𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷
ویو: ات
فیلم تازه داشت به قسمت هیجانانگیزش میرسید که یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.
با اخم گوشی رو برداشتم.
[ بورام ]
چشمام رو چرخوندم.
+ این الان دقیقاً وسط فیلم یاد من افتاده؟
تماس رو وصل کردم.
+ بفرمایید خانم بورام، چه کاری از دست اینجانب برمیاد؟
از اون طرف صدای جیغش بلند شد.
بورام: اتتتتتت!
گوشی رو چند سانتیمتر از گوشم دور کردم.
+ یااااا... آرومتر!
بورام: حوصلــــهم سر رفته.
+ خب؟
بورام: خب یعنی پاشو حاضر شو بریم بیرون.
با ناباوری به تلویزیون نگاه کردم.
+ بورام... من تازه فیلممو پلی کردم.
بورام: فیلم فردام هست.
+ ولی حالِ دیدنش امروز هست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با لحن مظلومانهای گفت:
بورام: یعنی دوست صمیمیتو به خاطر یه فیلم ول میکنی؟
پوفی کشیدم.
+ آره.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای اعتراضش کل خونه رو برداشت.
بورام: پارک ات! تو واقعاً دوست بدی هستی!
خندهم گرفت.
+ باشه بابا... کجا بریم؟
یهویی جیغ کشید.
بورام: یسسس! میدونستم آخرش راضی میشی!
+ حالا ذوق مرگ نشو، مقصد؟
بورام: بریم مرکز خرید... بعدشم بستنی.
با خنده گفتم:
+ معلومه هدفت از اول خرید و بستنی بوده، نه من.
بورام: خب تو هم جزئی از برنامهای.
ریز خندیدم و از روی مبل بلند شدم.
+ باشه... فقط نیم ساعت وقت بده آماده شم.
بورام: ده دقیقه!
+ نیم ساعت!
بورام: بیست دقیقه.
لبخند زدم.
+ قبول.
بورام: خوبه... منتظرتم.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی مبل انداختم.
یه نگاه حسرتبار به تلویزیون کردم.
+ ببخشید فیلم عزیزم... ظاهراً امروز قسمت نیست ببینمت.
کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
بعد با بیحوصلگی به سمت اتاقم رفتم.
در کمد لباسهام رو باز کردم.
چند ثانیه فقط به لباسها زل زدم.
+ من الان چی بپوشم؟
یه لباس سفید برداشتم.
چند لحظه نگاهش کردم.
+ نه...
این زیادی خانومانهست.
دوباره سر جاش گذاشتم.
یه هودی مشکی برداشتم.
+ اِ... این خوبه.
یه شلوار بگ و کتونی سفید هم پوشیدم.
جلوی آینه وایسادم.
موهام رو باز کردم و با انگشت بینشون کشیدم.
+ بد نیست...
یه لحظه اخم کردم.
+ قربون خودم بشم مننن ( خود شیفته😂)
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
همین که از پلهها پایین اومدم، بابا سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد.
*جایی میری؟
+ آره بابا، با بورام قرار دارم.
بابا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
*مواظب خودت باش.
لبخند زدم.
+ چشم بابایی.
داشتم کفشام رو میپوشیدم که صدای بوق ماشین اومد.
+ اوه... رسید!
با عجله بند کفشم رو بستم و در رو باز کردم.
همین که بیرون رفتم، شیشهی ماشین پایین اومد.
بورام با همون انرژی همیشگیش دست تکون داد.
بورام: بالاخره خانم تشریف آوردن!
دست به سینه وایسادم.
+ ببخشید که ملکه آماده شدنش یکم طول کشید.
بورام زد زیر خنده.
بورام: ملکه؟! تو؟!
+ حسودیتو درک میکنم.
بورام: بیا بالا ببینم.
در ماشین رو باز کردم و کنارش نشستم.
هنوز در رو کامل نبسته بودم که...
بورام: اول بریم کافه یا مرکز خرید؟
چند ثانیه فکر کردم.
بعد خیلی جدی گفتم:
+ اول غذا.
بورام با تعجب نگاهم کرد.
بورام: مگه نیم ساعت پیش ناهار نخوردی؟!
کاملاً جدی سر تکون دادم.
+ آره... ولی اون ناهار بود.
الان هوس سیبزمینی کردم.
بورام چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد زد زیر خنده.
بورام: تو یه روز منو سکته میدی دختر!
ماشین آروم از جلوی عمارت حرکت کرد...
𝐏𝐚𝐫𝐭:⁷
ویو: ات
فیلم تازه داشت به قسمت هیجانانگیزش میرسید که یهو گوشیم شروع کرد به زنگ خوردن.
با اخم گوشی رو برداشتم.
[ بورام ]
چشمام رو چرخوندم.
+ این الان دقیقاً وسط فیلم یاد من افتاده؟
تماس رو وصل کردم.
+ بفرمایید خانم بورام، چه کاری از دست اینجانب برمیاد؟
از اون طرف صدای جیغش بلند شد.
بورام: اتتتتتت!
گوشی رو چند سانتیمتر از گوشم دور کردم.
+ یااااا... آرومتر!
بورام: حوصلــــهم سر رفته.
+ خب؟
بورام: خب یعنی پاشو حاضر شو بریم بیرون.
با ناباوری به تلویزیون نگاه کردم.
+ بورام... من تازه فیلممو پلی کردم.
بورام: فیلم فردام هست.
+ ولی حالِ دیدنش امروز هست.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد با لحن مظلومانهای گفت:
بورام: یعنی دوست صمیمیتو به خاطر یه فیلم ول میکنی؟
پوفی کشیدم.
+ آره.
چند ثانیه سکوت...
بعد صدای اعتراضش کل خونه رو برداشت.
بورام: پارک ات! تو واقعاً دوست بدی هستی!
خندهم گرفت.
+ باشه بابا... کجا بریم؟
یهویی جیغ کشید.
بورام: یسسس! میدونستم آخرش راضی میشی!
+ حالا ذوق مرگ نشو، مقصد؟
بورام: بریم مرکز خرید... بعدشم بستنی.
با خنده گفتم:
+ معلومه هدفت از اول خرید و بستنی بوده، نه من.
بورام: خب تو هم جزئی از برنامهای.
ریز خندیدم و از روی مبل بلند شدم.
+ باشه... فقط نیم ساعت وقت بده آماده شم.
بورام: ده دقیقه!
+ نیم ساعت!
بورام: بیست دقیقه.
لبخند زدم.
+ قبول.
بورام: خوبه... منتظرتم.
تماس قطع شد.
گوشی رو روی مبل انداختم.
یه نگاه حسرتبار به تلویزیون کردم.
+ ببخشید فیلم عزیزم... ظاهراً امروز قسمت نیست ببینمت.
کنترل رو برداشتم و تلویزیون رو خاموش کردم.
بعد با بیحوصلگی به سمت اتاقم رفتم.
در کمد لباسهام رو باز کردم.
چند ثانیه فقط به لباسها زل زدم.
+ من الان چی بپوشم؟
یه لباس سفید برداشتم.
چند لحظه نگاهش کردم.
+ نه...
این زیادی خانومانهست.
دوباره سر جاش گذاشتم.
یه هودی مشکی برداشتم.
+ اِ... این خوبه.
یه شلوار بگ و کتونی سفید هم پوشیدم.
جلوی آینه وایسادم.
موهام رو باز کردم و با انگشت بینشون کشیدم.
+ بد نیست...
یه لحظه اخم کردم.
+ قربون خودم بشم مننن ( خود شیفته😂)
کیفم رو برداشتم و از اتاق بیرون رفتم.
همین که از پلهها پایین اومدم، بابا سرش رو از روی لپتاپ بلند کرد.
*جایی میری؟
+ آره بابا، با بورام قرار دارم.
بابا چند ثانیه نگاهم کرد.
بعد لبخند خیلی آرومی زد.
*مواظب خودت باش.
لبخند زدم.
+ چشم بابایی.
داشتم کفشام رو میپوشیدم که صدای بوق ماشین اومد.
+ اوه... رسید!
با عجله بند کفشم رو بستم و در رو باز کردم.
همین که بیرون رفتم، شیشهی ماشین پایین اومد.
بورام با همون انرژی همیشگیش دست تکون داد.
بورام: بالاخره خانم تشریف آوردن!
دست به سینه وایسادم.
+ ببخشید که ملکه آماده شدنش یکم طول کشید.
بورام زد زیر خنده.
بورام: ملکه؟! تو؟!
+ حسودیتو درک میکنم.
بورام: بیا بالا ببینم.
در ماشین رو باز کردم و کنارش نشستم.
هنوز در رو کامل نبسته بودم که...
بورام: اول بریم کافه یا مرکز خرید؟
چند ثانیه فکر کردم.
بعد خیلی جدی گفتم:
+ اول غذا.
بورام با تعجب نگاهم کرد.
بورام: مگه نیم ساعت پیش ناهار نخوردی؟!
کاملاً جدی سر تکون دادم.
+ آره... ولی اون ناهار بود.
الان هوس سیبزمینی کردم.
بورام چند ثانیه فقط نگاهم کرد.
بعد زد زیر خنده.
بورام: تو یه روز منو سکته میدی دختر!
ماشین آروم از جلوی عمارت حرکت کرد...
- ۱۶۴
- ۰۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط