وقتی متوجه میشن میخوایم خودکشی کنیم و جولومونو میگیرن
وقتی متوجه میشن میخوایم خودکشی کنیم و جولومونو میگیرن
دریکو:این چند وقت ا/ت همش گوشه گیر شده بود زیاد توی جمع های گروه شرکت نمی کرد حتی با پنسی هم بیرون نمیرفت!(چند شب بعد ا/ت)
روی برج نجوم ایستاده بودم،با خودم گفتم:بهترین موقعیت برای خود کشی!
و رفت روی نرده ها و دستش رو به ستونها گیر داد: خداحافظ،رفقا.و دستش رو ول کرد
دریکو ویو:داشتم تو سرسرا با گویل حرف میزدم دلم هوای تازه خواست و رفتم برج نجوم،که دیدم ا/ت داره خود کشی میکنه!دویدم سمتش و کمرش رو گرفتم،و افتادیم زمین
دریکو:چی کار میکنی!؟
ا/ت:من برای کسی مهم نیستم،بزار بمیرم!
دریکو:برای من مهمی! ،و لبش رو محکم رو لباش گذاشت...
----------------------++++++++++++----------------
میتو:۲هفته میشه که ا/ت همش ناخون هاش رو میجوعه و پوستش رو سعی میکنه بکنه
(سالن اجتماعات،شب)
میتو:ا/ت،میشه با من بیای
ا/ت:ا..اره... حتما
و رفتن بیرون
میتو:چیشده؟
ا/ت:هیچی
میتو:گفتم چی شده(یا داد)
ا/ت:خب...من..
میتو:تو چی ا/ت؟تو چی؟
ا/ت:من از خودم متنفر شدم
میتو:چی؟چطوری؟
ا/ت:من بی ارزشم،دست و پاچلفتی ام،احمقم و زشتم!
میتو:تو؟زشت؟هاهاهاهاها،منو نخندون دختر!
ا/ت:راست میگم،می خواهم خود کشی کنم و...
میتو اومد جلو و خم شد و ا/ت رو بین دستاش و دیوار قفل کرد...و از گونه شروع کرد به بوسیدن تا ترقوه هاش...:تو زیبا ترینی،دیگه خود کشی نکن،باشه؟
----------------------++++++++++++----------------
تام:اصلا دختر ها را درک نمیکنم،ا/تح چش شده آخه؟هیچی نمیگه،هیچی نمیخوره،حتا با من کتاب نمیخونه!اصلا به من چه.(تام دیگه 👍)
(داخل کلاس:بوگارت ها:)
همه داشت میگفتن که ترس ا/ت به نظرشون چیه؟
پرفسور:خب خانم ا/ت،شما اول بیا جلو
و رفتی و روبه روی کمد ایستادی،دز کمد باز شد
و خودت رو دیدی که رگت زده شده و به سمت تو میاد.بوگارت:تو حتا نمیتونی یک خود کشی موفق داشته باشی!
و ا/ت هم وحشت زده،زانو هاش سست شدن و افتاد.پرفسور:خانم ا/ت،چوب دستیییی(وحشت کرده)
تام بدون هیچ ریکشنی رفت و جلوی بوگارت ایساد و گفت: ریدیکلوس(درسته؟)و بوگارت از بین رفتن تام بدون هیچ حرفی ا/ت رو بلند کرد
تام:میبرش پیش خانم پامفری.و ا/ت بهوش اومد.تام:تو یه احمقی!
ات:چی شده؟
تام:چراباید خودت رو بکشی؟
ات:خودت گفتی،من احمقم
تام:تو از حالا به بعد باید برای من باشی،پس اجازه مردن هم نداری!
و بلند شد و پیشونیت رو بوسید.
----------------------++++++++++++----------------
تئودور:امشب پارتی داشتیم و ا/ت مثل ملکه ها شده بود.وسط های مهمونی یک لیوان شامپاین برداشت و رفت بیرون.من هم دنبالش رفتم .
داخل حیاط بود و نشست لب حوض نوشیدنی رو سر کشید و لیوان رو بالا برد و گفت
ات :به سلامتی برای موفق شدنم.
و لیوان رو به لبه به حوض کوبید و لیوان شکست.
تئو:ا/تتتت،داری چه کاری میکنیییی؟
ا/ت:ولم کن نات ،من بعد مرگم ازادم!(مستی)
تئودور:غلط کردی،تو نباید بمیری من دوست دارم!
ا/ت:چه دروغ قشنگی بود.....اههع
تئودور ات رو براید استایل بغل کرد و برد سمت اتاقش،انداختت روی تخت و روت خیمه زد و بوسیدت
تئودور:دیگه شیطونی نکن،خرگوش کوچولو
----------------------++++++++++++----------------
انزو:امروز داخل سرسرا توجهم به دست گرل فرن...نه چیز ا/ت جلب شد.همش تلاش میکرد دستش رو نخارونه و اذیت بود
(کلاس گیاه شناسی)
وسط کلاس ا/ت استین لباسش خونی شد و روی میز ریخت.ات:میشه برم دستشویی؟
استاد:اره ولی لورنزو توهم باهاش برو
انزو:چشم
و سمت دستشویی مارتل نالان رفتن
مارتل:چیشد؟زنده ای که
ات:,خفه شو مارتل نمیخواهم انزو بفهمه
انزو:چی؟صبر کن....تو میخواهی بمیری؟
ات:نه انزو ببین من از خودم بدم میاد ،خوب؟
انزو:میریم پیش خانم پامفری
ات:ولی انز...
انزو دستش رو گرفت و پیش خام پامفری برد
پامفری:اوا،زوج جدید اومدن!
هردو:ما زوج نیستیم!
پ:باشه به کسی نمیگم
و در مانش کرد ات رو و انزو اون رو برد توی اتاق خواب دخترانه.
انزو: خوب استراحت کن،میبینمت بیبی
و رفت.....
دریکو:این چند وقت ا/ت همش گوشه گیر شده بود زیاد توی جمع های گروه شرکت نمی کرد حتی با پنسی هم بیرون نمیرفت!(چند شب بعد ا/ت)
روی برج نجوم ایستاده بودم،با خودم گفتم:بهترین موقعیت برای خود کشی!
و رفت روی نرده ها و دستش رو به ستونها گیر داد: خداحافظ،رفقا.و دستش رو ول کرد
دریکو ویو:داشتم تو سرسرا با گویل حرف میزدم دلم هوای تازه خواست و رفتم برج نجوم،که دیدم ا/ت داره خود کشی میکنه!دویدم سمتش و کمرش رو گرفتم،و افتادیم زمین
دریکو:چی کار میکنی!؟
ا/ت:من برای کسی مهم نیستم،بزار بمیرم!
دریکو:برای من مهمی! ،و لبش رو محکم رو لباش گذاشت...
----------------------++++++++++++----------------
میتو:۲هفته میشه که ا/ت همش ناخون هاش رو میجوعه و پوستش رو سعی میکنه بکنه
(سالن اجتماعات،شب)
میتو:ا/ت،میشه با من بیای
ا/ت:ا..اره... حتما
و رفتن بیرون
میتو:چیشده؟
ا/ت:هیچی
میتو:گفتم چی شده(یا داد)
ا/ت:خب...من..
میتو:تو چی ا/ت؟تو چی؟
ا/ت:من از خودم متنفر شدم
میتو:چی؟چطوری؟
ا/ت:من بی ارزشم،دست و پاچلفتی ام،احمقم و زشتم!
میتو:تو؟زشت؟هاهاهاهاها،منو نخندون دختر!
ا/ت:راست میگم،می خواهم خود کشی کنم و...
میتو اومد جلو و خم شد و ا/ت رو بین دستاش و دیوار قفل کرد...و از گونه شروع کرد به بوسیدن تا ترقوه هاش...:تو زیبا ترینی،دیگه خود کشی نکن،باشه؟
----------------------++++++++++++----------------
تام:اصلا دختر ها را درک نمیکنم،ا/تح چش شده آخه؟هیچی نمیگه،هیچی نمیخوره،حتا با من کتاب نمیخونه!اصلا به من چه.(تام دیگه 👍)
(داخل کلاس:بوگارت ها:)
همه داشت میگفتن که ترس ا/ت به نظرشون چیه؟
پرفسور:خب خانم ا/ت،شما اول بیا جلو
و رفتی و روبه روی کمد ایستادی،دز کمد باز شد
و خودت رو دیدی که رگت زده شده و به سمت تو میاد.بوگارت:تو حتا نمیتونی یک خود کشی موفق داشته باشی!
و ا/ت هم وحشت زده،زانو هاش سست شدن و افتاد.پرفسور:خانم ا/ت،چوب دستیییی(وحشت کرده)
تام بدون هیچ ریکشنی رفت و جلوی بوگارت ایساد و گفت: ریدیکلوس(درسته؟)و بوگارت از بین رفتن تام بدون هیچ حرفی ا/ت رو بلند کرد
تام:میبرش پیش خانم پامفری.و ا/ت بهوش اومد.تام:تو یه احمقی!
ات:چی شده؟
تام:چراباید خودت رو بکشی؟
ات:خودت گفتی،من احمقم
تام:تو از حالا به بعد باید برای من باشی،پس اجازه مردن هم نداری!
و بلند شد و پیشونیت رو بوسید.
----------------------++++++++++++----------------
تئودور:امشب پارتی داشتیم و ا/ت مثل ملکه ها شده بود.وسط های مهمونی یک لیوان شامپاین برداشت و رفت بیرون.من هم دنبالش رفتم .
داخل حیاط بود و نشست لب حوض نوشیدنی رو سر کشید و لیوان رو بالا برد و گفت
ات :به سلامتی برای موفق شدنم.
و لیوان رو به لبه به حوض کوبید و لیوان شکست.
تئو:ا/تتتت،داری چه کاری میکنیییی؟
ا/ت:ولم کن نات ،من بعد مرگم ازادم!(مستی)
تئودور:غلط کردی،تو نباید بمیری من دوست دارم!
ا/ت:چه دروغ قشنگی بود.....اههع
تئودور ات رو براید استایل بغل کرد و برد سمت اتاقش،انداختت روی تخت و روت خیمه زد و بوسیدت
تئودور:دیگه شیطونی نکن،خرگوش کوچولو
----------------------++++++++++++----------------
انزو:امروز داخل سرسرا توجهم به دست گرل فرن...نه چیز ا/ت جلب شد.همش تلاش میکرد دستش رو نخارونه و اذیت بود
(کلاس گیاه شناسی)
وسط کلاس ا/ت استین لباسش خونی شد و روی میز ریخت.ات:میشه برم دستشویی؟
استاد:اره ولی لورنزو توهم باهاش برو
انزو:چشم
و سمت دستشویی مارتل نالان رفتن
مارتل:چیشد؟زنده ای که
ات:,خفه شو مارتل نمیخواهم انزو بفهمه
انزو:چی؟صبر کن....تو میخواهی بمیری؟
ات:نه انزو ببین من از خودم بدم میاد ،خوب؟
انزو:میریم پیش خانم پامفری
ات:ولی انز...
انزو دستش رو گرفت و پیش خام پامفری برد
پامفری:اوا،زوج جدید اومدن!
هردو:ما زوج نیستیم!
پ:باشه به کسی نمیگم
و در مانش کرد ات رو و انزو اون رو برد توی اتاق خواب دخترانه.
انزو: خوب استراحت کن،میبینمت بیبی
و رفت.....
- ۳۹۵
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط