جادوی عشق ۴ part

جادوی عشق ۴ part



چيزي شده؟

رایان هم جلو اومد و کنارمون زانو زد و مهربون گفت:خوش اومدي تایکا خانوم..خيلي منتظر بوديم سري بهمون

بزنین پدر و مادرت کجان؟

نفس اره... کجان این نامردا که این همه وقت سري به ما

نزدن؟

بخش سخت و دردناك ماجرا

با دستای لرزون پاکت رو سمتشون گرفتم

نگاهي

به هم انداختن و رایان پاکت رو از دستم گرفت.

نفس با محبت :گفت حالا بریم داخل عزیزم..

و نگاهي به دور و بر انداخت و منو هدایت کرد داخل و براي اولين بار پام رو توی خونه اسمیت ها گذاشتم. خونه رایان اسمیت و همسرش نفس و کوچولویی که برخلاف حرفاي مامان فریا تو راه داشتن..

تند چشمامو باز کردم

برای هزارمین بار خواب اولین باری که وارد این خونه شده

بودم رو دیدم

خواب ۱۱ سال پیش رو

با نفسهاي تند سر روی بالشت گذاشتم و به اون روزا فك

کردم

هنوز لحظه به لحظه اون روز رو یادمه.

وقتي بيدار شدم مامان فریای عزیزم با مهربوني و محبت همیشگیش دستامو گرفت و گفت برام یه زندگي عادي میخواد،گفت میخواد مثل یه دختر عادي بزرگ شم،گفت نمیخواد تو دغدغه و اشوب و جنگي که پيش روعه اينجور

رایان شد بابا رایان و نفس مامان نفسم..نه زباني..قلبا

دخترشون شدم

هيچي

از قدرتهام نمیدونستن..هيچي

حتي نميدونستن چی شد که بابا و مامان منو بهشون

سپردن

شاید تا یه زمانی سوالشون بود ولي بعد این همه سال..دیگه دخترشون بودم. فقط همین براشون کفایت میکرد اروم نگاه درمونده مو به ساعت کشیدم.

اخ اخ..
دیدگاه ها (۰)

جادوی عشق ۵ part باز اونقدر غرق فکر شده بودم که دیرم شد. ٧:٤...

جادوی عشق ۶ part از خونه دور شدم که شنیدم در حالیکه ایفون رو...

جادوی عشق ۳ part بينيمو اروم بالا کشیدم و تند دست به چشمم کش...

جادوی عشق 2 part براي بار هزارم ادرس و پلاك رو چك كردم. خود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط