𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎
_۹_

لارا:کوک میگم
کوک:جانم؟
لارا:کجا بریم؟
کوک:امممم خونه ی من
لارا:خوبه حداقل یه جا داریم😂
کوک:اره😂


حالا چند ساعت از اینکه باهم به خونه برگشت بودن گذشته بود
داشتن فیلم میدیدن و غذا میخوردن که صدای ایفون در اومد
کوک بلند شد و رفت تصویر رو دید،با تردید لب هاشو از هم جدا کرد و گفت:پدربزرگ و بقیه ان
لارا :درو باز کن
کوک:باشه
در رو باز کرد

لارا تلویزیون رو خاموش کرد و ظرف هارو به آشپزخونه برد


همه نشسته بودن رو مبل،دسته همه یه فنجون دمنوش بود
پدربزرگ:ما یه تصمیمی گرفتیم
کوک:نکنه باز می خواید لارا ازدواج اجباری کنه؟
پدربزرگ:نه
کوک:پس چی؟
پدربزرگ:شما دوتا باهم ازدواج کنید
لارا:چی؟درست شنیدم؟
پ"لارا:اره شما دوتا باهم ازدواج کنید،اینشکلی پیوند قوی تری توی شرکت درست میشه

اشک توی چشمان دخترک حلقه زده بود
از اون خبر ۲ ساعت گذشته بود،لارا و کوک دستاشون بهم گره خورده بود
هر دو سقف را نگاه میکردند


چندین سال گذشت......عشق شون توی کل جهان معروف بود.......هر دو ادم های موفقی بودن......البته توی این زندگی عاشقانه صاحب دو فرزند شدن......جینا و جیون دوتا جوجه ی بامزه و خوردنی

✨این بود از پایان قصه ی ما ✨
دیدگاه ها (۰)

☆خوشگلا این بود از فیک اول☆توی کامنت های این پست حتما بگید ک...

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_۸_لارا:بیا از هم جدا شیمبا چیزی که لارا گفت کوک از ع...

𝑀𝓎 𝒷𝒶𝒷𝓎_7_رسیدیم،یه رستوران بزرگ بودمعمولا برای معاملات میان...

فیک کوک : به چیزی که دل ندارد دل نبند

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط