سناریو :جزر و مد/tide 🌊
سناریو :جزر و مد/tide 🌊
چند پارتی( کوتاه)
ـp:سوم
----------------------------------------------------------------
یومه:
*چند لحظه به دازای خیره موند.انگار که چیز جدیدی شنیده بود.*
*نگاهشو به زمین داد و لبخند زد*..که اینطور،باید خوشحال باشم؟
دازای:خوشحالت میکنه؟
یومه: هممم..آره
*لبخندش عمیق تر شد و نگاهشو دوباره به دازای داد*
دازای:....
*به طور کمرنگی تعجب توی چهرش دیده میشد*
یومه:*دوباره نگاهش توی خونه چرخید و روی راهرو هایی که میرسید به اتاقا مکث کرد*...میشه خونه رو ببینم؟
دازای:
*نگاه یومه رو دنبال کرد و برای لحظه ای مکث کرد و بعد لبخند زد*
*از جایش بلند شد و کتش رو در آورد * بهت نشون میدم..
*کت رو کنار کت یومه روی پشتی صندلی گذاشت و به سمت راهرو رفت*
یومه :...
*پشت سر دازای رفت *
دازای: اول میخوای داخل کدوم اتاقُ ببینی؟..
*همونطور که از بالای شونه اش به یومه نگاه میکرد پرسید*
یومه:*یه نگاه به در اتاقا انداخت*..هوم..
*رفت سمت یکی از درا* این؟
دازای : *لبخند زد*
خیلی خب..*رفت کنار یومه و در رو باز کرد*
*یه اتاق کاملا خالی بود فقط یه میز و صندلی قهوه ای کنار پنجره با پرده های آبی روشن*
یومه:...
*همچین اتاقی براش تازگی داشت.احساس سبکی*
یومه:میتونم برم داخل؟..
دازای :*آروم سر تکون داد*
..راحت باش
یومه:*وارد اتاق شد*
...حس خوبی داره..
میشه مدت طولانی ای داخل اتاق نشست..فکر کرد
یا حتی نوشت..
*آروم رفت سمت پنجره*
...دریا..
دازای:هوم.
*به چهار چوب در تکیه داده بود*
یومه: خیلی آشناست....انگار قبلاً یه تصوری از اینجا داشتم..
*به میز نگا کرد.با اینکه پنجره باز بود و اتاق خالی ولی هیچ غباری روی میز نبود*
خب...
*رفت و رو به روی دازای ایستاد.چند ثانیه بهش نگاه کرد* بریم..اتاقای دیگه..
دازای: *کنار ایستاد تا یومه از اتاق خارج شه*
..
*قبل از اینکه در اتاق رو ببنده یه نگا کوتاه به داخل اتاق انداخت بعد در رو بست*
دازای:خب..اینار کدوم؟
یومه:ام...اون یکی*با انگشت اشاره در رو نشون داد*
دازای:*رفت سمت اتاق و در رو باز کرد و وارد اتاق شد*
یومه:..
*پشت سرش وارد اتاق شد*
*اتاق پر از جعبه بود *
یومه:همم...تو جعبه ها چیه؟..
دازای: *دستاشو وارد جیب شلوارش کرد*
..یه چندتا خرت و پرت...کتاب..عکس،لباس و چیزای دیگه..
یومه:همم چقدر خرت و پرت~
*با گوشه ی چشم به دازای نگاه کرد*
مطمئنی خونه ی یه اشناست؟..~
دازای:*لبخند زد و سرشو یکم سمت پایین متمایل کرد.چشماشو بست*
..مطمئنم
یومه:
*--یه..تنشی هست...انگار یچیزی اذیت کننده ست. البته..چیزی اذیت کننده نیست ،یچیزی کمه. نیاز دارم فاصلم با این مرد کمتر شه خیلی کمتر--*...
دازای: به چی فک میکنی؟ ...
...
یومه:چیزای چرت و پرت✨
بریم اون یکی اتاق ...
*رفت سمت در*
دازای:...
*--فک نمیکنم اینکه بخوای کسیُ بغل کنی چرت باشه....حتی مطمئن نیستم این توی ذهنش بوده باشه.فقط دارم از روی حدس..و اینکه خودم اینو میخوام..میگم--*
*دنبال یومه رفت و در رو بست*
یومه:*قبل از اینکه بره سمت اتاق بعدی روی پله های انتهای راهرو مکث کرد*...
دازای:*همونطور که دستاش توی جیبش بود،خم شد و آروم گفت*..
میخوای اونجا رو زود تر ببینی؟~
یومه :
*یکم بدنش لرزید*
..هوم،اره..
دازای:
*--بدنش یکم بیشتر از حالت عادی واکنش نشون داد--*
*لبخند زد و دوباره صاف ایستاد*
بیا..
*رفت سمت پله ها*
چند پارتی( کوتاه)
ـp:سوم
----------------------------------------------------------------
یومه:
*چند لحظه به دازای خیره موند.انگار که چیز جدیدی شنیده بود.*
*نگاهشو به زمین داد و لبخند زد*..که اینطور،باید خوشحال باشم؟
دازای:خوشحالت میکنه؟
یومه: هممم..آره
*لبخندش عمیق تر شد و نگاهشو دوباره به دازای داد*
دازای:....
*به طور کمرنگی تعجب توی چهرش دیده میشد*
یومه:*دوباره نگاهش توی خونه چرخید و روی راهرو هایی که میرسید به اتاقا مکث کرد*...میشه خونه رو ببینم؟
دازای:
*نگاه یومه رو دنبال کرد و برای لحظه ای مکث کرد و بعد لبخند زد*
*از جایش بلند شد و کتش رو در آورد * بهت نشون میدم..
*کت رو کنار کت یومه روی پشتی صندلی گذاشت و به سمت راهرو رفت*
یومه :...
*پشت سر دازای رفت *
دازای: اول میخوای داخل کدوم اتاقُ ببینی؟..
*همونطور که از بالای شونه اش به یومه نگاه میکرد پرسید*
یومه:*یه نگاه به در اتاقا انداخت*..هوم..
*رفت سمت یکی از درا* این؟
دازای : *لبخند زد*
خیلی خب..*رفت کنار یومه و در رو باز کرد*
*یه اتاق کاملا خالی بود فقط یه میز و صندلی قهوه ای کنار پنجره با پرده های آبی روشن*
یومه:...
*همچین اتاقی براش تازگی داشت.احساس سبکی*
یومه:میتونم برم داخل؟..
دازای :*آروم سر تکون داد*
..راحت باش
یومه:*وارد اتاق شد*
...حس خوبی داره..
میشه مدت طولانی ای داخل اتاق نشست..فکر کرد
یا حتی نوشت..
*آروم رفت سمت پنجره*
...دریا..
دازای:هوم.
*به چهار چوب در تکیه داده بود*
یومه: خیلی آشناست....انگار قبلاً یه تصوری از اینجا داشتم..
*به میز نگا کرد.با اینکه پنجره باز بود و اتاق خالی ولی هیچ غباری روی میز نبود*
خب...
*رفت و رو به روی دازای ایستاد.چند ثانیه بهش نگاه کرد* بریم..اتاقای دیگه..
دازای: *کنار ایستاد تا یومه از اتاق خارج شه*
..
*قبل از اینکه در اتاق رو ببنده یه نگا کوتاه به داخل اتاق انداخت بعد در رو بست*
دازای:خب..اینار کدوم؟
یومه:ام...اون یکی*با انگشت اشاره در رو نشون داد*
دازای:*رفت سمت اتاق و در رو باز کرد و وارد اتاق شد*
یومه:..
*پشت سرش وارد اتاق شد*
*اتاق پر از جعبه بود *
یومه:همم...تو جعبه ها چیه؟..
دازای: *دستاشو وارد جیب شلوارش کرد*
..یه چندتا خرت و پرت...کتاب..عکس،لباس و چیزای دیگه..
یومه:همم چقدر خرت و پرت~
*با گوشه ی چشم به دازای نگاه کرد*
مطمئنی خونه ی یه اشناست؟..~
دازای:*لبخند زد و سرشو یکم سمت پایین متمایل کرد.چشماشو بست*
..مطمئنم
یومه:
*--یه..تنشی هست...انگار یچیزی اذیت کننده ست. البته..چیزی اذیت کننده نیست ،یچیزی کمه. نیاز دارم فاصلم با این مرد کمتر شه خیلی کمتر--*...
دازای: به چی فک میکنی؟ ...
...
یومه:چیزای چرت و پرت✨
بریم اون یکی اتاق ...
*رفت سمت در*
دازای:...
*--فک نمیکنم اینکه بخوای کسیُ بغل کنی چرت باشه....حتی مطمئن نیستم این توی ذهنش بوده باشه.فقط دارم از روی حدس..و اینکه خودم اینو میخوام..میگم--*
*دنبال یومه رفت و در رو بست*
یومه:*قبل از اینکه بره سمت اتاق بعدی روی پله های انتهای راهرو مکث کرد*...
دازای:*همونطور که دستاش توی جیبش بود،خم شد و آروم گفت*..
میخوای اونجا رو زود تر ببینی؟~
یومه :
*یکم بدنش لرزید*
..هوم،اره..
دازای:
*--بدنش یکم بیشتر از حالت عادی واکنش نشون داد--*
*لبخند زد و دوباره صاف ایستاد*
بیا..
*رفت سمت پله ها*
- ۴۲۸
- ۰۷ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط