Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۳
آنا چند لحظه به ولادیمر نگاه کرد... انگار میخواست مطمئن شود واقعاً «ممنون» شنیده یا نه، بعد لبخند زد و بدون حرف، از اتاق رفت بیرون
ولادیمر به ایزابلا نگاه کرد«چایی میخوری؟»
ایزابلا«آره...»
ولادیمر لیوان را برداشت و چایی ریخت، دستش میلرزید و دست خودش نبود
ایزابلا«دستت میلرزه!»
ولادیمر«سرده»
ایزابلا«دروغ میگی!»
ولادیمر خواست یه چیز ی بگه که مخالفت کنه ولی حس کرد دیگه نای حرف زدن نداره، ایزابلا که حس کرد نفس های ولادیمر سنگین شدن و یکم عرق کرده با نگرانی از روی تخت بلند شد و رفت سمت ولادیمر«ولاد چی شده؟ »
ولادیمر فقط سرش رو به نشونه اینکه چیزی نیست تکون داد ولی ایزابلا به دست باندپیچی شده ولادیمر نگاه کرد و دید کلی خون پس زده، امکان نداشت به خراش ساده انقد خون ریزی داشته باشه که از زیر باند بزنه بیرون
ایزابلا با بغض گفت«دیستت... داره کلی خون میاد... »
ولادیمر نگاهش را به دست خودش دوخت...خون زیر باند جمع شده بود، بیشتر از چیزی که باید باشه و دستش میلرزید..ولی نه از ترس بلکه به خاطر از دست دادن خون!
ایزابلا«بذار ببینم»
دستش را به سمت باند برد ولی ولادیمر دستش را عقب کشید«نیازی نیست!»
ایزابلا«بذار ببینم ولاد! خواهش میکنم...»
لحن ایزابلا طوری بود که ولادیمر نتوانست نه بگوید و دستش را جلو آورد
ایزابلا باند را آرام باز کرد..زخم عمیق بود، نه خراش...چیزی شبیه جای چاقو...بخیه خورده بود، ولی بخیهها پاره شده بودند و خون تازه از لای آنها میزد بیرون
ایزابلا«ولاد... این خراش نیست...این...»
ولادیمر«میدونم، نمیخواستم نگران بشی»
ایزابلا اشک توی چشمهایش جمع شد«پس چرا دروغ گفتی؟»
ولادیمر نگاهش را به پایین انداخت.. مردی که از هیچ چیز نمیترسید، حالا از نگاه اشکآلود ایزابلا فرار میکرد
ایزابلا با استرس به زخم ولادیمر نگاه کرد و نتونست جلو گریه اش رو بگیره«این.. خیلی عمیقه.. »
ولادیمر وقتی گریه ایزابلا رو دیدی ناخوداگاه، با دست سالمش ایزابلا رو تو بغلش کشید
ایزابلا صورتش را در بغل ولادیمر فرو کرد... بوی خون میداد، بوی عرق، بوی خستگی، اما بوی امنیت هم میداد... عجیب بود، مردی که تمام روسیه ازش میترسید، برای ایزابلا امنترین جای دنیا بود!
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۸۳
آنا چند لحظه به ولادیمر نگاه کرد... انگار میخواست مطمئن شود واقعاً «ممنون» شنیده یا نه، بعد لبخند زد و بدون حرف، از اتاق رفت بیرون
ولادیمر به ایزابلا نگاه کرد«چایی میخوری؟»
ایزابلا«آره...»
ولادیمر لیوان را برداشت و چایی ریخت، دستش میلرزید و دست خودش نبود
ایزابلا«دستت میلرزه!»
ولادیمر«سرده»
ایزابلا«دروغ میگی!»
ولادیمر خواست یه چیز ی بگه که مخالفت کنه ولی حس کرد دیگه نای حرف زدن نداره، ایزابلا که حس کرد نفس های ولادیمر سنگین شدن و یکم عرق کرده با نگرانی از روی تخت بلند شد و رفت سمت ولادیمر«ولاد چی شده؟ »
ولادیمر فقط سرش رو به نشونه اینکه چیزی نیست تکون داد ولی ایزابلا به دست باندپیچی شده ولادیمر نگاه کرد و دید کلی خون پس زده، امکان نداشت به خراش ساده انقد خون ریزی داشته باشه که از زیر باند بزنه بیرون
ایزابلا با بغض گفت«دیستت... داره کلی خون میاد... »
ولادیمر نگاهش را به دست خودش دوخت...خون زیر باند جمع شده بود، بیشتر از چیزی که باید باشه و دستش میلرزید..ولی نه از ترس بلکه به خاطر از دست دادن خون!
ایزابلا«بذار ببینم»
دستش را به سمت باند برد ولی ولادیمر دستش را عقب کشید«نیازی نیست!»
ایزابلا«بذار ببینم ولاد! خواهش میکنم...»
لحن ایزابلا طوری بود که ولادیمر نتوانست نه بگوید و دستش را جلو آورد
ایزابلا باند را آرام باز کرد..زخم عمیق بود، نه خراش...چیزی شبیه جای چاقو...بخیه خورده بود، ولی بخیهها پاره شده بودند و خون تازه از لای آنها میزد بیرون
ایزابلا«ولاد... این خراش نیست...این...»
ولادیمر«میدونم، نمیخواستم نگران بشی»
ایزابلا اشک توی چشمهایش جمع شد«پس چرا دروغ گفتی؟»
ولادیمر نگاهش را به پایین انداخت.. مردی که از هیچ چیز نمیترسید، حالا از نگاه اشکآلود ایزابلا فرار میکرد
ایزابلا با استرس به زخم ولادیمر نگاه کرد و نتونست جلو گریه اش رو بگیره«این.. خیلی عمیقه.. »
ولادیمر وقتی گریه ایزابلا رو دیدی ناخوداگاه، با دست سالمش ایزابلا رو تو بغلش کشید
ایزابلا صورتش را در بغل ولادیمر فرو کرد... بوی خون میداد، بوی عرق، بوی خستگی، اما بوی امنیت هم میداد... عجیب بود، مردی که تمام روسیه ازش میترسید، برای ایزابلا امنترین جای دنیا بود!
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۹۸۶
- ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط