P
P/23
اون شب برای اولین بار خشم پدربزرگ رو دیدم. خشم فرشته ای که همیشه به خانواده اش لبخند میزد رو دیدم. از باور کردنش متنفر بودم،ولی باور کردم.
(پایان فلش بک)
تهیونگ:چه موضوعی؟تو اخراج شدی. میفهمی؟بودنت اینجا بی فایدست
:من در حقشون اشتباه زیاد کردم ولی اون من رو خانواده اش میدید. من بهش بد کردم اما اون نتونست بهم بد کنه
همه ساکت شدیم. با افتادن به یاد اون گذشته ای که داشتیم،گذشته ی شادی که داشتیم لبخندی روی لب هممون نشست. اون موقع حتی...مامان هم باهام خوب بود ولی نمیدونم چی شد که ازم متنفر شد اونم تو روز تولدم. اولش خوشحال بود ولی شب،انگار سختی ها از همون موقع شروع شد.
یونگ شی:پدرم تو رو مثل عضوی از خانواده اش میدید. ۷ سال از عمرش رو کنارت گذروند. انتظار دیگه ای نباید داشت!
سولار:نگفتی!
:بله؟
سولار:واسه ی چی اینجایی؟اون موضوع مهم چیه؟
:اوه درسته
روبه کسی کرد که داشت درباره ی پدربزرگم میگفت.
:حرف های این آقا دروغه،حتی خودشون هم دروغی ان
متعجب به همدیگه نگاه میکردیم. این آبروریزیه بزرگی جلوی شریک هامون بود. باید درستش میکردیم. با نگاه هام بهش فهموندم که به مراسم خاطمه بده و آروم به آقای بک گفتم مامور هارو صدا کنه.
(Rose)
همه بیرون محوطه بودن،لحظاتی از خاکسپاری بیونگ بین میگذشت. شریک ها کمی از غذای خاکسپاری میخوردند و وانمود به اندوهگینی می کردند. دراین حال قضیه ی مرد برای همه روشن شده بود،اون زیردست ماری بود.
سولار:اینا رو از کجا فهمیدی؟
وکیل بک:درواقع من واقعا هم داخل کره نبودم. مدت کوتاهی برای اینکه دشمن های آقای کیم پیدام نکنن توی آمریکا بودم و به تحقیقات ادامه دادم. درحال حاضر اینجا محل مناسبی برای تعریف کردن نیست. بمونه برای شب
یونگ شی:موافقم،بهتره بریم پیش شریک هامون اینجا موندن،به نفع هیچ کس نیست
همه رفتن ولی انگار تهیونگ و سولار علاقه ای به رفتن نداشتن. انگار یه چیزی مثل طناب محکم اونها رو وادار به موندن میکرد. بعد از سپری شدن دقایقی سخت بلاخره یکی دهنش رو باز کرد.
سولار:نمی خوای بری؟
جوابی نشنید. بیخیال به سمت در رفت که اینبار صداش بلند شد:میشه...بعد از مکث طولانی و نگاه های منتظر سولار ادامه داد:حرف بزنیم؟
اون شب برای اولین بار خشم پدربزرگ رو دیدم. خشم فرشته ای که همیشه به خانواده اش لبخند میزد رو دیدم. از باور کردنش متنفر بودم،ولی باور کردم.
(پایان فلش بک)
تهیونگ:چه موضوعی؟تو اخراج شدی. میفهمی؟بودنت اینجا بی فایدست
:من در حقشون اشتباه زیاد کردم ولی اون من رو خانواده اش میدید. من بهش بد کردم اما اون نتونست بهم بد کنه
همه ساکت شدیم. با افتادن به یاد اون گذشته ای که داشتیم،گذشته ی شادی که داشتیم لبخندی روی لب هممون نشست. اون موقع حتی...مامان هم باهام خوب بود ولی نمیدونم چی شد که ازم متنفر شد اونم تو روز تولدم. اولش خوشحال بود ولی شب،انگار سختی ها از همون موقع شروع شد.
یونگ شی:پدرم تو رو مثل عضوی از خانواده اش میدید. ۷ سال از عمرش رو کنارت گذروند. انتظار دیگه ای نباید داشت!
سولار:نگفتی!
:بله؟
سولار:واسه ی چی اینجایی؟اون موضوع مهم چیه؟
:اوه درسته
روبه کسی کرد که داشت درباره ی پدربزرگم میگفت.
:حرف های این آقا دروغه،حتی خودشون هم دروغی ان
متعجب به همدیگه نگاه میکردیم. این آبروریزیه بزرگی جلوی شریک هامون بود. باید درستش میکردیم. با نگاه هام بهش فهموندم که به مراسم خاطمه بده و آروم به آقای بک گفتم مامور هارو صدا کنه.
(Rose)
همه بیرون محوطه بودن،لحظاتی از خاکسپاری بیونگ بین میگذشت. شریک ها کمی از غذای خاکسپاری میخوردند و وانمود به اندوهگینی می کردند. دراین حال قضیه ی مرد برای همه روشن شده بود،اون زیردست ماری بود.
سولار:اینا رو از کجا فهمیدی؟
وکیل بک:درواقع من واقعا هم داخل کره نبودم. مدت کوتاهی برای اینکه دشمن های آقای کیم پیدام نکنن توی آمریکا بودم و به تحقیقات ادامه دادم. درحال حاضر اینجا محل مناسبی برای تعریف کردن نیست. بمونه برای شب
یونگ شی:موافقم،بهتره بریم پیش شریک هامون اینجا موندن،به نفع هیچ کس نیست
همه رفتن ولی انگار تهیونگ و سولار علاقه ای به رفتن نداشتن. انگار یه چیزی مثل طناب محکم اونها رو وادار به موندن میکرد. بعد از سپری شدن دقایقی سخت بلاخره یکی دهنش رو باز کرد.
سولار:نمی خوای بری؟
جوابی نشنید. بیخیال به سمت در رفت که اینبار صداش بلند شد:میشه...بعد از مکث طولانی و نگاه های منتظر سولار ادامه داد:حرف بزنیم؟
- ۱.۵k
- ۱۱ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط