باید انرژی داشته باشی. امروز روز بزرگیه. باید برای جشن کوچولومون آماده شیم.»
آت میوه را گرفت و لبخندی زد. «فکر کنم تِها بیشتر از خودمون از این جشن خوشش بیاد! مخصوصاً اگه اون لباسهای گلگلی که خریدی رو بپوشه.»
تهیونگ با شیطنت چشمک زد. «من تمام تلاش هام رو میکنم که بهترین عکسها رو از اون لحظه بگیرم. میخوام وقتی بیست سال دیگه، بهش نشون بدم که اولین سالگرد تولد اون، چقدر پر از عشق بوده.»
آن روز، آنها نه با هیاهوی بزرگ، بلکه با لبخندهای ریز، نگاههای طولانی و عشقهای پنهان در میان کلمات، اولین سالگرد تولد تِها را جشن گرفتند؛ سالگردی که برای آنها، شروع واقعی زندگی بود.
اشکهای ملایمی در چشمان ات حلقه زد. تهیونگ با محبت پیشانی او را بوسید. «این وظیفه من بود. وظیفه من این نیست که فقط پدر تِها باشم، وظیفه من اینه که نگهبان آرامش تو باشم.»
آنها مدتی در سکوت نشستند؛ سکوتی که از نوع سنگین و خشن نبود، بلکه از نوعی آرامشِ عمیق بود که فقط در خانههای پر از عشق یافت میشود. تِها در آغوش آت، در میان بوی شیر و عطر ملایم بدن مادرش، به خوابی عمیق و شیرین فرو رفت.
``پایان``
---------------------------------------------------
آت دست تهیونگ را گرفت و آن را روی قلب خودش گذاشت. «تو همیشه عالی بودی تهیونگ. حتی قبل از اینکه تِها بیاد. اما الان... الان یه جور متفاوت میبینمت. یه جور قهرمان بودنِ پنهان در چشمانت هست. من فقط میخواستم بگم که ممنونم. ممنونم که توی این سال اول، با تمام خستگیها، همیشه کنارم بودی. وقتی شبها تِها گریه میکرد و من از شدت بیخوابی بیحال بودم، تو بودی که اون رو در آغوش میگرفتی تا من کمی استراحت کنم.»
تهیونگ میوهها را برداشت و
تکهای از آن را به سمت دهان ات گرفت. «بخور عروسکم، باید انرژی داشته باشی. امروز روز بزرگیه. باید برای جشن کوچولومون آماده شیم.»
آت میوه را گرفت و لبخندی زد. «فکر کنم تِها بیشتر از خودمون از این جشن خوشش بیاد! مخصوصاً اگه اون لباسهای گلگلی که خریدی رو بپوشه.»
تهیونگ با شیطنت چشمک زد. «من تمام تلاش هام رو میکنم که بهترین عکسها رو از اون لحظه بگیرم. میخوام وقتی بیست سال دیگه، بهش نشون بدم که اولین سالگرد تولد اون، چقدر پر از عشق بوده.»
آن روز، آنها نه با هیاهوی بزرگ، بلکه با لبخندهای ریز، نگاههای طولانی و عشقهای پنهان در میان کلمات، اولین سالگرد تولد تِها را جشن گرفتند؛ سالگردی که برای آنها، شروع واقعی زندگی بود.
اشکهای ملایمی در چشمان ات حلقه زد. تهیونگ با محبت پیشانی او را بوسید. «این وظیفه من بود. وظیفه من این نیست که فقط پدر تِها باشم، وظیفه من اینه که نگهبان آرامش تو باشم.»
آنها مدتی در سکوت نشستند؛ سکوتی که از نوع سنگین و خشن نبود، بلکه از نوعی آرامشِ عمیق بود که فقط در خانههای پر از عشق یافت میشود. تِها در آغوش آت، در میان بوی شیر و عطر ملایم بدن مادرش، به خوابی عمیق و شیرین فرو رفت.
``پایان``
- ۳۶۴
- ۱۸ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط