عشق آغشته به خون
。) عشق آغشته به خون (。☬。)
(。☬。)پارت ۲۳ (。☬。)
ته سان : خانم پارک اینجوری که میخواهم مراسمی نمیکردیم و تنها یه عقد ساده نمیخواهم تو دهانای مردم بیافتیم ..
چانمی : ولی من اینو نمیخواهم .. میخواهم پسرم ازدواج کنه .. با اسم و رسمی تشریفات زیادی داشته باشه اون دست شماست که ازدواج پسرتون رو چطوری پیش میبریم ولی من نمیخواهم پسرم اینجوری زندگی جدیدش رو شروع کنه ..
نکته آرامی به میز دوخت : گذشته به شدت تلخی داریم .. همه ما ولی این نمیشه که تا آخر امر با همون تلخی زندگی کنیم و دهان ما همیشه تلخ باشه ..
تعیونگ آرنج هایش را روی میز گذاشت سپس خبیثانه چشم به چانمی دوخت .... ته یونک : خوب مادر جان فقد به فکر پسرت هستی به فکر دخترت نیستی ؟
چانمی : چرا هستم میخواهم اونو در لباس عروس مادر شوهرش ببینم ولی این دیگه تصمیم شماست .. نظرت چیه جیمین
جیمین در کمال احترام گقت
جیمین : خرم حرف شماست
هانول: پس حرفهای مردم چی میشن
تهیونگ بلند خندید سپس عصبی شد ولی با خونسردی لبخند زلزد عانول
تهیونگ: حرف نزنید زن عمو کسی نمیگه نمیتونن حرف بزنه .. خوب اینجوری که فکر میکنم .. منم میخواهم تصمیم رو به دست مادرم بدم ..
مادم زیبا بفرمایید
یو بین خندید و با عشق مادرانه چشم به تعیونگ دوخت ..
یو بین : چرا که نه دلم خواد عروسی خوبی برای تنها پسرم بگیرم و برعکس گذشته زندگی متاهلی خوبی داشته باشه ...
ته سان برایش اصلا این چیزا مهم نبود جز .. اون شرکت لعنتی .. تنها سری با لبخند تکون داد
ته سان : پس مراسم رو آخره هفته بگیرم ؟
جونا لحظه ای ذوق زده تند گفت ... جونا: وای بابایی خیلی خوب میشه بریم لباس بگیریم ؟
ته سان : حتما دخترکم...
یو بین : دخترا اینجوری هستند .. دیگه .ولی میونشی این الاقه رو ندارم .. راستی چانمی جان لباس عروس خوشگلت رو بفرست خونه ما .. اگه اندازه دخترم میشد روز عروسی همون بپوشه
چانمی چشم به جیمین دوخت : آره خوب میشه اینجوری رسم بزرگا رو هم جلو ببریم .. پسرم تو دوست داری بپوشه.. .. جیمین حتی نمیتوانست که چگونه آن دخترک را تصور کن .. آن هم با لباس عروس مادرش کنی در ذهنش چرخید تا که ...
جیمین : البته که دوست دارم
همچنین تهیونگ لبش را تر کرد چرا که میخواست خودش تصمیم لباس عروس را بگیرد ... با یک پوزخند روی لبش چشم به مادرش دوخت ..
تهیونگ: خودم لباس عروس رو انتخاب میکنم
جیمین همچنین محکم نگاهش کرد و به صندلی تکیه داد... جیمین : آره فکر خوبیه ولی اگه اون قبول نکنه هر لباسی که خودش میخواد رو میپوشه ..
تهیونگ آرنج هایش را روی میز گذاشت و
(。☬。)پارت ۲۳ (。☬。)
ته سان : خانم پارک اینجوری که میخواهم مراسمی نمیکردیم و تنها یه عقد ساده نمیخواهم تو دهانای مردم بیافتیم ..
چانمی : ولی من اینو نمیخواهم .. میخواهم پسرم ازدواج کنه .. با اسم و رسمی تشریفات زیادی داشته باشه اون دست شماست که ازدواج پسرتون رو چطوری پیش میبریم ولی من نمیخواهم پسرم اینجوری زندگی جدیدش رو شروع کنه ..
نکته آرامی به میز دوخت : گذشته به شدت تلخی داریم .. همه ما ولی این نمیشه که تا آخر امر با همون تلخی زندگی کنیم و دهان ما همیشه تلخ باشه ..
تعیونگ آرنج هایش را روی میز گذاشت سپس خبیثانه چشم به چانمی دوخت .... ته یونک : خوب مادر جان فقد به فکر پسرت هستی به فکر دخترت نیستی ؟
چانمی : چرا هستم میخواهم اونو در لباس عروس مادر شوهرش ببینم ولی این دیگه تصمیم شماست .. نظرت چیه جیمین
جیمین در کمال احترام گقت
جیمین : خرم حرف شماست
هانول: پس حرفهای مردم چی میشن
تهیونگ بلند خندید سپس عصبی شد ولی با خونسردی لبخند زلزد عانول
تهیونگ: حرف نزنید زن عمو کسی نمیگه نمیتونن حرف بزنه .. خوب اینجوری که فکر میکنم .. منم میخواهم تصمیم رو به دست مادرم بدم ..
مادم زیبا بفرمایید
یو بین خندید و با عشق مادرانه چشم به تعیونگ دوخت ..
یو بین : چرا که نه دلم خواد عروسی خوبی برای تنها پسرم بگیرم و برعکس گذشته زندگی متاهلی خوبی داشته باشه ...
ته سان برایش اصلا این چیزا مهم نبود جز .. اون شرکت لعنتی .. تنها سری با لبخند تکون داد
ته سان : پس مراسم رو آخره هفته بگیرم ؟
جونا لحظه ای ذوق زده تند گفت ... جونا: وای بابایی خیلی خوب میشه بریم لباس بگیریم ؟
ته سان : حتما دخترکم...
یو بین : دخترا اینجوری هستند .. دیگه .ولی میونشی این الاقه رو ندارم .. راستی چانمی جان لباس عروس خوشگلت رو بفرست خونه ما .. اگه اندازه دخترم میشد روز عروسی همون بپوشه
چانمی چشم به جیمین دوخت : آره خوب میشه اینجوری رسم بزرگا رو هم جلو ببریم .. پسرم تو دوست داری بپوشه.. .. جیمین حتی نمیتوانست که چگونه آن دخترک را تصور کن .. آن هم با لباس عروس مادرش کنی در ذهنش چرخید تا که ...
جیمین : البته که دوست دارم
همچنین تهیونگ لبش را تر کرد چرا که میخواست خودش تصمیم لباس عروس را بگیرد ... با یک پوزخند روی لبش چشم به مادرش دوخت ..
تهیونگ: خودم لباس عروس رو انتخاب میکنم
جیمین همچنین محکم نگاهش کرد و به صندلی تکیه داد... جیمین : آره فکر خوبیه ولی اگه اون قبول نکنه هر لباسی که خودش میخواد رو میپوشه ..
تهیونگ آرنج هایش را روی میز گذاشت و
- ۶.۳k
- ۱۰ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط